مقاله 015 ـ علم النفس

الف) موضوع علمالنفس

 آدمي از گذشته تا كنون به دنياي بيرون و دنياي درونِ خويش با كنجكاوي نگريسته است. فيزيك، شيمي، زيستشناسي و زمينشناسي زادة كنجكاوي و جستوجوي آدمي براي كشف و دريافت قانونمنديهايي است كه بر پديده‌هاي دنياي بيرون از او حاكم است. زماني كه آدمي به دنياي درون خود نگريست به مفاهيمي چون نفس، روح، روان و... رسيد. وجود انسان از دو جزء تشكيل يافته، يا به عبارت صحيحتر، داراي دو جنبة متفاوت است يكي عضلات، قلب، معده، مغز و اعصاب، يعني تودهاي از مادة جاندار كه محسوساند و از آنها به بدن يا تن تعبير ميشود، و ديگري احساسات، افكار، ترس، اميد، ميل، شهوت، اراده، غم و شادي كه منسوب به روان يا روح است و حواس ظاهره از درك آنها ناتوان است. گروه اول بدنيّات و گروه دوم نفسانيات نام دارد. كه اين گروه موضوع علمالنفس يا روانشناسي است.

ب) مفهوم نفس از ديدگاه قرآن

 نفس در قرآن كريم با معاني زير آمده است:

 1. در قرآن ابتدا از نفس به معناي جان يا حيات حيواني ياد شده است: و ما كانَ لِنَفس اِن تَمُوت اِلاّ بِاِذنِ اللّه (براي نفس چيزي نيست مگر آنكه بميرد به اذن پروردگار؛ آل عمران، آية 145)؛ كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوتِ (هر نفسي ـ هر حياتي ـ مرگ را خواهد چشيد؛ انبياء، آية 35)؛ در اين دو آيه، نفس همرديف جان است كه مرگ برايش پايان و غايت است.

 2. نفس به معناي روان يا نفس انساني. و ذَكِرّ بِهِ اَنْ تُبْسَلَ نَفْسُ بِم'ا كَسَبَتْ (و پند بده به آن نفس، آنچه كسب كند، بدان گرفتار ميشود؛ انعام، آية 70). نفس ماهيت خود را با آنچه كسب ميكند ميسازد، در اين مورد نفس همان مجموعه حالات رواني است كه خاصيت ادراكي انفعالي و افعالي دارد و بر مباني اين سه خصوصيت خود را ميسازد و شخصيت خود را شكل ميدهد.

 3. نفس به معناي شخصيت شكل يافته و متعادل. لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُ سْعَهَا خدا هر كس را به اندازة توانايياش تكليف ميدهد؛ بقره، آية 233)؛ در اين مرتبه نفسي مطرح است كه خود را به مرتبهاي از تكامل رسانده است.

 4. به معناي وجدان نفساني يا خودآگاهي. كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ المَوْتِ و نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً و اِلَيْنَا تُرجَعُون (هر نفسي ـ جاني ـ در عالم رنج و سختي مرگ را ميچشد و در سير زندگي با خوبي و بدي آزمايش ميشود و به سوي ما بازگشت ميكند؛ انبياء، آية 35) و نيز عَلِمَتْ نَفسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَ أخَّرَتْ (هر نفسي ميداند آنچه را كه از پيش فرستاده شده است و آنچه را كه از پس خواهد آمد؛ انفطار، آية 5)، در اين آيه نفس هم به معناي جان آمده است و هم به معناي عامل وجدان و شعور كه نتيجتاً منش انساني را بيان ميكند.

 5. اصل ثابت انساني و خودآگاهي. وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّئه'ا فَألْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَئ'ها (قسم به نفس و آنكه او را متعادل و متكامل آفريد و در او بدكاي و پرهيز كاري الهام كرد؛ شمس، آية 7ـ 8)؛ اين آيه ناظر بر روان انسان است كه ميتواند در مسير ظهور و فعليت فطرت حركت كرده و الهام گيرد و متكامل شود يا به بدكاري روي آورد.

