خدمات متقابل اسلام و ايران

متفكر شهيد، استاد مرتضي مطهري

بخش سوم: خدمات ايران به اسلام

قسمت «دوّم»

فهرست

عكس‏العملها. 202

نشر و تبليغ اسلام. 209

نظام‏الدين اوليا. 214

نفوذ و توسعه اسلام در چين... 216

سربازي و فداكاري... 218

علم و فرهنگ.... 220

نخستين حوزه علمي.. 221

نخستين موضوع.. 222

آغاز تدوين وتأليف.... 224

علل و عوامل سرعت.... 226

قرائت و تفسير.. 228

تفاسير اهل تسنن... 234

حديث و روايت.... 237

جوامع حديث شيعه. 239

سه جامع حديثي ديگر در شيعه كه معروفترين‏ جوامع است: 240

شش كتاب حديث اهل تسنن كه به صحاح سته معروف است.... 241

فقه و فقاهت.... 242

مفتيان اولي كه در زمان غيبت صغرا بوده‏اند.. 244

خلاصه و بررسي.. 254

فقهاي اهل تسنن... 256

فقهاء سبعه. 257

طبقه پيشوايان.. 258

بعضي از فقهاي ايراني اهل تسنن... 259

ادبيات... 259

كلام. 264

 

بخش سوّم: قسمت چهارم

بخش سوّم: قسمت سوّم

بخش سوّم: قسمت دوّم

بخش سوّم: قسمت اوّل

 

خدمات متقابل اسلام و ايران

بخش سوم: خدمات ايران به اسلام (قسمت «دوّم»)

عكس‏العملها

براي اينكه درجه خلوص و صميميت ايرانيان را نسبت به اسلام كشف كنيم‏ يك وسيله خوب در دست داريم و آن اين است كه ببينيم در جريانهاي‏ مخالفي كه از اوايل قرن دوم هجري در زمينه اصول و مسائل اسلامي رخ داد، ايرانيان چه نوع عكس العملي نشان دادند؟ آيا آنها را تأييد و تقويت‏ كردند، يا به مبارزه عليه آنها برخاستند؟ سه جريان مخالف در آن عصر به چشم مي‏خورد: يكي جريان زندقه و زنادقه است. زنادقه طبقه‏اي بودند كه اوايل قرن دوم‏ ظهور كردند و از ريشه با توحيد و ساير اصول اسلامي مخالفت مي‏ورزيدند و در تخريب مباني اعتقادي اسلامي سخت مي‏كوشيدند  ديگر جريان عنصر پرستي عربي است كه امويان سلسله جنبان آن بودند و مهمترين اصل اجتماعي اسلامي را عملا زير پا گذاشتند.

سوم شيوع لهو و غنا و عياشي است كه آن نيز به وسيله امويان رائج شد و در زمان عباسيان بيشتر توسعه يافت. اين سه جريان به ترتيب مربوط بود به اصول اعتقادي و اصول اجتماعي و اصول اخلاقي و عملي اسلام و اتفاقا در هر سه جريان پاي ايرانيان در ميان است  مسئله پيدايش زندقه در قرن دوم هجري از جنبه‏هاي مختلف مورد توجه‏ مورخين اجتماعي قرار گرفته است  اولا اين كلمه چه كلمه‏اي است و چه ريشه‏اي دارد؟ آيا كلمه " زنديق " معرب كلمه " زنديك " است؟ يا ريشه ديگر دارد؟ و به هر حال به چه‏ اشخاصي زنديق مي‏گفته‏ا ند؟ آيا مقصود اتباع ماني مي‏باشند؟ يا مقصود ايرانياني هستند كه بدين قديم خويش باقي مانده بودند اعم از زردشتي و مانوي و مزدكي؟ و يا مقصود طبقه‏اي بوده‏اند كه منكر ماوراء طبيعت و قهرا منكر همه اديان بوده‏اند و به مانويت نيز اعتقاد نداشته‏اند  قدر مسلم اين است كه به همه اينها كلمه زنديق اطلاق شده است حتي به‏ گروهي از مسلمانان كه عملا لاابالي و اهل فسق و فجور بوده‏اند و متدينين را به باد تمسخر مي‏گرفته‏اند و احيانا از باب دهن كجي به زهاد و متدينين‏ سخناني به نظم و يا به نثر از آنها صادر شده كه توهين به اسلام تلقي شده، نيز زنديق گفته شده است  سابق زندقه در ميان عرب ازكي است؟ آيا عرب بعد از اسلام در اثر اختلاط با ملل ديگر، خصوصا ايرانيان، بازندقه آشنا شده يا قبل از اسلام‏ نيز بازندقه آشنا بوده است؟  راجع بمعني و مفهوم اصلي اين كلمه، عقيده محققين اين است كه در ابتداء فقط در مورد مانويان به كار مي‏رفته و بعد در مورد دهريين و يا مجوس و بعد درباره هر مرتدي به كار رفته است  از نظر سابقه نيز گفته مي‏شود كه از قبل از اسلام در ميان عرب سابقه‏ داشته است.

از كتاب " المعارف " ابن قتيبه و " الاعلاق النفيسة " ابن رسته، نقل شده كه قريش در جاهليت به وسيله اعراب حيره، كم و بيش، با آن آشنا بوده است  به هر حال گروهي در قرون اوليه اسلامي نام برده مي‏شوند كه برخي ايراني و برخي عربند و متهم به زندقه بوده‏اند از قبيل: عبدالكريم بن ابي‏العوجاء، صالح بن عبدالقدوس، ابوشاكرديصاني، ابن الراوندي، بشاربن برد، عبدالله بن مقفع، يونس بن ابي فروه، حماد عجرد، حمادراوية، حمادبن‏ زبرقان، يحيي‏بن زياد، مطيع بن اياس، يزدان بن باذان، يزيدبن الفيض‏، افشين، ابونواس، علي بن‏الخليل، ابن مناذر، حسين بن عبدالله بن‏ عباس، عبدالله بن معاوية بن عبدالله بن جعفر، داودبن علي، يعقوب بن‏ فضل بن عبدالرحمان مطلبي، وليدبن يزيدبن عبدالملك، ابومسلم خراساني، برامكه  بعضي از نامبردگان از قبيل ابن ابي العوجاء قطعا به ماوراء ماده و طبيعت معتقد نبوده‏اند. از نظر احاديث شيعه كه حاكي از مباحثات و احتجاجاتي است كه اين مرد با ائمه اطهار و اصحاب ائمه مي‏كرده است جاي‏ ترديد نيست كه وي منكر ماوراء ماده و طبيعت بوده است. زنديق بودن‏ بعضي از افراد ديگر نيز كه نامشان برده شد جاي ترديد نيست، ولي زنديق‏ بودن برخي ديگر از آنان سخت مورد ترديد است  از قرائن به دست مي‏آيد كه پيدايش گروهي زنديق به معني مانوي و دو خدايي و معتقد به دو اصل نور و ظلمت، و يا به معني دهري و منكر ماوراء طبيعت و ماده، دستاويزي براي رجال سياست و برخي متنفذين ديگر شد كه‏ دشمنان شان را با اين نام و اين بهانه از بين ببرند. لهذا به هيچ وجه‏ نمي‏توان اعتماد كرد كه همه كساني كه مورد اين اتهام واقع شده‏اند واقعا زنديق بوده‏اند.

خصوصا اينكه در ميان متهمان افرادي ديده مي‏شوند كه به‏ زهد و نيكي و وفاداري به اسلام معروفند، برخي از آنها از شيعيان مخلص و مورد عنايت اهل‏البيت مي‏باشند و دشمن سرسخت خلفا  بديهي است كه چنين كساني طبعا از طرف دستگاه خلافت مورد اتهام قرار مي‏گيرند  برخي صرفا به خاطر اشتغال به علوم عقلي مورد اين اتهام واقع شدند  ابن النديم درالفهرست، ضمن شرح حال ابوزيد احمدبن سهل بلخي مي‏گويد: " وي متهم به زندقه بود " و از يكي از دوستان نزديكش نقل مي‏كند كه: " اين مرد مظلوم بود، مردي بود موحد و خداپرست، من بهتر از ديگران‏ او را مي‏شناسم، با هم بزرگ شديم، علت شهرتش به زندقه اشتغال به منطق‏ بود، ما با هم منطق خوانديم و هيچكدام تمايلي به الحاد نداشتيم"[1] احمد امين[2] از الاغاني نقل مي‏كند كه: حميدبن سعيد از چهره‏هاي نمايان معتزله بود، در برخي از مسائل با ابن‏ ابي دواد، قاضي القضاه معروف دوره معتصم، مخالفت كرد. ابن ابي دواد ذهن معتصم را درباره او خراب كرد كه او شعوبي و زنديق است  درباره ابن مناذر نيز از شخصي نقل مي‏كند در مجلس يونس بن ابي فروه‏ رسما او را در رديف زنادقه معرفي مي‏كردند، تصادفا آن شخص به مسجد مي‏رود و مي‏بيند ابن مناذر تنها در گوشه‏اي مشغول نماز است  افشين را به زندق متهم كردند، ولي عقيده بعضي از مورخين اين است كه‏ زندقه پاپوشي بود كه رقباي سياسي افشين براي او ساختند  منصور دوانيقي خليفه عباسي، و سفيان بن معاويه مهلبي حاكم بصره هر كدام به علت خاصي دشمن عبدالله بن مقفع شدند و سفيان با دستور محرمانه‏ منصور او را كشت و بعد گفتند اسلام ابن مقفع ظاهري بوده و باطنا زنديق‏ بوده است. ابن مقفع مردي دانشمند بوده و كتب ماني را به عربي ترجمه‏ كرده است، از برخي نوشته‏هايش برمي‏آيد كه نسبت به اسلام وفادار بوده است.

بديهي است كه تنها ترجمه‏ كتب ماني و يا شركت در حلقات زنادقه دليل زنديق بودن نيست  مي‏گويند اصمعي تا برامكه در اوج عزت بودند گرد آنها مي‏چرخيد و آنان را مدح و ثنا مي‏گفت، پس از آنكه ستاره اقبال برامكه غروب كرد آنها را هجو كرد و زنديق خواند  مهدي عباسي قهرمان مبارزه با زنادقه شمرده مي‏شود. او بود كه عده زيادي‏ از آنها را كشت و مدعي بود كه جدش عباس بن عبدالمطلب در عالم رؤيا دستور از بين بردن آنها را به او داده است. ولي بشاربن برد كه در دستگاه مهدي و مورد علاقه او بود، با اينكه به اين سمت معروف بود و عمر هشتاد ساله خود را به زندقه گذرانده بود، مورد تعرض واقع نمي‏شد. مهدي‏ كوشش مي‏كرد كه سخنان بشار را نزد فقيهان توجيه و تأويل كند. تا وقتي كه‏ بشار به حريم سياست وارد شد و در يك رباعي خطاب به بني‏اميه مهدي را هجو كرد. در اين وقت بود كه احساسات ضد زندقه مهدي به جوش آمد و فرمان دارد او را تازيانه زدند تا هلاك شد  اكنون ببينيم عكس‏العمل ايرانيان مسلمان در برابر زندقه و زنادقه چه‏ بوده است؟  با آنكه ريشه زندقه در ميان اقليتي از ايرانيان بود، زندقه در محيط ايران رشد نكرد و از طرف خود ايرانيان سخت با آن مبارزه شد. اين‏ مبارزه هم از وجهه كلامي از طرف متكلمين مسلمان ايراني پيداست وهم از وجهه فقهي و به وسيله فقهاي مسلمان ايراني  چنانكه مي‏دانيم عراق مركز ايرانيان و فقهاي ايراني بود. فقهاي عراق از ساير فقها[3] عكس‏العمل شديدتري نسبت به زندقه و زنادقه نشان مي‏دادند ابوحنيفه و اتباعش ايراني و مقيم عراق بودند، برخلاف شافعي و اتباعش  فتواي شافعي از فتواي حنفيها درباره زنادقه ملايمتر است.