 6. نفس به معناي نفس حيواني يا نفس تعالي نيافته. وَ مَآ أُبَرِّيءُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لاَمَّارَة بِالسُّو´ءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيم (نفسم را تبرئه نميكنم كه نفس، امر به بدي است مگر خدا بر من رحمت آورد، به درستي كه پروردگار من آمرزنده و مهربان است؛ يوسف، آية 53). من خودستايي نكرده و نفس خويش را از عيب و تقصير مبرا نميدانم، زيرا نفس امّاره انسان را به كارهاي زشت وا ميدارد جز آنكه خداي بر او رحمت آورد. با توجه به معاني كه از نفس در قرآن كريم آمده است، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه نفس انساني از سويي با فطرت و ذات خويش در ارتباط است و از سويي ديگر با طبيعت پيرامون يا محيط و آنچه كسب ميكند و بدين ترتيب، نفس شكل ميگيرد.

ج) نظر دانشمندان اسلامي دربارة نفس و علمالنفس

1. ديدگاه ابن سينا

 تخصصي شدن دانش امروزي سبب شده رشته‌هاي علوم به شاخه هايي تقسيم شود، مثلاً علم زيستشناسي به شاخه هايي چون علم تغذيه، ژنتيك، رشد و توليد مثل و... تجزيه شود. نمودهاي رفتاري و پديده‌هاي رواني در علم روانشناسي مطالعه ميشود. اين در حالي است كه، در گذشته علمالنفس فصلي از فصول فلسفه يا حكمت به شمار ميرفت و هر حكيمي آن را در زمرة نظام فلسفي خود قرار ميداد، اما در روانشناسي جديد، درست عكس اين عمل انجام ميشود. روش تحقيق در علوم روانشناسي جديد عبارت است از مشاهده و تجربه، و بحث دربارة خود نفس به فلسفه واگذار شده است. ابن سينا به عنوان يكي از دانشمندان بزرگ اسلامي، در اين زمينه تحقيقات فراواني داشته و با آنكه پيوسته مقيد به رعايت اصول كلي و نظريات اساسي فلسفة خود بوده است، ليكن روش علمي را هرگز از نظر دور نگذاشته و اين مسئله در آثار او به خوبي نمايان است. ابن سينا نفس را به معناي وسيع مبدأ و حركت در نظر گرفته است و همة كائنات را واجد اين موهبت ميداند. او به نفس فلكي، نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني معتقد است. ابن سينا پس از سعي وافي در اثبات وجود نفس و تعريف هر يك از اقسام آن، به اين نكته اشاره ميكند كه نفس جوهري است واحد كه داراي قواي مختلف بوده و افعال مختلف دارد. پس از آن، به بيان قواي نفس ميپردازد و نفوس را در مراحل طي كردن طريق كمال، داراي قواي بيشتر و كاملتر ميداند. به طور كلي، ابن سينا براي اثبات نفس، چنين ميگويد:

 «ما اجسامي را ميبينيم كه كار آنها همواره به يك طريق نيست. تغذيه، نمو يافتن و توليد مثل كار اين دسته از اجسام است. حال اگر صدور اين افعال از اين اجسام به علت جسم بودن آنها باشد، بايد همة اجسام چنين باشند و حال آنكه چنين نيست. پس، علاوه بر جسميّت، چيز ديگري در آنهاست كه صورت نوعي آن چيزها است به گونهاي كه افعال مذكور از اين صورتِ نوعي پديد ميآيند. اين صورتِ نوعي، نفس ناميده ميشود.