مسئله‏اي است‏ در فقه درباب قبول توبه مرتد. برخي از فقها، فرقي ميان مرتد و زنديق‏ نمي‏گذارند، توبه هر دو را مقبول مي‏دانند، شافعي از اين دسته است. اما برخي ديگر توبه زنديق را نامقبول مي‏شمارند، ابوحنيفه در يكي از دو قولش‏ اين رأي را انتخاب كرده است  مي‏گويند اتباع ابوحنيفه كه در عراق مي‏زيستند با جزم بيشتري از خود ابوحنيفه به عدم قبول توبه زنادقه فتوا مي‏دادند و اين فتوا به عنوان‏ عكس‏العمل شديد ايرانيان نسبت به زنادقه شناخته شده است  اما جريان دوم، يعني تبعيضات نژادي و تفاخرات قومي كه بر ضد اصل‏ مسلم مساوات اسلامي بود، اين انحراف به وسيله اعراب به وجود آمد  سياست امويها براصل تفوق عرب بر غير عرب پايه‏گذاري شد. معاويه به‏ صورت بخشنامه به همه عمال خويش اطلاع داد كه براي عرب حق تقدم قائل‏ شوند  اين عمل ضربه مهلكي بر پيكر اسلام وارد كرد. منشأ اصلي تجزيه شدن‏ حكومت اسلامي، به صورت حكومتهاي كوچك همين كار بود. بديهي است كه‏ هيچ ملتي حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. ايرانيان اسلام‏ را پذيرفته بودند نه عرب را اسلام از آن جهت مقبول همه ملت‌ها بود كه‏ علاوه بر ساير مزايايش، رنگ قومي و نژادي نداشت، جهاني و انساني بود. ايرانيان و همچنين ساير مسلمانان غير عرب به هيچ وجه حاضر نبودند سيادت عرب را بپذيرند  عكس‏العمل ابتدايي كه ايرانيان در مقابل اين تبعيضات نشان دادند بسيار منطقي و انساني بود.

آنها عرب را به كتاب خدا دعوت كردند. گفته رسول‏ خدا راست آمد كه فرمود: " به خدا قسم آخر كار عجم شما را به دين اسلام‏ و كتاب خدا دعوت خواهد كرد آنچنانكه در اول كار آنها را به كتاب خدا دعوت كرديد[4] در قيامهايي كه در صدر اسلام از طرف مسلمانان ايراني‏ صورت گرفت سخن از تساوي انسان‌هاست نه فضيلت عجم بر عرب  نهضت سياه جامگان خراسان عليه مظالم و تبعيضات اموي به نام اسلام و عدل اسلامي آغاز گشت نه به نام ديگر. داعيان و نقيبان عباسيان كه‏ مخفيانه به دعوت مي‏پرداختند دم از عدل اسلامي مي‏زدند و مردم را به " الرضي من آل محمد " مي‏خواندند  رايتي كه براي مردم خراسان از طرف صاحب دعوت (كه نامش مخفي نگه‏ داشته مي‏شد) رسيد سياه بود و آيه مباركه « اذن للذين يقاتلون بانهم‏ ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير »بر آن ثبت بود  در آغاز نهضت، نه نام آل عباس در ميان بود و نه نام ابومسلم و نه‏ نام قوميت ايراني و نه نام ديگر، تنها نام اسلام و قرآن و اهل بيت و عدل و مساوات اسلامي مطرح بود و هيچ شعاري در بين نبود جز شعارهاي مقدس‏ اسلامي، ابومسلم بعدها از طرف‏ابراهيم امام معرفي شد. در يكي از سفرها كه داعيان عباسي مخفيانه به مكه آمدند و با ابراهيم امام ملاقات كردند، او ابومسلم را كه هيچ معلوم نيست كي است؟ اهل كجاست؟ عرب است يا ايراني؟ معرفي كرد و چون ابومسلم در خراسان ظهور كرد به نام ابومسلم‏ خراساني معروف شد ! برخي تاريخ نويسان ايراني اخيرا كوشش دارند كه همه موفقيتهاي قيام‏ سياه جامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفي كنند.

شك نيست كه ابومسلم‏ سردار لايقي بوده است، ولي آن چيزي كه زمينه را فراهم كرد چيز ديگر بود. گويند ابومسلم در مجلس منصور آنگاه كه مورد عتاب قرار گرفت، از خدمات خويش در راه استقرار خلافت عباسي سخن راند و كوشش كرد با يادآوري خدمات خود منصور را رام كند، منصور پاسخ داد كه اگر كنيزي بر اين امر دعوت مي‏كرد موفق مي‏شد، و اگر تو به نيروي خودت مي‏خواستي قيام‏ كني از عهده يك نفر هم برنمي‏آمدي  هر چند در بيان منصور اندكي مبالغه است، اما حقيقت است و به همين‏ دليل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بكشد و آب هم از آب تكان نخورد  عباسيان با تحريك احساسات اسلامي ايرانيان قيام را رهبري كردند و آنجا هم كه با قرائت آيه " « اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا »" مظالم‏ امويان را بر مي‏شمردند بيشتر از مظلوميت آل محمد سخن مي‏گفتند تا مظلوميتهاي خود ايرانيان  در سال 129 روز عيد فطر كه سياه جامگان علنا در بلاد ماوراءالنهر قيام‏ كردند، قيام خويش را ضمن خطبه نماز عيد اعلام كردند و نماز عيد را مردي‏ به نام سليمان بن كثير كه خود عرب است و ظاهرا از دعاه عباسيان است‏ خواند. شعار اين قوم كه هدف آنها را مشخص مي‏كرد آيه كريمه: " « يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم »" بود. و به مناسبت كلمه‏ " شعوبا " كه در اين آيه كريمه آمده است و بنا به گفته مفسرين اشاره‏ به مردمي است كه اجتماعات‏شان رنگ قبيله‏اي ندارد، ايرانيان كه طرفدار تسويه و مخالف تبعيض بودند " شعوبيه " ناميده شدند  اين نوع عكس‏العمل در مقابل آن انحراف عربي، صد درصد اسلامي و نشانه‏ صميميت ايرانيان نسبت به اسلام بود.

اگر ايرانيان نسبت به اسلام‏ صميميت نمي‏داشتند كافي بود كه آنها هم مانند اعراب بر مليّت و قوميت خويش و تاريخ خويش تكيه كنند و در اين جهت مسلما گوي سبقت را مي‏ربودند، زيرا افتخارات نژادي ايرانيان بسي بيشتر از اعراب بود. اما اين كار را نكردند و از عرب به اسلام پناه بردند نه به چيز ديگر  البته نهضت شعوبيگري تدريجا يك مسير انحرافي پيدا كرد. در مسيري‏ افتاد كه نهضت قوميت عربي افتاده بود، يعني در مسير تفاخرات قومي و نژادي و نفوق نژاد ايراني بر ساير نژادها خصوصا بر نژاد عرب افتاد و احيانا از حدود نژادپرستي تجاوز كرد و تا زندقه كشيده شد  ولي همين كه شعوبيگري به اين مرحله رسيد، توده مردم ايران و علماي‏ باتقواي ايراني شعوبيگري را سخت محكوم كردند و از آن تبري جستند، يعني‏ بار ديگر با يك عكس‏العمل اسلامي از طرف ايرانيان در مقابل يك انحراف‏ كه از ميان خودشان برخاسته و رشد كرده بود مواجه مي‏شويم. علت شكست‏ شعوبيگري هم همين بود. اگر ايرانيان مسير اولي را حفظ مي‏كردند، خدمت‏ بزرگي به جهان اسلام عموما، و خودشان خصوصا مي‏كردند  برخي از ايرانيان آنچنان از اين نوع شعوبيگري ناراحت و متأسف بودند و آن را خطري براي اسلام تلقي مي‏كردند كه علي‏رغم نژاد و قوميت خودشان له‏ اعراب تعصب مي‏ورزيدند. و اين يكي از شگفتيهاي تاريخ و از نشانه‏هاي‏ نفوذ عميق اسلام در روح ايراني است  زمخشري صاحب كتاب كشاف از اكابر علماي ايران و از نوابغ روزگار است‏، وي اصلا اهل خوارزم خراسان است و به مناسبت اينكه عمر خويش را در مجاورت بيت‏الله گذراند و مجاور كعبه بود لقب " جارالله " يافت، اين مرد مقدمه كتاب " المفصل " خويش را كه در نحو و صرف است چنين‏ آغاز مي‏كند: " الله احمدعلي ان جعلني من علماء العربية وجبلني علي الغضب للعرب و العصبية، وابي لي ان اتفرد عن صميم انصارهم وامتاز وانضوي الي لفيف الشعوبية وانحاز، و عصمني من مذهبهم الذي لم يجد عليهم‏ الا الرشق بالسنة اللاعنين و المشق بالسنة الطاعنين "  تنها خداي را سپاس مي‏گزارم كه مرا از دانشمندان فن ادب عربي قرار داد و در سرشت من طرفداري از عرب را به وديعت نهاد، بلطف خودش نخواست‏ كه من از ياران جدي آنها جدا و بركنار بمانم و در دام شعوبيه گرفتار آيم‏. مرا حفظ كرد از مذهب شعوبيه كه سودي به آنها نبخشيد جز تير باران شدن‏ با زبان لعنت كنندگان و پاره پاره شدن با نيزه طعن زنندگان  از جمله اخير زمخشري معلوم مي‏شود كه شعوبيگري از نظر توده ايراني آن‏ اندازه محكوم و مردود بوده است كه نصيب طرفدارش جز لعنت و نفرين و ملامت نبوده است  ثعالبي نيشابوري صاحب كتاب يتيمةالدهر، متوفي در سال 429 هجري قمري‏ كه او نيز از اكابر و مفاخر علماي مسلمان ايران است، مانند زمخشري، بلكه بيشتر و به حد افراط، در مقدمه كتاب " سرالادب في مجاري كلام‏ العرب " عليه شعوبيه و به نفع اعراب شعار مي‏دهد و مانند يك عرب‏ متعصب از فضيلت و تقدم عرب بر غير عرب دم مي‏زند  پس از حمد وثناي الهي و درود بر پيامبر گرامي، چنين مي‏گويد: هر كس خدا را دوست بدارد، پيامبرش محمد مصطفي صلي الله عليه وآله‏ را نيز دوست مي‏دارد، و هر كس كه پيامبر را دوست بدارد عرب را دوست‏ مي‏دارد و هر كه عرب را دوست بدارد زبان عربي را كه بهترين كتاب‌ها بر بهترين انسان‌ها به آن زبان نازل شده است دوست مي‏دارد، و هر كه زبان‏ عربي را دوست بدارد به آن اهتمام مي‏ورزد هر كس كه خداوند او را به اسلام‏ هدايت كند معتقد مي‏شود كه محمد صلي الله عليه وآله وسلم بهترين پيامبران‏، اسلام بهترين طريقه‏ها، و عرب بهترين ملت‌ها، و زبان عربي بهترين‏ زبانها است