 همان طور كه در بالا اشاره شد، پيشتر اين اعتقاد وجود داشت كه نفسها با تكامل يافتن موجودات از قواي بيشتر و كاملتر برخوردار ميشوند. مثلاً براي نفس نباتي، سه قوه در نظر ميگرفتند: غاذيه (براي بقاي فرد)، ناميه (براي كمال فرد) و مولّده (براي بقاي نوع). براي نفس حيواني دو قوة ديگر قائل بودند: يكي مُدركه و ديگري محركه. سرانجام براي نفس انساني يك قوه قائل شدند كه عقل ناميده ميشد و بر دو قسم است: عقل عملي و عقل نظري. بنابراين، ميبينيم كه حكيم عقل را، كه اختصاص به انسان دارد، در برابر نفس حيواني قرار ميدهد و براي آن خصايصي ذكر ميكند. اهم اين ويژگيها اين است كه ميتواند آماده و مستعد دريافت معقولات باشد و علوم را درك كند، در حالي كه نفس حيواني از اين خاصيت محروم است و فقط قادر به درك جزئيات است. ديگر اينكه، عقل پس از تباهي و مرگ بدن، از ميان نميرود بلكه زنده و جاويدان ميماند.

 قديميترين نظريات دربارة، رابطة بين نفس و بدن كه پايه و مبناي نظريات بعدي نيز واقع گرديده، منسوب به دو فلسفة ماديگرايي و اصالت روح است. فلسفة اصالت روح براي نفس اصالت و تقدم قائل است و بدن را امري فرعي و اضافي و انضمامي ميپندارد. فلسفة ماديگرايي درست عكس آن را ميگويد يعني اصالت را به بدن و ماده اختصاص ميدهد و به جوهر مجردي كه مستقل از بدن باشد اعتقاد ندارد. گروهي از حكما مانند فيثاغورث، افلاطون و دكارت نفس و بدن را دو ماهيت متمايز و غيرمتجانس پنداشته و بدن را زندان نفس دانسته‌اند، با اين توضيح كه نفس در تعارض با تن ميكوشد از زندان تن بگريزد. ابن سينا مسئله را به اين طريق حل كرد كه بين نفس و بدن اتحاد قائل شد. او نفس را صورت نوع بدن ميداند و ميگويد سر و كار ما در اينجا با دو ماهيت متمايز نيست، بلكه جوهر واقعي نفس است كه بدن را حقيقت ميبخشد و به حركت در ميآورد. نفس جوهر است، نه عَرَض. زيرا اگر نفس عرض بود، هنگامي كه از بدن جدا ميشد، لازم نميآمد كه شخص صورت نوعي (شكل و هيئت انساني) خود را از دست بدهد و حال آنكه خلاف اين ديده ميشود و حيوان يا انسان كه از اين نعمت محروم شده است، فوراً به صورت لاشه در ميآيد. پس ميتوان چنين نتيجه گرفت كه با بودن جان در تن، كالبد به درجة كمال و تماميت ميرسد و ديگر نقصي در آن نخواهد بود. از اين رو، گاهي نفس را كمال تعبير كرده‌اند.

 ابن سينا در ارائة اين نظر، يعني اعتقاد به اتحاد بين نفس و بدن، از اين جهت كه نفس صورت بدن است تابع ارسطو است. با اين اختلاف كه ارسطو اين اتحاد را كامل ميپنداشت. او معتقد بود همان گونه كه نقش از موم جداناشدني است، نفس نيز نميتواند زماني از بدن جدا شود و زماني ديگر به آن رجوع و در آن حلول كند. ابن سينا به تبعيت از فلسفة اسلامي، در نظر ارسطو تغيير مهمي ايجاد كرده است. او اتحاد نفس و بدن را به اين اعتبار كه نفس صورت بدن و كمال آن است و به وسيلة آن كارهايي را كه جنبة مادي دارد انجام ميدهد، مسلم ميداند. ولي به اين اعتبار كه در عين حال ميتواند بدون ياري بدن نيز مصدر كارهايي از قبيل درك معقولات شود و پس از مرگ تن، همچنان زنده و باقي بماند، آن را از بدن ممتاز و مجزا ميشمارد. همان طور كه در بالا اشاره گرديد، نفس صورت و كمال جسم است و ابن سينا در بيان حدّ نفس آن را هم قوّه، هم صورت و هم كمال خوانده است و ليكن به عللي ترجيح ميدهد كه بگويد نفس كمال جسم آلي است تا بگويد قوه است يا صورت جسم است. كمالات از نظر ابن سينا بر دو قسم است: اصلي و عارضي يا كمال اول و كمال دوم.