نظر ثعالبي درباره اينكه " عرب بهترين ملت‌هاست " نظر نادرستي است‏، هيچ ملازمه‏اي نيست ميان اينكه كسي به اسلام ايمان داشته باشد و ميان‏ اينكه معتقد شود ع رب بهترين قوم است، برعكس اين طرز تفكر بر ضد ايمان و اسلام است. ملازمه از آن طرف است، يعني ملازمه است ميان ايمان‏ به اسلام و ايمان به اينكه هيچ قومي از قوم ديگر به موجب قوميت برتر نيست، برتري به حكم صريح قرآن يا به علم است: " « هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون »" و يا به تقوا است: " « ان اكرمكم عند الله اتقيكم »" و يا به عمل و مجاهدت است: " « فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما »" علاقه به زبان عربي نيز برخلاف ادعاي ثعالبي و صغرا و كبرايي كه ترتيب‏ داده است مولود علاقه به قوم عرب نيست، بلكه مستقيما مولود علاقه به‏ قرآن كريم و رسول اكرم است. ولي اين مسير انحرافي كه براي امثال ثعالبي‏ پيدا شده است عكس‏العمل افراطهاي شعوبيه است  ابوعبيده معمر بن مثني كه از متكلمين معروف قرن دوم است و ايراني‏ است نيز تعصب عربي دارد و عجم را تحقير مي‏كند. كتابي از او ياد مي‏شود به نام " مقاتل فرسان العرب "

از آن طرف، مسعودي مورخ معروف عرب، صاحب كتاب مروج‏الذهب و كتاب التنبيه والاشراف، كه از نوادگان عبدالله بن مسعود صحابي بزرگوار معروف است و در نيمه اول قرن چهارم وفات يافته است، به معارضه با ابوعبيده برمي‏خيزد و كتابي به نام " مقاتل فرسان العجم " تأليف مي‏كند، مسعودي در كتاب‏ التنبيه والاشراف[5] در ذكر ملوك ساساني مي‏گويد  بيست و چهارم شهر براز است كه چهل روز سلطنت كرد، و ما داستان او و علت كشته شدنش و كشته شدن غير او از شجاعان و دلاوران ايراني را، از كساني كه فضيلت و شجاعت و تاريخچه‏هاي پرافتخارشان مورد اتفاق است، در كتاب خويش به نام " مقاتل فرسان العجم " كه بر ضد كتاب " مقاتل‏ فرسان العرب " ابوعبيده معمربن مثني تاليف كرده‏ايم، نوشته‏ايم  مسعودي عرب مسلمان، به حكم اينكه مي‏بيند بي‏انصافي له اعراب و عليه‏ ايرانيان صورت گرفته است به نفع ايرانيان كتاب تاليف مي‏كند. اين نيز از شگفتيهاي اسلام است  فعلا هدف ما تحقيق كامل درباره ماهيت شعوبيگري و عكس‏العملهاي موافق و مخالفي كه به وجود آورد و در نهايت امر منقرض شد، نيست، اين كار وقت و فرصت بيشتري مي‏خواهد. هدف ما اين است كه شعوبيگري در ابتدا يك نهضت و عكس‏العمل مقدسي بود از طرف ايرانيان عليه تبعيضات نژادي‏ عربي، بعد كه خودش به واسطه يك اقليت معدودي از ايرانيان از مسير اصلي منحرف شد و رنگ تعصب قومي به خود گرفت و احيانا رنگ زندقه و ضد اسلامي يافت، از طرف توده مردم ايران و علماي متقي ايراني محكوم و مردود شناخته شد و در حدود هزار سال پيش دنباله‏اش بريده شد گرچه امروز پس از هزار سال، استعمار مي‏خواهد اين مرده هزار ساله را زنده كند، ولي‏ هرگز موفق نخواهد شد  جريان سوم ضداسلامي صدر اول كه ايرانيان بيش از ساير اقوام ديگر، عكس‏العمل مخالف نشان دادند شيوع فراوان لهو و غنا و عياشي بود

غنا و موسيقي در ايران سابقه طولاني دارد، مردم اين مرز و بوم با آن‏ مأنوس بودند در كتاب تاريخ ايران مشيرالدولة[6] مي‏نويسد: بهرام گور از هند دوازده هزار را مشگر آورد  فجرالاسلام از تاريخ حمزه اصفهاني نقل مي‏كند: بهرام دستور داد مردم نصف روز كار كنند و نيمي ديگر را به عيش و عشرت بگذرانند، باده بنوشند و نواي موسيقي بنوازند، از اينرو مقام‏ آوازه خوانان اوج يافت. روزي بر گروهي عبور كرد كه مي‏نوشيدند ولي‏ نمي‏نيوشيدند، پرسيد كو آوازه‏خوان؟ جواب دادند مي‏خواستيم از وجودشان‏ استفاده كنيم، اما هزينه‏شان به واسطه كميابي زياد است، بهرام نامه‏اي‏ به پادشاه هند نوشت و رامشگر خواست، دوازده هزار رامشگر از هند آمدند و بهرام آنها را به شهرهاي ايران تقسيم نمود  عرب با موسيقي و غنا جز به صورت بسيط و ساده‏اش آشنا نبود، پس از امتزاج با ايرانيان، لهو و غنا به سرعت انتشار يافت. عجب اين است‏ كه سرزمين حجاز از خود سرزمينهاي عراق و شام كه مركز اصلي اين صنعت بود جلو افتاد. حجاز از نيمه دوم قرن اول هجري هم مركز فقه و حديث بود و هم‏ مركز لهو و موسيقي. امرا و حكام و متمكنين اموي سخت از لهويات ترويج‏ مي‏كردند و به آنها سرگرم بودند. برعكس، ائمه اهل‏البيت عليه‏السلام‏ شديدا مخالفت كردند كه در فقه و حديث شيعه منعكس است  از ائمه اطهار كه بگذريم، اگر مطلب را در سطح عامه مردم بررسي كنيم‏ مي‏بينيم توده مسلمان ايراني و همچنين علماي ايراني نژاد، با آنهمه سوابق‏ ملّي در اين كار، بيش از توده عرب و علماي عربي نژاد، عكس‏العمل‏ مخالف نشان دادند

درباره مالك بن انس، امام معروف اهل سنت، كه نژاد عرب دارد، نوشته‏اند كه در آغاز كار مي‏خواست رشته موسيقي را تعقيب كند، مادرش او را منع كرد و گفت چون چهره و قيافه‏اي زيبا نداري بهتر است رشته فقه را دنبال كني، همين كار را كرد[7]

احمد امين پس از اينكه مي‏نويسد: حجاز، هم مركز فقه و حديث بود و هم‏ مركز لهو و غنا، و مي‏گويد طبيعي است كه مركز فقه و حديث باشد اما چطور شد كه مركز لهو و غنا شد؟ مي‏گويد: شايد علت اين جريان خوش طبعي ورقت احساسات اهل حجاز بوده است حتي‏ فقهاي حجاز[8] در اين مسئله از فقهاي عراق آسانگيرتر بودند ما قبلا گفته‏ايم كه در عراق همه تشددها و تعصبها و سختگيريهاي مسائل ديني مولود ايرانيان بود، آنان بودند كه نسبت به حريم دين حساسيت بيشتري نشان‏ مي‏دادند  آنگاه داستان ذيل را از كتاب اغاني ابوالفرج اصفهاني نقل مي‏كند: عبيدالله بن عمر عمري گفت: به سفر حج رفته بودم، زني زيبا ديدم كه‏ برخلاف دستور اسلام، در حال احرام لودگي مي‏كرد و سخنان زشت بر زبان‏ مي‏آورد، من نزديك شدم و گفتم: كنيز خدا ! آيا فراموش كرده‏اي كه به حج‏ آمده‏اي؟

از خدا نمي‏ترسي كه در حال احرام چنين سخنان زشت به زبان مي‏آوري‏؟ زن نقاب از چهره زيباي خويش كه خورشيد را به سخره مي‏گرفت برافكند، آنگاه گفت عموي عزيزم درست تماشا كن و ببين، من از كساني هستم كه مصداق گفته شاعرم:

من اللاءلم يحججن يبغين حسبة                  و لكــــن ليقتلن البري‏ء المغفلا

 

يعني از آن زنان است كه به خاطر خدا به حج نيامده‏اند، بلكه آمده‏اند بيگناهان و بيخبران را بكشند  عبيدالله كه خود از فقها و عباد به شمار مي‏رفت، و نسب به عمربن‏ الخطاب مي‏برد گفت: " اما من در اين سفر دعا ميكنم كه خداوند چهره‏ بدين زيبايي را معذب نسازد "  اين خبر براي سعيدبن مسيب از فقهاي مدينه نقل شد وي گفت به خدا قسم‏ اگر اين زن با يكي از اهل عراق مواجه شده بود، اين چنين جواب نمي‏داد  در پاسخش مي‏گفت: " دورشو، خداوند تو را زشت گرداند " اما چه بايد كرد، خوش طبعي مردم حجاز است[9]

و هم از اغاني نقل مي‏كند كه: ابن جريح يكي ديگر از فقهاي مدينه، نشسته بود و گروهي كه در آن ميان عبدالله بن مبارك و جماعتي از عراقيها بودند نزدش نشسته بودند و او سخن مي‏گفت، در اين بين يكي از مغنيان‏ رسيد، ابن جريح از او خواست كه برايش تغني كند، او عذر آورد، ابن‏ جريح اصرار كرد مقداري تغني كرد، اما احساس كرد كه مستمعين را ناخوش‏ آمد، كوتاه كرد و گفت: اگر نبود حضور اين گرانجانان بيشتر مي‏ماندم و تو را به طرب مي‏آوردم. ابن جريح رو كرد به حضار و گفت: مثل اينكه شما كار مرا زشت دانستيد. عبدالله بن مبارك كه از فقهاي ايراني نژاد است‏ گفت: آري، ما در عراق با اينها مخالفيم[10]. .

آنچه تامل را برمي‏انگيزد اين است كه اولا ايرانيان اهل فن غنا و موسيقي‏ بودند و در آن كار سابقه زيادي داشتند و عادتا آنها مي‏بايست از نظر شرعي‏ دنبال توجيه و تأويلي بروند و لااقل تسامح به خرج دهند، ثانيا شيوع لهو و غنا در حجاز به وسيله ايرانيان صورت گرفت، مغنيان معروف آن عصر بيشتر ايراني بوده‏اند در عين حال در جو مذهبي آنروز، ايرانيان بيش از ساير ملت‌ها تورع و پرهيزگاري نشان داده‏اند  همچنانكه اشاره كرديم، محل بحث جو و محيط مذهبي است، اما محيطهاي‏ غيرمذهبي مانند دربار هارون و دستگاه برامكه شكل ديگر بود

نشر و تبليغ اسلام

مسئله انتشار اسلام در جهان و كيفيت و علل آن، خود مسئله‏اي مهم و قابل‏ توجه است. بديهي است كه فطري و منطقي بودن اين دين و هماهنگي آن با نواميس زندگي عامل اساسي انتشار آن است  مبلغان مسيحي جنگهاي صدر اسلام را دستاويز قرار داده، عامل نشر و توسعه‏ اسلام را زور و جبر معرفي مي‏كنند. اگر در جوهر يك دعوت ديني قدرت‏ اقناع وجدانها وجود نداشته باشد محال است كه زور و جبر بتواند در مردم‏ ايمان و علاقه و شور و احساسات به وجود آورد. آري در صدر اسلام جنگهايي‏ صورت گرفت و اسلام به حكم اينكه ديني است اجتماعي و تنها مسؤوليت‏ سعادت فردي بشر را بر عهده نگرفته است، بلكه مسئوليت سعادت جمعي بشر را نيز تعهد كرده است، بعلاوه تفكيك سعادت فردي از سعادت جمعي، و اصل: " كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا وابگذار " را نادرست‏ مي‏داند، قانون جهاد را جزء دين قرار داد و عملي كرد، اما بايد ديد هدف‏ اسلام از جهاد چيست و مسلمين صدر اول با چه طبقه‏اي جنگيدند؟ آن جنگها قدرت را از چه طبقه‏اي گرفت؟ و چه طبقه‏اي را آزاد كرد؟ گذشته از همه اينها، مجاهدين اسلام به چه مناطقي رفتند؟

و چه مناطق‏ مسلمان نشين امروز هست كه جنگ و جهادي در آنجا صورت نگرفته، و اكثر سرزمينهاي اسلامي و همچنين سرزمينهايي كه مسلمين به صورت اقليت در آنجا زندگي مي‏كنند، پاي سربازان اسلامي به آنجا نرسيده است  نشر و توسعه اسلام به طور طبيعي و عادي صورت گرفته است در بخش اول‏ كتاب درباره خود ايران شرح داديم كه چگونه ايرانيان تدريجا خصوصا در دوره افول سيادت سياسي اعراب اسلام را پذيرفتند و زردشتيگري در قروني از اسلام شكست قطعي خورد كه ايران استقلال سياسي خويش را بازيافته بود و هيچ‏ نيرويي نمي‏توانست ايران را مجبور به ترك دين خود كند  مسئله مهم در نشر دعوت اسلامي كه اسلام را از مسيحيت و مانويت و ساير دعوتهايي كه انتشار وسيع يا سريع داشته‏اند ممتاز مي‏كند، اين است كه‏ عوامل تبليغ اسلام توده مردم بوده‏اند نه يك دستگاه طويل و عريض تبليغاتي‏. توده‏هاي مردم صرفا تحت تأثير انگيزه‏هاي وجداني، بدون آنكه بخواهند وظيفه‏اي را كه از طرف يك سازمان روحاني يا غير روحاني به آنها محول شده‏ انجام دهند به نشر و تبليغ اسلام پرداخته‏اند. و اين جهت است كه ارزش‏ فوق‏العاده‏اي به انتشار اسلام مي‏دهد در اين جهت اسلام بي‏رقيب است  ما نمي‏توانيم در اينجا يك يك سرزمينهاي اسلامي را مطرح كنيم و كيفيت‏ و عوامل نشر اسلام را بررسي نماييم. اين كار اولا از هدف اين كتاب بيرون‏ است، ثانيا وقت و فرصت و تتبع بيشتري مي‏خواهد. ما در اينجا نقش‏ ايرانيان را كه نقش عمده است در نشر و تبليغ اسلام بررسي مي‏كنيم و همين‏ مي‏تواند نمونه خوبي از كيفيت نشر اسلام در جهان باشد  امروز طبق آمار و بررسيهاي مستند اخير، جمعيت مسلمين در حدود نهصد ميليون تخمين زده مي‏شود، و جمعيت ايران در حدود سي و پنج ميليون است  همين مردمي كه خودشان در حال حاضر كمتر از چهل ميليون نفرند، در اسلام نيمي از مسلمانان جهان سهم مهمي دارند يعني لااقل يكي از مبادي و مقدمات اسلام آنها دعوتها و تبليغاتي است كه از ايران برخاسته است

نزديك يك سوم مسلمانان جهان در اندونزي و پاكستان و هندوستان زندگي‏ مي‏كنند، چگونه شد كه مردم اين سرزمينها مسلمان شدند؟ آيا ايرانيان در اسلام اين مناطق سهمي داشته‌اند؟ از اندونزي آغاز مي‏كنيم: در كتاب رستاخيز اندونزي، فصل مربوط به " دين در اندونزي " مي‏نويسد: طلوع و نفوذ مذهب اسلام نيز به همان طريقي كه براي ساير مذاهب (هندو، بودايي) بيان شد صورت گرفت، منتهي اين بار به وسيله دو تاجر عرب‏ ايراني نژاد به نام عبدالله عريف و برهان الدين شاگردوي، كه از بازرگانان مقيم كجرات (واقع در جنوب غربي هندوستان) بودند بازرگانان‏ مزبور كه به جنوب شرقي آسيا رفت و آمد مي‏كردند معارف و فرهنگ برجسته‏ اسلامي را در منطقه عمل خود منتشر و توسعه دادند[11] ايضا مي‏نويسد: فعاليتهاي علني مسلمين در سوماترا كه دامنه فعاليت آن به جاوه و كاليمنتان كشيده شده بود منجر به اختلافات شديد بين مردم مسلمان و حكومت‏ مذهبي بوداييها در قرون 13 و 14 ميلادي شد[12] كه بالاخره منجر به سقوط امپراطوري " موچوپاهت " گرديد و اندونزي براي مدت يك قرن مركز تبليغات اسلامي در جنوب شرقي آسيا شناخته شد، و اين بيشتر به واسطه‏ اصول اخلاقي و روحاني دين اسلام بود كه بر پايه محبت و امانت و عدالت و اخوت و برابري و مساوات و ساير ملكات فاضله استوار بود، و اين‏ خصائص موافق طبع و قبول مردم بومي و عادات نياكان آنان بود، لذا مردم‏ اندونزي پس از صدها سال پيروي از دين بودا، در اندك زماني از دين جديد استقبال نمودند. .. با پيشرفت اسلام، مذاهب و فرهنگ برهمايي، به‏ مناطق كوهستاني و دهات دور افتاده مشرق جاوه عقب رانده شد.

در اين‏ قبيل اماكن هم عقايد بودايي و شيوايي و معتقدات قديمي اهالي بومي‏ اندونزي بيش از پيش با هم ممزوج و تركيب گرديد، ولي مذهب اسلام‏ همچنان در پيشرفت بود و هر كجا عرضه مي‏شد ساير مذاهب را تحت‏الشعاع خود قرار مي‏داد[13]

در همان كتاب مي‏نويسد كه دكتر سوكار نو در نطق خود گفت: " شرافت، صداقت، برابري، درستي. اين است آنچه اسلام براي مردم اندونزي به‏ ارمغان آورد[14]

در كتاب " اسلام، صراط مستقيم " كه به قلم جمعي از دانشمندان‏ كشورهاي مختلف اسلامي تأليف يافته و مجموعا به فارسي ترجمه شده است، مقاله " اسلام در اندونزي " به قلم " ب ـ ا ـ حسين جاجا و نينگرات " استاد علوم اسلامي دانشكده ادبيات اندونزي چنين مي‏نويسد: قديميترين سند تاريخي موجود كه در آن ذكري از رواج اسلام در اندونزي شده‏ است همانا خاطرات و شرح سفرهاي ماركوپولو است كه بعد از سالها خدمت‏ در دربار قوبلاي‏قاآن در چنين موقع مراجعت به ونيز به سال 692 هجري در ناحيه پارلاك، ساحل شمالي سوماترا، توقف و مشاهده كرد كه مردم آن‏ نواحي در اثر تبليغ سوداگران ساراسين به اسلام گرويده‏اند. .

ابن بطوطه متوفي 779 هجري جهانگرد معروف مراكشي در سال 746 هجري موقع‏ مسافرت به چين از سامودرا ديدن نمود و در آن هنگام سلطان ملك ظهير، نوه ملك صالح، پادشاه آن ناحيه بود، وي مي‏گويد از استقرار دين اسلام در آن زمان تقريبا يك قرن مي‏گذشت، و از تواضع و زهد و دينداري سلطان كه‏ مانند مردم آنجا پيرو مذهب شافعي بود مطالبي در سفرنامه پر ارج خود نوشته است. ملك ظهير مجالس بحث و جدال درباره مطالب ديني و قرائت‏ قرآن با حضور علما و متكلمين ترتيب داده بود و پياده به نماز جمعه‏ مي‏رفت و گاه بيگاه با كفار نواحي داخلي مي‏جنگيد  در مقاله نامبرده سپس درباره نه نفر كه به مقدسين نه‏گانه معروفند و اسلام را در اندونزي ترويج كردند سخن مي‏راند، آنگاه مي‏گويد يكي از آنها به نام " سه سيتي جنار " عقايد صوفيانه‏اي نظير عقائد حلاج داشته و مورد انكار ديگران بوده است و سپس اينچنين به سخن خود ادامه مي‏دهد  اگر چه عقائد سه‏سيتي با عقائد حلاج ايراني كاملا شباهت دارد، ولي اين‏ امر دليل نمي‏شود كه اسلام از طريق ايران به جاوه آمده باشد. اما به طور مسلم مي‏توان گفت اسلامي كه در جاوه رواج دارد از ايران به هند غربي و سپس به سوماترا آمده است براي تأييد مطلب فوق مثال ديگري نيز مي‏توان‏ آورد، از اين قرار كه روز دهم ماه محرم، شيعيان به خاطر روز شهادت‏ حسين بن علي عليه‏السلام عزاداري مي‏كنند و مجالس سوگواري ترتيب مي‏دهند  در اندونزي نيز غذايي تهيه مي‏كنند به نام " بوبود سورا " كه شايد از لغت عاشوراي ايراني كه همانا دهم ماه محرم مي‏باشد گرفته‏اند. در جاوه‏ نيز محرم را سورا نامند. نفوذ بارز شيعه را در ناحيه اتجه وا قع در شمال‏ سوماترا مي‏توان مشاهده كرد و در آنجا محرم را ماه حسن حسين مي‏گويند. .  از دلائل ديگري كه در اثبات نفوذ اسلام از راه ايران به‌اندونزي مي‏توان‏ ذكر كرد، اين است كه در اندونزي هنگام آموختن طرز صحيح قرائت قرآن براي نشان دادن حروف مصوت الفباي عربي، اصطلاحات فارسي به كار مي‏برند نه عربي.