 1. كمال اول، آن است كه براي خود به غير از خويش نيازمند ديگري نباشد و بتوان كمالات ديگر را به آن منسوب كرد.

 2. كمال دوم، آن است كه تابع و عارض كمال اول باشد. مانند برندگي شمشير كه تابع خود شمشير است و افعال حياتي (ادراك ـ تعقل) كه پيرو و تابع جان در بدن هستند.

 با توجه به تعريف دو نوع كمال، نفس كمال اول است و براي اجسام صناعي مانند ميز و تخت، كمال وجود نخواهد داشت، بلكه اين كمال خاصة اجسام طبيعي است.

2. ديدگاه كندي

 ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندي دربارة نفس رأي خاصي ابراز نميكند و آنچه در اين باب ميآورد بيان آراي حكماي پيشين است. در مجموعه رسائل فلسفي كندي، رسالهاي است با عنوان  القول في النفس المختصر من كتاب ارسطو و فلاطن  و در كنار آن رسالة كوتاه ديگري موسوم به  كلام الكندي في النفس مختصر و جبر  كه در اين دو رساله كندي نفس را چنين تعريف كرده است: «نفس نخستين استكمال جسم طبيعي بالقوه داراي حيات است.» اين تعريف اساساً از ارسطو و حكماي پيرو مكتب اوست. كندي در بيان طبيعت نفس ميگويد نفس جوهري بسيط، الاهي و روحاني است، نه طول دارد نه عرض و نه عمق. نوري است از انوار باريتعالي. ولي هرگز صريحاً نميگويد كه نفس قبل از بدن موجود بوده يا آنكه با جسم آفريده شده و در آن حلول كرده است. كندي اضافه ميكند: ما در اين جهان كارواني هستيم كه از پل يا معبري ميگذريم در اينجا درنگي نخواهيم داشت. كندي ميافزايد: مقام و قرارگاه اصلي ما عالمي است اعلي و شريف، كه ارواح ما پس از مرگ بدان عالم منتقل ميشوند. كندي در اين گفتار، صريحاً به بقاي نفس اقرار ميكند و در پايان رساله در تأييد گفتة خود چنين ميگويد: «اي انسان نادان، آيا نميداني كه بقاي تو در اين جهان لمحهاي بيش نيست و تو به عالم حقيقي خواهي رفت و در آنجا تا ابد خواهي ماند؟».

3. ديدگاه فارابي

 ابونصر محمد بن فارابي بر آن است همان گونه كه انسان، حيوان و نبات داراي نفس هستند، افلاك نيز داراي نفساند كه بدان نفس فلكي گويند. اما حقيقت اين نفس، با حقيقت نفس انساني، حيواني و نباتي متفاوت است. هر چند كه تا حدودي با نفس ناطقة انساني تجانس دارد. وي ميگويد كه حركت دوراني فلك سماوي ناشي از وجود اين نفس فلكي است كه همواره، از لحظة پيدايش تا كنون، ادامه داشته است.

 فارابي در تعريف نفس بشري آورده است: «نفس نخستين استكمال جسم طبيعي آلي بالقّوة ذي حيات است»؛ «جايز نيست كه چون افلاطون بگوييم كه نفس پيش از بدن موجود بوده است. نفس از بعد از بدن، سعادتها و شقاوتهاست و اين احوال در وضع نفوس مختلف فرق ميكند و هر نفسي را مستحق حالتي است». فارابي نفوس را از حيث بقا و فنايشان به سه دسته تقسيم ميكند. دستهاي كه سعادت را شناخته و براي رسيدن به آن كوشيده‌اند و به آن رسيده‌اند؛ اينان مُخلَّد در سعادتاند. دستهاي ديگر كه سعادت را شناخته‌اند، از آن اعراض كرده‌اند؛ اينان مخلَّد در شقاوتاند و سرانجام دستة آخر كه سعادت را نشناخته‌اند و به درجة عقل مستفاد نرسيده‌اند و همچنان نيازمند به ماده‌اند.

 به نظر فارابي نوع حيوان، كه انسان نيز در شمار آن است، داراي خواصي چند است. از مهمترين خواص او اينكه داراي نفسي است كه با اعضاي جسماني اعمال خود را انجام ميدهد ولي انسان علاوه بر آن داراي قوة ديگري است به نام عقل كه براي اجراي خواستهاي خود به اعضاي جسماني نياز دارد.

4. ديدگاه غزالي

 ابوحامد غزالي در بيشتر تأليفات خود، دربارة نفس سخن گفته است. غزالي در كتاب  معارج القدس في مدارج معرفة النفس،  ميان نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني فرق ميگذارد و اين انواع سه گانة نفس را، بدان طريق كه ابن سينا و فارابي تعريف كرده‌اند، توضيح ميدهد.

 نفس نباتي: كمال اول براي جسم طبيعي آلي است از آن جهت كه تغذيه، نمو و توليد مثل ميكند.

 نفس حيواني: كمال اول است براي جسم طبيعي آلي از آن جهت كه مدرك جزئيات و متحرك بياراده است.

 نفس انساني: كمال اول است براي جسم طبيعي آلي از جهت انجام افعالي كه از روي اختيار عقلي و استنباط بالرّأي و ادراك كلي صورت ميگيرد.

 به نظر غزالي، وقتي ميگوييم نفس، مقصود ما آن قوه كه طالب غذاست، يا آن قوهاي كه محرك شهوت و غضب است، يا آن قوهاي كه در قلب ساكن بوده و مولد حيات و رسانندة حس و حركت است، نيست. زيرا اين امور از تظاهرات روح حيواني است. بلكه مقصود ما از نفس، جوهر كاملي است كه كاري جز تذكر و حفظ و تميز و رؤيت ندارد. غزالي، مانند ابن سينا، ميان جسم و نفس فرق مينهد و ميگويد وقتي به انسان مينگريم، ميبينيم كه همة خواص نبات و حيوان را دارد ولي از آن جهت كه ميتواند چيزهايي را درك كند كه خارج از حيطة حواس است، از حيوان و نبات مميز ميشود. نفس جزئيات را از طريق حواس پنجگانه درك ميكند و كليات را به واسطة مشاعر عقلي، انسان در حواس با حيوان شريك است و از حيث مشاعر عقلي با آن فرق دارد.

د) قواي نفس از ديدگاه دانشمندان اسلامي

 1. ابن سينا

 ابن سينا نفوس را به سه دستة نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني تقسيم كرده است. اينك به شرح مختصري از قواي هر يك از نفوس از ديدگاه ابن سينا ميپردازيم.

 الف. نفس نباتي شامل سه قوه است:

 1) غاذيه (براي بقاي فرد)

 2) ناميه (براي كمال فرد)

 3) مولده (براي بقاي نوع)

 ب. نفس حيواني، كه به دو طبقه تقسيم ميشود:  قواي مدركه   و  قواي محركه.   كه در آنها انسان با حيوانات شريك است.

 قوة مدركه   از نظر ابن سينا بر دو قسم است: حواس ظاهره و حواس باطنه. كه ابن سينا هر يك از اين حواس را مشتمل بر پنج حس يا قوه ميداند. حواس ظاهره شامل قواي بينايي، شنوايي، بويايي، چشايي و بساوايي است كه قوة بساوايي بين چند چيز فرق ميگذارد ازجمله بين گرمي و سردي، بين تر و خشك، بين سخت و نرم، بين زبري و صافي.

 حواس باطنه يا ادراك باطن نيز از حواس زير تشكيل مييابد:

1. حس مشترك: در واقع همان استعدادي است كه امروزه ادراك حسي خوانده ميشود. اين قوه همة صورتهايي را كه در حواس پنج گانه نقش ميبندد و به آن ميرسد پذيرا ميشود.