نشانه‏هاي ديگري نيز از تاثير فرهنگ ايراني در ضمن مطالعات آثار اندونزي مي‏توان يافت[15]

آقاي پرفسور اسماعيل يعقوب، رئيس دانشگاه سوراباياي اندونزي كه در كنگره هزاره شيخ طوسي در روزهاي آخر اسفند 48 و اول فروردين 49 شركت‏ كرده بود و اين جانب نيز افتخار شركت در آن كنگره را داشت، در سخنراني خود تحت عنوان " نقش دانشمندان ايراني در فرهنگ و معارف‏ اسلامي و ميراث علمي جهان " چنين اظهار داشت: نام فارس كه در حديث شريف نبوي آمده و امروز ايران خوانده مي‏شود، در ميان ما مسلمانان اندونزي كاملا مشهور است. زيرا مابخوبي مي‏دانيم كه‏ دين اسلام به وسيله مبلغاني كه از خارج و از جمله ايران، آمدند وارد جزائر اندونزي شد. مبلغين ايراني به‌اندونزي آمدند و آيين اسلام را در سراسر اين كشور نشر دادند. تا جايي كه امروز كشور اندونزي كه داراي صدو ده ميليون نفوس است، 90 درصد آن مسلمان هستند[16]

***

نفوذ اسلام در هندوستان و پاكستان نيز تا حد زيادي مرهون مساعي ايرانيان‏ بوده است مقاله آقاي عزيزالله عطاردي را قبلا تحت عنوان " فعاليت‏ اسلامي ايرانيان " نقل كرديم، از آنچه در آنجا گفته شد مي‏توان به ميزان‏ تأثير ايرانيان در نفوذ اسلام در هند و پاكستان پي برد. اسلام بيشتر به‏ وسيله متصوفه ايراني و غير ايراني در هند و پاكستان نفوذ پيدا كرد  در كتاب " اسلام، صراط مستقيم "، مقاله " فرهنگ اسلامي در هند و پاكستان " به قلم آقاي مظهرالدين صديقي دانشيار و رئيس دائره تاريخ اسلامي دانشگاه‏ سند حيدرآباد در پاكستان چنين مي‏نويسد: عربها مدتها قبل از ظهور اسلام با هند جنوبي روابط تجارتي داشتند، و پس از ظهور پيامبر اكرم نيز تجارت آنها از طريق دريا توأم با فعاليتهاي‏ تبليغاتي همچنان ادامه داشت.

در فاصله سال پنجاه تا اواخر قرن اول هجري‏ كه هند دچار آشوبهاي سياسي و منازعات مذهبي بود، عربهاي تازه مسلمان‏ فرصت را غنيمت شمرده بدان سرزمين مهاجرت كردند و در سواحل مالابار رحل‏ اقامت افكندند. سادگي آيين و وضوح عقائد اسلامي تاثير عميقي در افكار هندوان كرد، و در اندك زماني، يعني در همان مدت بيست و پنج سال اول‏، گروه كثيري از آنان حتي سلطان مالابار نيز به دين جديد گرويدند اگر چه‏ تجارت عربها با هند از طريق دريا انجام مي‏گرفت ولي ديانت اسلام بيشتر از راه خشكي يعني ممالك ايران و آسياي مركزي بدان خطه راه يافت  ايضا مي‏نويسد: صوفيان بيش از علماي مذهبي محبوبيت داشتند زيرا از دخالت در امور سياسي اجتناب مي‏نمودند و حال آنكه علما گاه گاهي محدوديتهايي در كار سلاطين ايجاد مي‏كردند. فرمانروايان دهلي عموما مريد و هوادار صوفيه بودند. سالار مسعود غازي و شيخ اسماعيل دو صوفي مشهوري كه در قرن پنجم هجري به‏ هندوستان آمدند علي رغم حكام غير مسلمان آن عصر هزاران نفر از هندوان را مسلمان كردند. صوفي بزرگ ديگري به نام معين‏الدين كه در سمرقند تولد يافته و كمي قبل از سلسله غوري به هند آمده بود، طريقه صوفيان چشتيه را در آن سامان بنيان نهاد كه امروز نيز اين طريقه يكي از بزرگترين طريقه‏هاي‏ تصوف در پاكستان و هند به شمار مي‏رود.

قبر وي در اجمير همه ساله زيارتگاه صدها هزار مسلمان و هندو است. طريقه سهرورديه كه متعاقب چشتيه در هند به وجود آمد، از جهت ملاحظه و تأكيد زياد در انجام دستورات ديني با چشتيه اختلاف سليقه‏ داشت، زيرا سهرورديه با انواع رقص و سماع مخصوص كه در ساير فرق صوفيه‏ متداول بود مخالفت مي‏كردند. علاوه بر اينها دو طريقه مشهور ديگر نيز به‏ نامهاي قادريه و نقشبنديه در دوره پيش از مغول به هند آمده و نفوذ كامل‏ به دست آوردند[17]

اين صوفيان كه اسلام را در آن منطقه نشر دادند عموما و يا غالبا ايراني‏ بودند  راجع به معين‏الدين چشتي كه نامش در گفته بالا آمده است، نظر به تاثير فوق‏العا ده‏اي كه اين مرد ايراني عارف مشرب در اسلام قاره هند داشته است‏ ما عين نوشته دانشمند متتبع محقق جناب آقاي عزيزالله عطاردي را كه‏ مخصوصا براي اين كتاب تهيه كرده‏اند، ضمن اظهار سپاسگزاري از معظم له، در اينجا نقل مي‏كنيم معظم له ضمنا از يك عارف ايراني‏الاصل معروف ديگر به نام نظام‏الدين اوليا كه او نيز تاثير عظيمي در اسلام قاره هند داشته‏ است ياد كرده‏اند كه عينا آورده مي‏شود: خواجه معين‏الدين چشتي هروي در قرن ششم هجري در سيستان[18] متولد شد و در همانجا به فرا گرفتن علم و دانش پرداخت و سپس به چشت هرات‏ مهاجرت كرد و در اين شهر به رياضت مشغول گرديد و از اين رو به چشتي‏ معروف شده.

وي پس از مدتي اقامت در چشت عازم طوس گرديد و در طابران‏، در خانقاه خواجه عثمان هاروني، كه يكي از مشايخ بزرگ خراسان بود، رحل اقامت افكند، و در آنجا در نزد خواجه عثمان به تكميل مقامات‏ عرفاني و روحاني مشغول شد. و سرانجام دست ارادت به خواجه عثمان داد و در زمره خلفاي وي قرار گرفت  خواجه معين‏الدين ازطوس رهسپار بغداد گرديد و مدتي در اين شهر كه در آن‏ روزگار از مراكز مهم علوم و معارف اسلامي بود توقف كرد و از مشايخ آنها نيز بسيار استفاده كرد و خود نيز مجلس تدريس و ارشاد تشكيل داد  گروهي از او استفاده كردند و چندي نيز در حرمين شريفين و شام و مصر گردش نمود و خلايق بسياري از او اجازه گرفتند و از مجلس علمي و عرفاني‏ او استفاده بردند  در آغاز قرن هفتم هجري سلطان شهاب الدين غوري از موطن اصلي خود در فيروزكوه كه در ميان كوهستانهاي سر بر آسمان كشيده غور در مشرق هرات‏ قرار دارد به هندوستان لشكر كشيد. وي پس از اينكه لاهور را از بازماندگان و سلاطين غزنوي گرفت به طرف دهلي حركت كرد و پس از چندي‏ دهلي را فتح نمود و آنجا را پايتخت خود قرار داد. پس از اينكه ناحيه‏ پنجاب به تصرف مسلمين درآمد و نفوذ اسلام در آن مناطق برقرار گرديد، گروهي از دانشمندان و رهبران مسلمانان براي ترويج و تبليغ دين مقدس اسلام‏ به پنجاب و راجستان مهاجرت كردند و به فعاليتهاي ديني و مذهبي مشغول‏ شدند.

خواجه معين‏الدين در اين هنگام همراه سلاطين و امراي غوري به‏ هندوستان رفت و در شهر اجمير در منطقه راجستان ساكن گرديد خواجه در اجمير مؤسسات اسلامي درست كرد و مدارس و مساجدي بنياد نهاد و به تدريس‏ و تبليغ مباني اسلامي مشغول گرديد  خواجه معين‏الدين از طريق تصوف و عرفان كه با روح و فكر مردم هند سازگار بود موضوعات ديني را القاء مي‏كرد و در اندك مدتي شهرت عظيم‏ يافت و مردم از اطراف و اكناف پيرامون وي را گرفتند و از وجود وي‏ استفاده كردند  پادشاهان و امراي اسلامي هند فوق‏العاده به وي احترام مي‏كردند. براي‏ خواجه معين‏الدين وسائل پيشرفت از هر جهت فراهم گرديد و او توانست‏ ميليونها نفر از بت‏پرستان هند را به توحيد راهنمايي كند و از بركت وي‏ دين مقدس اسلام در شمال و مغرب هند پيش رود. معين‏الدين شاگردان زيادي‏ تربيت كرد و آنان هر كدام در منطقه خود مصدر خدمات ارزنده‏اي شدند  قطب‏الدين بختيار كاكي و فريدالدين گنج شكر از شاگردان و تربيت شدگان او هستند كه منشأ آثار و خدمات اسلامي شدند  خواجه معين‏الدين پس از مدتي فعاليت و تأسيس سازمانهاي فرهنگي و مذهبي در شهر اجمير ديده از جهان فرو بست. مسلمين پس از درگذشت او برايش مقبره مجلل و باشكوهي ساختند كه پس از هشت قرن هنوز پابرجاست و يكي از مزارات درجه اول مسلمين در هند به شمار مي‏رود. سلاطين مسلمان هند، از عصر ناصرالدين خلجي تا زمان نظام حيدرآباد، هر كدام در آنجا از خود يادگاري گذاشته‏اند.

در ايوان و رواقها و داخل مقبره اشعار زيادي به زبان‏ فارسي كه زبان رسمي مسلمانان هند بود نوشته شده كه اينك چند بيت در ذيل‏ به نظر خوانندگان محترم مي‏رسد:

خواجه خواجگـــان معين الدين                 اشرف اولياء روي زميــــــــن

در جمال و كمال او چــه سخن                     ايــن مبين بود به حصن حصين

مطلعي در صفــــــات او گفتم                     در عبارت بــود چــــو در ثمين

اي درت قبله‏گاه اهـــــل يقين                     بر درت مهر و ماه، سـوده جبين

روي بـر درگهت همي‏ساينــــد                   صدهزاران ملك چو خسرو چين

خادمان درت همــــــه رضوان                    در صفا روضه‏ات چــو خلدبرين

ذره خاك او عبيــــــر سرشت                    قطــــــره آب او چو ماء معين

 

سلاطين تيموري هندوستان به خواجه معين‏الدين بسيار ارادت داشتند  جلال‏الدين اكبر يكبار از آگره پايتخت خود پياده براي زيارت معين‏الدين به‏ اجمير رفت، و مسلمانان هند از اهل تشيع و تسنن به وي علاقه دارند و هر ساله در ماه رجب مجلس عظيمي به ياد وي برگزار مي‏شود و صدها هزار نفر از اطراف و اكناف كشور پهناور هند در اجمير اجتماع مي‏كنند و از خدمات و زحمات اسلامي وي تجليل و تكريم مي‏نمايند. شرح حال و آثار وي در تذكره‏ها مشروحا ذكر شده است.

 

نظام‏الدين اوليا

محمدبن احمد نظام‏الدين اولياء در هند متولد شده، پدر وي از بخارا موطن‏ اصلي خود به هند مهاجرت كرد و در لاهور اقامت گزيد و پس از چندي از لاهور به بدايون رفت و در آنجا ساكن شد. نظام‏الدين در اينجا چشم به جهان‏ گشود. نظام‏الدين در سن پنج سالگي پدر را از دست داد و مادرش تربيت او را به عهده گرفت. مادر وي زني پارسا و زاهد بود و در تربيت فرزندش‏ بسيار كوشش كرد. نظام‏الدين ا ولياء در بدايون به تحصيل پرداخت و مقدمات علوم را در آنجا فرا گرفت و پس از چندي همراه مادر به دهلي‏ رفت و در آن شهر در نزد شمس‏الدين دامغاني و علاءالدين اصولي و فريدالدين مسعود به تكميل معلومات مشغول شد و از فريدالدين گنج شكر اجازه ارشاد يافت  نظام‏الدين اولياء در بدايت حال بسيار تنگدست و پريشان حال بود و از كسي چيزي قبول نمي‏كرد. پس از چندي كه شهرت وي در هند پيچيد، بزرگان و امراي مسلمان از هر سو به طرف او روي آوردند، و پادشاهان اسلامي از جمله‏ سلطان جلال‏الدين خلجي از او تقاضاي ملاقات مي‏كردند. امير خسرو دهلوي‏ سمرقندي كه يكي از شعراي معروف آن ايام بود در زمره مريدان او درآمد و اشعاري در مدح وي سرود  نظام‏الدين در بسط و نشر معارف اسلامي مجاهدتهاي زيادي كرد و شاگردان او هر كدام در منطقه‏اي از هندوستان به فعاليت پرداختند يكي از شاگردان وي‏ به نام خواجه نصيرالدين دراودو گجرات و پنجاب اثرات مذهبي و روحاني از خود به يادگار گذارد. شاگرد ديگرش سراج‏الدين در بنگاله و بهار و آسام‏ تعليمات اسلامي را منتشر ساخت و ديگري به نام برهان‏الدين در منطقه دكن و نواحي مركزي هندوستان مردم را ارشاد مي‏كرد. به طور كلي نشر معارف اسلامي‏ در مناطق مختلف هند از حسن عنايت و توجه نظام‏الدين اولياء و شاگردان و خلفاي وي مي‏باشد  نظام‏الدين اولياء در 527 در دهلي ديده از جهان فروبست و در همانجا دفن‏ شد.

قبر او اكنون در دهلي مزار مسلمانان است و هر سال يكروز براي وي‏ مجلس يادبود تشكيل مي‏شود و هزاران مسلمان در آنجا اجتماع مي‏كنند و از طرف خطباء خطبه‏ها خوانده مي‏شود  براي تحقيق در حالات خواجه معين‏الدين چشتي و نظام‏الدين اولياء به تاريخ فرشته تأليف هندوشاه استرآبادي مراجعه شود "[19]

در اينكه ايران اسلامي تاثير عظيمي در مسلمان شدن قاره هند داشته است‏ جاي سخن نيست. اين جريان درست عكس جرياني است كه قبل از اسلام‏ وجودداشت. در بخش دوم خوانديم كه قبل از اسلام دين قاره هند يعني‏ بودايي به طرف شرق در حال گسترش بود و قسمتي از ايران تحت تاثير دين‏ هند قرار گرفت، دين بودا از هند به ايران آمد و در قسمتي از ايران‏ پذيرش يافت و قطعا اگر اسلام ظهور نكرده بود پذيرش بيشتري مي‏يافت  اما پس از اسلام كه خون تازه‏اي در رگهاي حيات معنوي اين مردم جريان‏ يافت كار برعكس شد، ايران هند را تحت تأثير دين خويش قرار داد و دين‏ بودايي را حتي از خود هند عقب راند  زبان فارسي را اسلام به هند برد، اين زبان رواج خود را در هند مديون‏ اسلام است، در قسمتي از تاريخ هند اين زبان زبان رسمي هند بوده است، به موازات رواج و رسميت اسلام در هند اين زبان رسميت داشته است  در عصر اخير شعرايي از قبيل علامه محمداقبال پاكستاني تحت تاثير احساسات اسلامي، زبان فارسي را در قاره هند تقويت كردند. در حال حاضر كساني از ايرانيان كه به راست يا دروغ مدعي وطن پرستي هستند خواهان يك‏ امر غير ممكن شده‏اند و آن اينكه زبان فارسي را منهاي اسلام در كشورهاي‏ مجاور ايران اشاعه دهند و به همين دليل موفق نشده‏اند و نخواهند شد

نفوذ و توسعه اسلام در چين

آمارها نشان مي‏دهد كه در حال حاضر در حدود پنجاه ميليون مسلمان در چين‏ وجود دارد نفوذ اسلام در چين از راه دعوت و تبليغ به وسيله مسلماناني كه‏ به چين رفته و احيانا سكونت گزيده‏اند صورت گرفته است.

سهم ايرانيان‏ در نفوذ اسلام در چين نيز سهم عظيمي بوده است  در كتاب " اسلام، صراط مستقيم "، مقاله فرهنگ اسلامي در چين "[20] از آغاز نفوذ اسلام در چين و توسعه آن و دوره ضعف آن بحث مي‏كند. نقش‏ ايرانيان در تبليغ و ترويج اسلام در چين از محتواي اين مقاله كاملا مشهود مي‏گردد  راجع به آغاز ورود اسلام در چين تاريخچه‏اي از منابع چيني نقل مي‏كند كه‏ منحصر به منابع چيني است و در منابع اسلامي از آن ياد نشده است. مي‏گويد: تاريخ كهن دودمان " تانگ " اشاره مي‏كند كه به سال دوم سلطنت " يونگ وي " در حدود سال 31 هجري فرستاده‏اي از عربستان به دربار خاقان‏ آمد و هدايايي با خود آورد اين فرستاده گفت كه دولت ايشان سي و يك سال‏ قبل تاسيس يافته است. .. خاقان پس از كسب اطلاعاتي چند از دين مقدس‏ اسلام، آن را با تعاليم كنفوسيون موافق مي‏بيند و اسلام را تأييد و تصديق‏ مي‏كند ولي مقرراتي مانند پنج مرتبه نماز يوميه و يك ماه روزه به طبع وي‏ گران مي‏آيد و بدان نمي‏گرود ولي به سعد[21] و همراهان وي اجازه تبليغ‏ دين اسلام را در چين مي‏دهد و موافقت خود را با تأسيس اولين مسجد در شهر چانگان اعلام مي‏دارد و بدين وسيله علاقه خود را بدين مقدس اسلام ابراز مي‏نمايد.

بناي اين مسجد واقعه مهمي در تاريخ اسلام به شمار مي‏رود كه هنوز هم پس از قرنها تعمير و تجديد بنا، به صورت آبرومندي در " سيان جديد " باقي مي‏ماند "[22]

اگر اين جريان واقعيت داشته باشد آغاز نفوذ اسلام در چين به وسيله خود اعراب مسلمان بوده است  از اين جريان كه بگذريم، اسلام به وسيله سوداگران مسلمان كه بسياري از آنها ايراني بوده‏اند، در چين نفوذ يافت. در كتاب نامبرده مي‏نويسد: در عصر خلافت بني‏اميه و بني‏عباس مسافرت سوداگران و مبلغين مسلمان به‏ چين افزايش يافت و عربهايي كه در خلافت بني‏اميه به چين وارد شده بودند به " تازيان سفيدپوش " معروف بودند. در دوره خلافت عباسيان كه روابط دوستانه بين امپراطورهاي اسلام و چين توسعه بيشتري يافت، دسته‏هاي‏ فراواني از تازيان بدان ديار رفته و اين عربها را " تازيان سياه پوش " مي‏گفتند . .. در يك قرن و نيم، يعني در فاصله سال 31 تا 184 هجري، عده قابل‏ توجهي از بازرگانان عرب و ايراني از راه دريا به چين وارد مي‏شوند و در بندر " كوانگ چو " اقامت مي‏گزينند و از آن تاريخ به بعد. رفته رفته‏ در راسته ساحل به پيشروي خود ادامه مي‏دهند و به شهرهاي مهم آنجا نفوذ مي‏كنند و بالاخره به اقصي نقاط شمالي چين و تا شهر " هانگ چو " نيز مي‏رسند. .. در اين عصر تعداد سوداگران عرب و ايراني در نواحي جنوبي رو به افزايش مي‏گذاشت و رفته رفته با زنان چيني وصلت اختيار كرده و در آنجا ساكن مي‏شدند. اين مسلمين داراي جوامع مخصوصي بودند و از ساير مردم چين جداگانه زندگي مي‏كردند تا بتوانند در مراسم‏ عروسي و اعمال روزانه خود احكام مقدس اسلام را رعايت كنند.

حتي آنها محاكم شرعي مخصوصي داشتند كه در مسائل مربوط به ازدواج و طلاق و ارث و غيره مطابق فقه اسلامي رفتار مي‏كردند. اين استقلال جامعه مسلمين در آن عصر دليل ديگري بر نفوذ و قدرت اسلامي در چين آن روزي مي‏باشد[23]

ايضا مي‏نويسد: تجار ايراني و عرب، ابريشم و كالاهاي صنعتي و ظروف چيني و ساير امتعه‏ تجارتي از چين به شرق ميانه و اروپا مي‏بردند. و در بازگشت از نباتات‏ طبي و ادويه و مرواريد و ساير فرآورده‏هاي آن نواحي به چين مي‏آوردند. اين‏ تجار در حقيقت واسطه‏اي بودند كه بوسيله تجارت پرسود خود ساير مسلمين را براي تجارت و تبليغ دين به طرف چين جلب مي‏كردند و وقتي دسته‏هاي تازه‏اي‏ از مسلمين به چين وارد مي‏شدند باعث افزايش جوامع مسلمان در شمال غربي و جنوب شرقي كشور مي‏شدند[24] و نيز مي‏گويد: در قسمتهاي شمال، اغلب انحصار حمل و نقل به وسيله كاروانهاي الاغ و اسب و شتر در اختيار آنان بود و در امتداد رودخانه " يانگ تسه " و " هوايهو " و برنجزارهاي اطراف نهرهاي منشعب از رودخانه نيز داد و ستد غله و حمل و نقل به وسيله مسلمانان انجام مي‏گرفت و همين امروز استعمال‏ اصطلاحات و ارقام فارسي در داد و ستد غلات دليل بارزي بر تفوق گذشته‏ مسلمين در اين نواحي است[25]

و باز مي‏گويد: مسلمانان چين به دو قسمت مي‏شوند: مسلمانان سيكانيگ كه به اصطلاح‏ مسلمانان " عمامه‏دار " ناميده مي‏شوند، مسلمانان چين خاص كه به‏ مسلمانان " هان " موسومند. .. مسلمانان " هان " در امور ديني معمولا عبارات عربي و فارسي، مخصوصا فارسي را در يك تركيب خاص به كار مي‏برند[26] و مي‏گويد: رئيس روحانيان مسجد آخوند يا آخونك ناميده مي‏شود كه به معني عالم يا تعليم دهنده احكام ديني است. امام جماعت به منزله كمك و دستيار آخوند است[27] . .. شيوه تعليم و تربيت سابق چين به تبعيت از درسهاي‏ معمول ايران و عرب بود[28]  

در كتاب هزاره شيخ طوسي، جلد اول در مقاله آقاي دكتر سيد جعفر شهيدي‏ استاد دانشگاه تهران، تحت عنوان " تأثير عنصر ايراني در نشر اسلام در جهان " كه متن مقاله معظم له در كنگره هزاره شيخ در سال گذشته است، راجع به نفوذ اسلام در چين از كتاب جهانگشاي عطاملك جويني چنين نقل شده‏ است: اما آنچه از راه عقل بدان مي‏توان رسيد[29] و از وهم و فهم نه دور است در دو قسم محصور است: اول ظهور نبوت است، دوم كلام. و معجزه از اين قويتر تواند بود كه بعد از ششصدواند سال تحقيق حديث: " « زويت لي‏ الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملك امتي ما زوي لي منها » " در ضمن خروج لشكر بيگانه ميسر مي‏شود. .. تا بدان سبب لواي اسلام‏ افراخته‏تر شود و شمع دين افروخته‏تر.