 2. خيال يا قوة مصوّره: اين قوه صورتهايي را كه حس مشترك از حواس پنج گانه قبول كرده حفظ ميكند و بعد از پنهان شدن محسوسات، باز آن صور در اين قوه محفوظ ميماند. خيال گاهي هم به اعتبار اينكه حافظ صور است حافظه خوانده شده است. در روانشناسي جديد خيال و متخيله را با عنوان كلي تخيل خطاب ميكنند.

 3. قوة متصرفه (متخيله ـ مفكره): كار اين قوه اين است كه صورتهايي كه از حس گرفته و معاني كه به وهم دريافت شده به همديگر آميخته و پراكنده سازد. اين قوه را اگر عقل به كار بَرَد قوة مفكره و اگر وَهم به كار برد، قوة متخيله مينامند.

 4. قوة وهم: كه آن را متوهمه و واهمه و وهميه نيز خوانده‌اند. كار اين قوه آن است كه معاني غير محسوسه را، كه در محسوسات جزئيه موجود است، درك ميكند.

 5. قوة حافظه: كه ابن سينا آن را قوة ذاكره نيز ناميده است. قوهاي است كه آنچه را قوة وهميه از معاني غير محسوسه در محسوسات جزئي درك كرد در اين قوه حفظ ميكند. اين قوه به سبب آنكه سريعاً صُوَر زايل شده را برميگرداند، متذكره نيز خوانده ميشود.

 قوة محركه   از نظر ابن سينا بر دو قسم است: باعثه و فاعله. يعني يا محركه است به نحوي كه باعث حركت ميشود يا محرك است به نحوي كه فاعل حركت ميشود. به عبارت ديگر، يا به صورت انگيزه عمل ميكند مانند شوق يا به عمل و رفتار منتهي ميشود مانند نيرويي كه در اندامها به وجود ميآيد تا حركت را پديد آورد.

 ج. نفس انساني. ابن سينا براي نفس انساني يك قوه قائل شده به نام عقل كه آن را به دو بخش عقل عملي (يا قوة عامله) و عقل نظري (يا قوة عالمه) تقسيم كرده است. ابن سينا كار عقل نظري را صدق و كذب و كار عقل عملي را خير و شر در جزئيات ميداند به عبارت ديگر، عقل عملي آن است كه اخلاق از آن آيد و استنباط صناعات كار او باشد و هر گاه بر شهوت و غضب و ديگر قوه‌هاي بدني چيره شود، از وي اخلاق نيكو بر آيد و هر گاه كه مقهور شهوت و غضب گردد از وي اخلاق بد آيد.

 عقل نظري آن است كه درك معقولات كند يعني نيرويي كه قادر به ادراك عقلي باشد. عقل نظري، بالقوه قادر به آن است كه به جانب علوي و ملأاعلي و به سوي بالا اوج گيرد تا از آن سو، از مبادي نظري و مجرد مستفيض شود.

 ابن سينا براي عقل نظري يا نفس ناطقه چهار مرتبه قائل شده كه عبارتاند از:

1. عقل هيولاني: قوتي است كه نفس را براي دريافتن معقولات آماده كند (آن را عقل بالقوه نيز مينامند).

 2. عقل بالملكه: زماني كه نفس دانشهاي نخستين را دريافته و براي دريافتن معقولات ثانويه آماده باشد.

 3. عقل بالفعل: زماني است كه عقل به ياري معقولات اوليه و بديهي، خود را به درك معقولات ثانوي، كه اكتسابياند ميرساند. اين معلومات در نفس انسان ذخيره ميشوند و خود فرد نيز به اين آگاهيها وقوف دارد.

 4. عقل مستفاد: آن است كه نفس واقعاً و فعلاً به مشاهدة معقولات ميپردازد. نفس ميداند كه بالفعل به تعقل آنها اشتغال دارد.