و آفتاب دين محمدي سايه بر دياري افكند كه بوي اسلام مشام ايشان را معطر نگردانيده بود و آواز تكبير اذان سمع ايشان را ذوق نداده و جز پاي ناپاك " عبده اللات‏ والعزي " خاك ايشان را نسوده و اكنون چندان مؤمن موحد روي بدان جانب‏ نهاده است و تا اقصاي ديار مشرق رسيده و ساكن و متوطن گشته كه از حد و حصر و احصاء متجاوز نموده است  بعضي آن است كه به وقت استخلاص ماوراءالنهر و خراسان به اسم پيشه‏وري‏ و جانور داري جماعتي به " حشر "[30] را بدان حدود رانده و طايفه‏ بسيار آنند كه از منتهاي مغرب و عراقين و شام و غير آن از بلاد اسلام بر سبيل تجارت و سياحت طوفي كرده‏اند و به هر طرف و شهري رسيده و شهرتي‏ يافته و در مقابل بيوت اصنام، صوامع اسلام ساخته و مدارس افراخته و علما به علم و افادت و مكتسبان علوم به استفادت اشتغال نموده گويي‏ اشارت از حديث: " « اطلبوا العلم و لو بالصين » " به ابناي اين زمان‏ است[31] عطاملك جويني، اينكه پس از ششصد سال از هجرت نبوي، مبلغان مسلمان‏ ايراني و غيرايراني به چين مي‏روند و مردم آن سامان را بدين اسلام مي‏خوانند، يكي از معجزات خاتم الانبياء صلي الله عليه وآله مي‏داند

سربازي و فداكاري

سربازي ايرانيان در راه اسلام، اعم از آنچه به نتيجه مثبتي رسيده است‏، يا علي‏رغم تلاشها و مجاهدات خالصانه اين قوم، نتيجه درخشاني از آن به‏ بار نيامده است يكي از صفحات درخشان روابط اسلام و ايران است  فعاليتهاي فداكارانه ايرانيان مسلمان مقيم يمن را قبلا خوانديد.

نهضت‏ ايرانيان عليه حكومت اموي كه منتهي به روي كار آمدن عباسيان گشت نيز از اين نوع خدمات است. اين قيام نظامي چنانكه در پيش بدان اشارت رفت‏ صرفا براي اقامه شعائر اسلامي و بازگرداندن عرب به شاهراه اسلام بود، گواينكه در عين موفقيت نظامي، در اثر اينكه دودماني كه روي كار آمدند بهتر از امويان نبودند، نتيجه درخشاني از آن به دست نيامد  در خود ايران در قرن دوم و سوم برخي نهضت‌ها صورت گرفت كه جنبه‏ ضداسلامي داشت و سركوب شد. دقت در تاريخ نشان مي‏دهد كه اين ايرانيان‏ مسلمان بودند كه آن قيامها را سركوب كردند نه مردم عرب  اگر سرداران و سربازان مسلمان ايراني نبودند محال بود كه قوم عرب‏ بتواند قيامي كه در آذربايجان در قرن سوم به وسيله بابك خرم دين رهبري‏ مي‏شد باتلفاتي در حدود دويست و پنجاه هزار نفر سركوب كند. همچنين است‏ ساير قيامهايي كه به وسيله المقنع يا سنباد يا استادسيس رهبري مي‏شد  سلطان محمود غزنوي به جنگهاي خود در هند رنگ اسلامي داده بود. سربازان‏ ايراني فتوحات هند را با شور يك جهاد اسلامي انجام مي‏دادند. و همچنين‏ در جنگهاي صليبي سلاطين ايران به نام اسلام و تحت تأثير احساسات اسلامي‏ جلو هجوم صليبي‏هاي غربي را گرفتند  سربازان ايراني، اسلام را به آسياي صغير بردند نه عرب يا قوم ديگر  در اينجا نيز از مقاله آقاي دكتر سيد جعفر شهيدي در كتاب " هزاره شيخ‏ طوسي " استفاده مي‏كنيم  معظم‏له مي‏نويسد: در عرف مسلمانان، بلاد روم، عبارت از ممالك روم شرقي است، چنانكه‏ درياي مديترانه را " بحرالروم " مي‏نامند.

بر همين اساس سرزمين آسياي‏ صغير را روم گفته‏اند. .. هنگامي كه مسلمانان سراسر شام را گشودند، حمله به آسياي صغير امري ضروري مي‏نمود. معاويه در خلافت عمر مي‏خواست‏ بدانجا بتازد ولي بامخالفت خليفه مواجه شد. اما در خلافت عثمان اين‏ آرزو براي وي تحقق يافت و توانست تا عموريه پيش برود از آن تاريخ به‏ بعد در طول سالها خلافت اموي و عباسي، اين سرزمين مورد تاخت و تاز مسلمانان و روميان بود و دژها و شهرهاي آن منطقه دست به دست مي‏گشت  لكن به شهادت تاريخ هيچگاه براي خلفاي اموي و عباسي ممكن نشد كه نفوذ اسلام را در سراسر اين منطقه مستقر سازند،. .. تنها در حكومت سلاجقه‏ است كه مي‏بينيم اوضاع اين منطقه دگرگون مي‏شود، سراسر آسياي صغير تحت‏ تصرف اين خاندان در آمد و رسالت تبليغ اسلامي و نشر معارف دين در اين‏ منطقه بازبان و ادبيات فارسي به نظم و نثر آغاز شد، و بدانجا رسيد كه‏ در آسمان عرفان اسلامي آفتاب درخشاني چون مولانا جلال‏الدين طلوع كرد و نخست روشني بخش آن منطقه شد و سپس در تمام قلمرو فارسي زبان اسلام نور افشاني كرد. اين عبارت را از " مسامره‏الاخبار " تأليف آقسرائي كه از جمله كتاب‌هاي مفيد در تاريخ آسياي صغير است نقل مي‏كنيم، زيرا نماينده‏ طرز تفكر زمامداران مسلمان و مردم ايران نسبت به سرزمينهاي گشوده است  اگر در اشغال عراق يا سرزمينهاي غربي قصد خلفاي اسلام تحصيل جزيه و ازدياد درآمد و عمران بيت‏المال بوده است، فاتحان شرقي جز ترويج دين و گسترش‏ اسلام نظري نداشتند. آقسرائي چنين مي‏نويسد: ارميانوس ملك الروم با صدوبيست هزار مرد قصد بلاد اسلام كرد و اول روي به " دانشمند " كه ملك‏ نكيسا روسيواس و توقات وابلستان و غيره داشت نهاد.

ملك دانشمند نزد ملوك اسلام كس فرستاد و آنان را به‏ مقابله بالشكر كفر تشويق كرد و " قلج ارسلان " را وعده داد كه اگر پيروزي دست داد صد هزار دينار به او رساند و " ابلستان " بدووا گذارد. قلج ارسلان با ديگر ملوك آن جوانب جهت اهميت دين و حمايت اسلام به‏ اتفاق جمعيت كرده و عزم غزاي كفار نمودند. باري تعالي نصرت ارزاني‏ داشت و " ارميانوس " بعد از محاربت و مقاتلت بسيار منهزم شد و از كفار اندك قومي خلاص يافتند ملك دانشمند صدهزار درم به قلج ارسلان‏ فرستاد و در تسليم " ابلستان " متوقف شد و چون قلج ارسلان اين نوع سخن‏ استماع كرد صدهزار درم را باز پس فرستاد و گفت: من براي حمايت اسلام آمدم با حرب، مرا به درم و دينار او احتياجي‏ نيست[32]

در همان كتاب راجع به فعاليتهاي نظامي مسلمين در هند مي‏نويسد: در سال 43 هجري براي اولين بار عبدالله‏بن سوار عبدي كه از جانب‏ عبدالله بن عامربن كريز مامور مرز " سند " بود به سرزمينهاي آن ناحيه‏ حمله برد. در سال 44 مهلب بن ابي‏صفره بدانجا حمله برد و در سال 89 هجري‏ محمدبن قاسم در جنگي پادشاه سند را بكشت و با كشته شدن او سرزمين هند به‏ تصرف مسلمانان درآمد. اما انتشار اسلام در معظم شبه قاره هند نيز به‏ وسيله ايرانيان بود  در اينجا باز به سندي تاريخي مراجعه مي‏كنيم. جرفادقاني در آغاز كار ناصرالدين سبكتكين نويسد: " پس روي به جهاد كفار و قمع اعداي دين آورد و ناحيت هندوستان كه‏ مسكن دشمنان اسلام و معبد اوثان و اصنام بود دارالغز و ساخت "

و در شرح حال محمود غزنوي مي‏نويسد: سلطان يمين الدولة و امين الملة چون نواحي هند بگرفت، در اقاصي آن‏ ولايت به جايي رسيد كه هرگز رايت اسلام بر آن حدود طلوع نكرده بود و از دعوت محمدي به هيچ عهد بدان طرف معجزه و آيتي نرسيده بود و عرصه آن‏ بقاع از ظلمت كفر و شرك پاك كرد و مشاعل شريعت در آن ديار و امصار بر افروخت و مساجد بنياد نهاد و تلاوت كتاب عزيز و دراست قرآن مجيد و دعوت اذان و شعار ايمان ظاهر گردانيد. .  رفتار محمود غزنوي در جانب مشرق بي‏شباهت به عبدالرحمن اول حكمران‏ اسپانيا فاتح اسلامي در مغرب نيست. ولي ناگفته نماند كه بين فتوحات‏ اسلامي در شرق و غرب تفاوتي بزرگ به چشم مي‏خورد مسلمانان عرب در جانب‏ غربي توانستند دامنه فتوحات خود را تا قلب اروپا پيش ببرند، اما در طول تاريخ بسياري از آن مناطق از حوزه متصرفات اسلامي خارج شد، و مردم‏ آن سرزمين مسلماني را رها كردند، ولي تمدن اسلامي كه به وسيله عنصر ايراني در نواحي شرقي پايه‏گذاري شد، آنچنان ثابت و استوار ماند كه پس‏ از گذشت قرنها هنوز آن مردم به قبله مسلمانان نماز مي‏خوانند و كتاب‏ كريم را تلاوت مي‏كنند. و شگفت اينكه در همان سال كه قسمتي از خاك‏ مسلمانان در ناحيه شمالي شبه جزيره عربستان مورد تجاوز واقع و اشغال‏ گرديد، در جانب شرق ايران دولتي با 90 ميليون تن به نام پاكستان بوجود آمد و الحاق خود را به ممالك اسلامي اعلان نمود[33]

هر چند در اين فتوحات نام قلج ارسلان، سبكتكين، محمود غزنوي و امثال‏ آنها برده مي‏شود كه ترك نژادند، اما همان‏طور كه آقاي دكتر شهيدي تذكر داده‏اند آن ترك نژادان در آن وقت نماينده و مظهر قدرت مردم سرزمين‏ ايران بوده‏اند و به نام پادشاهاني مسلمان بر اين ملت، حكمراني داشته‏اند و اين ملّت ايران بود كه جهاد مي‏كرد نه مردم ديگر.