 2. كندي

 قواي نفس از نظر كندي به شرح زير است:

    قواي حاسه:  كه بر اعضاي حواس پنجگانه استوار است. قوة حاسه، صور محسوسات را كه در مادة آنها قرار دارد درمييابد. اين قوه را قدرت آن نيست تا صوري را كه در مييابد با هم تركيب كند مثلاً چشم نميتواند براي ما انساني را كه شاخ يا بال داشته باشد، و به عبارت ديگر انساني جز آنچه در طبيعت وجود دارد، بيافريند. قوة حاسه كه ميان همة حيوانات مشترك است، فقط صورت جزئي اشياء را درك ميكند. مقصود از صورت جزئي، صورتي است كه آن را رنگ و شكل و طعم و آواز و بوي بوده و درخور لمس شدن باشد يا به طور كلي، هر صورتي كه داراي ماده باشد.

    قواي متوسطه:  يكي از انواع اين قوه، قوة مصوره است. يعني قوهاي كه صور جزئيات را بدون حضور ماده ايجاد ميكند. قوة مصوره هم در خواب و هم در بيداري عمل ميكند و از خصوصيات اين قوه آن است كه قدرت تركيب دارد، يعني ميتواند انسان را با سري چون شير تصور كند. از ديگر قواي متوسطه، قواي حافظه است. اين قوه، صوري را كه قوة مصوره به او ارزاني ميدارد، ميپذيرد و حفظ ميكند. كندي از دو قوة غضبيه و شهويه در كتاب الاشياء و رسومها نام ميبرد و آن دو را جمعاً غلبيه مينامد. غلبيه قوهاي است كه برخي اوقات آدمي را برميانگيزد و به كارهاي بزرگ وا ميدارد.

    قوة عاقله:  قوهاي است كه صور اشياء را، مجرد از هيئت آنها، درك ميكند. همچنين مبادي معلومات را درك ميكند مانند درك اين معني كه هر معلولي را علتي است و ايجاب و سلب در يك موضوع واحد، در يك زمان واحد، يافت نشود.

 ـ كندي عقل را بدين ترتيب تقسيمبندي ميكند:

 1) عقل بالقوه

 2) عقل بالفعل

 3) عقلي كه در نفس از قوه به سوي فعليت ميرود.

 4) عقل ظاهر: هنگامي كه عقل بالفعل به كار گرفته شود و نمود ظاهري و بيروني به خود بگيرد، عقل ظاهر نام ميگيرد.

3. فارابي

 تقسيم قواي نفس از نظر فارابي به شرح زير است:

 الف. قواي منميه:  اين قوه بين نبات و حيوان و انسان مشترك است. هدف آن نموّ دادن موجود زنده، حفظ، بقاي نوع و تأمين و نگهداري اوست. ازجمله اين قوا، ميتوان قوة غاذيه (براي بقاي فرد)، قوة مربيه (براي تربيت و كمال فرد) و قوة مولده (براي بقاي نوع) را نام برد.

 ب. قواي محركه يا نزوعيه يا شوقيه:  كه شامل دو قوة شهويه و غضبيه است. قواي نزوعيه يا شوقيه آن دسته از قوايي است كه موجب انگيزش انسان به طلب شيئي يا گريز از آن ميشود و اشتياق يا كراهت، نزديكي يا دوري از چيزها را در انسان سبب ميشود. قوة شهويه آن قوهاي است كه به كمك آن چيزهاي نيك و سودمند را جلب كنند. قوة غضبيه آن قوهاي است كه به ياري آن مضرات و خسارات را دفع كنند.

 ج. قواي مدركه:  به چهار دسته تقسيم ميشود:

 1) قواي حساسه: همان حواس پنجگانه است.

 2) قوة متخيله، وظيفة اين قوه آن است كه صورت محسوسات را بعد از غيبت آن صور از دامنة حس نگاه دارد و توانايي تركيب صورتها را با بعضي از صور ديگر دارد، خواه در خواب خواه در بيداري. تركيب يا تجزيه هايي كه اين قوه انجام ميدهد ممكن است برخي صادق و واقعي و برخي كاذب و مجازي باشند. اين قوه در انسان با عنوان قوة متفكره خطاب ميشود.

 3) قوة واهمه (وهميه): قوهاي است كه از محسوس آنچه را كه به حس در نميآيد، ادراك ميكند. چنان كه گوسفند از ديدن گرگ، دشمني او را نسبت به خود ادراك كرده و از آن ميگريزد.

 4) قوة حافظه (ذاكره): اين قوه آنچه را كه قوة وهميه به او ميسپارد، در خود حفظ و نگهداري ميكند.

 د. قوه ناطقه:  به وسيلة اين قوه، ادراك معقولات ميسر گرديده و ميان زشت، زيبا فرق گذارده ميشود و نيز به ياري آن آدمي صناعات و علوم را فرا ميگيرد. فارابي همچون ارسطو در قوة ناطقة نفس، دو قوة مختلف ديگر تشخيص داده است: يكي عقل نظري، كه انسان با آن به معرفت دست مييابد و ديگري عقل عملي، كه انسان با آن حائز صناعات و حرفه ها ميشود.

 همچنين فارابي براي عقل نظري سه مرتبة زير را قائل است.

 ـ عقل هيولاني

 ـ عقل بالفعل

 ـ عقل مستفاد

 4. غزالي

 از نظر غزالي نفس حيواني از دو قوه برخوردار است: يكي قواي محركه و ديگري قواي مدركه.

 الف) قواي محركه: مشتمل بر قواي باعثه، يعني قوايي كه باعث حركت است و قواي مباشره، يعني قوايي كه مباشر حركت است، باعثه همان قوة نزوعيه يا شوقيه است. غزالي قوة باعثه يا نزوعيه را بر دو قسم ميداند و در تعريف باعثه ميگويد: «قوهاي است كه به جلب موافق نافع، چون شهوت برميانگيزد و از سوي مخالف دفع مضرت ميكند، چون غضب». از قوة باعثه به اراده نيز تعبير ميشود.

 ب) قواي مدركه: اين قوا بر دو قسم است: ظاهره و باطنه.

 قواي ظاهره همان حواس پنجگانهاند و قواي باطنه نيز پنج قسم است: قوة خيال، تفكر، حفظ، تذكر و وهم.

 غزالي در بحث از قواي نفس، تقسيم ديگري نيز عرضه كرده و ميگويد كه از خصوصيات نفس، ادراك معلوماتي است كه غايباند. نفس براي ادراك اين معلومات دو قوه دارد: قوة عملي و قوة علمي. قوة عملي، قوهاي است كه محرك اعضا است براي اجراي كارهاي انساني. قوة علمي ادراككنندة حقايق علوم است. غزالي قوة علمي را همان عقل ميداند كه از ملائكه علم ميآموزد.

 غزالي همچون ابن سينا و فارابي مراتب عقل را تقسيمبندي كرده و در اين مورد، آراي خود را از آنان اخذ و اقتباس كرده است.

منابع

 1. احدي، حسن،  علمالنفس از ديدگاه دانشمندان اسلامي،  انتشارات دانشگاه پيام نور، چاپ سوم، 1370 ش.

 2. حجتي، محمدباقر،  روانشناسي از ديدگاه غزالي و دانشمندان اسلامي،  تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1361 ش.

 3. حناالفاخوري، خليلالبحر،  تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ترجمة عبدالمحمد آيتي.

 4. سياسي، علياكبر،  علمالنفس يا روانشناسي از لحاظ تربيت،  تهران، كتابخانة ابن سينا، چاپ ششم، 1345 ش.

 5. سياسي، علياكبر،  علمالنفس ابن سينا و تطبيق آن با روانشناسي جديد،  تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1333 ش.

 6. شعاري نژاد، علياكبر،  روانشناسي عمومي،  تهران، انتشارات دانشكدة ابوريحان، چاپ سوم.

 7. طباطبائي، سيد محمدحسين،  تفسير قرآن.