علم و فرهنگ

صحنه علم و فرهنگ، وسيعترين و پورشورترين ميدانهاي خدمات ايرانيان‏ به اسلام است  سرعت پيشرفت و توسعه، كليت و شمول و همه جانبگي، شركت طبقات‏ مختلف اجتماع، اشتراك مساعي ملل گوناگون، چيزهايي است كه اعجابها را در مورد تمدن اسلامي سخت برانگيخته است. جرجي زيدان مي‏گويد: عربها (مسلمانان) در مدت يك قرن‏واندي مطالب و علومي به زبان خود (عربي) ترجمه كردند كه روميان در مدت چندين قرن از انجام آن عاجز بودند، آري مسلمانان در ايجاد تمدن شگفت‏آور خود در غالب موارد به همين سرعت‏ پيش رفته‏اند[34]  

مسلمين علومي را كه در فهم و درك قرآن و سنت بدانها نياز داشتند از قبيل علم قرائت، تفسير، كلام، فقه، حديث، نحو، صرف، معاني، بيان، بديع، سيره نبوي و غير اينها ابداع و اختراع كردند و اگر اقتباس‏ كردند اقتباسشان ناچيز بوده است.

و علومي را كه محصول تمدن آنروز و نتيجه مساعي و زحمات ملل ديگر بود از طبيعي و رياضي و نجوم و طب و فلسفه و غيره براي خود ترجمه و نقل كردند و بر آنها افزودند  جرجي زيدان مي‏گويد: يكي از مزاياي تمدن اسلامي اين است كه علوم پراكنده يونان و ايران و هندو كلده را به عربي نقل كرد و چيزهايي بر آن افزود و آن را ترقي داده كامل كرد[35]

و هم او مي‏گويد: مسلمانان قسمت عمده علوم فلسفي و رياضي و هيئت و طب و ادبيات ملل‏ متمدن را به زبان عربي ترجمه و نقل كردند و از تمام زبانهاي مشهور آن روز و بيشتر از يوناني و هندي و فارسي كتاب‌هايي ترجمه كردند و در واقع بهترين‏ معلومات هر ملتي را از آن ملّت گرفتند مثلا در قسمت فلسفه و طب و هندسه‏ و منطق و هيئت از يونان استفاده نمودند، و از ايرانيان تاريخ و موسيقي‏ و ستاره‏شناسي و ادبيات و پند و اندرز و شرح حال بزرگان را اقتباس كردند، و از هنديان طب (هندي) حساب و نجوم و موسيقي و داستان و گياهشناسي‏ آموختند، از كلدانيان و نبطيها كشاورزي و باغباني و سحر و ستاره‏شناسي و طلسم فرا گرفتند و شيمي و تشريح از مصريان به آنان رسيد. و در واقع‏ عربها (مسلمين) علوم آشوريان و بابليان و مصريان و ايرانيان و هنديان و يونانيان را گرفته و از خود چيزهايي بر آن افزودند و از مجموع آن علوم و صنايع و آداب، تمدن اسلام را پديد آوردند[36]

نخستين حوزه علمي

علوم و فرهنگ اسلامي، و بطور كلي تمدن اسلامي، تدريجا رشد كرد و باليد و بارور شد. مانند هر موجود زنده كه اول به صورت يك سلول پديد مي‏آيد و تدريجا در اثر استعداد و مايه حياتي كه در آن سلول نهفته است رشد مي‏كند و همراه با رشد خود قسمت قسمت و شاخه شاخه مي‏شود و شكل مي‏گيرد و بالاخره‏ به صورت يك دستگاه متشكل درمي‏آيد  جوشش و جنبش علمي مسلمين در نقطه معين و از موضوع معين و به وسيله‏ شخص معين آغاز شد.

اكنون ببينيم در چه نقطه و مكاني اين كار آغاز گشت‏؟ و نخستين حوزه علمي مسلمين در كجا تشكيل شد؟ جوشش و جنبش علمي مسلمين از مدينه آغاز شد. اولين كتابي كه‌انديشه‏ مسلمين را به خود جلب كرد و مسلمين در پي درس و تحصيل آن بودند قرآن و پس از قرآن احاديث بود. اين بود كه اولين حوزه علمي در مدينه تأسيس‏ شد. براي اولين بار عرب حجاز در مدينه با مسئله استادي و شاگردي و نشستن در حلقه درس و حفظ و ضبط آنچه از استاد مي‏شنود آشنا شد. مسلمين‏ با حرص و ولع فراواني آيات قرآن را كه تدريجا نازل مي‏گشت فرا مي‏گرفتند و به حافظه مي‏سپردند و آنچه را كه نمي‏دانستند از افرادي كه رسول خدا آنها را مامور كتابت آيات قرآن كرده بود و به كتاب وحي معروف بودند مي‏پرسيدند. بعلاوه بنا به توصيه‏هاي مكرر رسول خدا سخنان آنحضرت را كه به‏ سنت رسول معروف بود از يكديگر فرا مي‏گرفتند در مسجد پيغمبر رسما حلقه‏هاي درس تشكيل مي‏شد و در آن حلقه به بحث و گفتگو درباره مسائل‏ اسلامي و تعليم و تعلم پرداخته مي‏شد. روزي رسول خدا وارد مسجد شد و ديد دو حلقه در مسجد تشكيل شده است، در يكي از آنها افراد به ذكر و عبادت‏ مشغولند و در يكي ديگر به تعليم و تعلم. پس از آنكه هر دو را از نظر گذراند فرمود " « كلاهما علي خير و لكن بالتعليم ارسلت » " يعني هر دو جمعيت كار نيك مي‏كنند اما من براي تعليم فرستاده شده‏ام  رسول خدا آنگاه رفت و در حلقه‏اي كه آنجا تعليم و تعليم بود نشست[37]. بعد از مدينه، عراق محيط جنب و جوش علمي گشت. در عراق ابتدا دو شهر بصره و كوفه مركز علم بودند.

اما پس از بناي بغداد، آن شهر مركز علمي شد و در آن شهر بود كه علوم ملت‌هاي ديگر به جهان اسلام منتقل گشت‏ بعدها ري و خراسان و ماوراءالنهر و مصر و شام و اندلس و غيره هر كدام به صورت‏ يك مهد علمي درآمدند. جرجي زيدان پس از آنكه همت و تشويق امرا و حكام‏ مسلمان را به عنوان يك عامل بسيار مؤثر ياد مي‏كند، مي‏گويد: دانش پروري و علم دوستي بزرگان اسلام سبب شد كه روز به روز مؤلف و كتاب در قلمرو اسلام فزوني يابد و دائره تحقيق وسعت پيدا كند، پادشاه و وزير و امير و دارا و نادار و عرب و ايراني و رومي و هندي و ترك و يهود و مصري و مسيحي و ديلمي و سرياني، در شام و مصر و عراق و فارس و خراسان‏ و ماوراءالنهر و سند و افريقا و اندلس و غيره در تمام شبانه روز به‏ تأليف مشغول شدند و خلاصه آنكه هر جا اسلام حكومت مي‏كرد علم و ادب به‏ سرعت پيشرفت مي‏نمود در اين تأليفات گرانبها خلاصه‏اي از تحقيقات بني‏نوع‏ انسان از روزگار پيشين تا آن زمان ديده مي‏شد و مباحث مهمي از علوم طبيعي‏، الهي، نقلي، رياضي، ادبي و عقلي در كتب جمع شده بود و در نتيجه‏ تحقيقات علماي اسلام، علوم مزبور داراي شعب متعدد گشت[38]

اوائل كار كه علوم بيگانه ترجمه و نقل مي‏شد، اكثريت دانشمندان را علماي مسيحي، بالاخص مسيحيان سرياني تشكيل مي‏دادند، ولي تدريجا مسلمين‏ جاي آنها را گرفتند. جرجي زيدان مي‏گويد: خلفاي عباسي در دوره نهضت، تخم علم و ادب را در بغداد افشاندند و ميوه و محصول آن به تدريج در خراسان و ري و آذربايجان و ماوراءالنهر و مصر و شام و اندلس و غيره به دست آمد و در عين حال بغداد كه مركز خلافت‏ و ثروت اسلامي بود تا مدتي مثل سابق مركز دانشمندان ماند و گذشته از پزشكان مسيحي كه در خدمت خلفا به ترجمه و طبابت مشغول بودند، عده‏اي از دانشمندان مسلمان نيز از بغداد برخاستند، ولي به طور كلي دانشمندان عاليقدر مقيم بغداد بيشتر مسيحيان بودند كه از عراق و ساير نقاط براي استخدام در دستگاه خلفا به بغداد مي‏آمدند.

دانشمندان‏ مسلمان غالبا در خارج از بغداد ظهور كردند. به خصوص موقعي كه مملكتهاي‏ كوچك اسلامي پديد آمد و فرمانروايان آن ممالك به تقليد خلفا در ترويج‏ علم و ادب كوشش نمودند و دانشمندان را به مراكز فرماندهي خود: قاهره، غزنين، دمشق، نيشابور، استخر و غيره دعوت كردند نتيجه اين شد كه رازي‏ ازري، ابن سينا از بخارا (تركستان) بيروني از بيرون (سند) ابن جليل‏ گياهشناس، ابن باجه فيلسوف، ابن زهره پزشك و خاندان وي و ابن رشد فيلسوف و ابن روميه گياهشناس از اندلس برخاستند[39]

پس سلول اول علوم و فرهنگ اسلامي در مدينه به وجود آمد و نخستين‏ نقطه‏اي كه اين بذر در آنجا پاشيده شد شهر مدينه بود

نخستين موضوع

اما اينكه نخستين موضوعي كه توجه مسلمين را جلب كرد و حركت علمي‏ مسلمين از آن شروع شد چه بود؟ نقطه آغاز قرآن است مسلمانان علوم خويش را از تحقيق و جستجو در معاني‏ و مفاهيم آيات قرآن و سپس حديث آغاز كردند و لهذا نخستين شهري كه جنب‏ وجوش علمي در آن پيدا شد مدينه بود، و نخستين مراكز علمي مسلمين مساجد بود و نخستين موضوعات علمي آنان مسائل مربوط به قرآن و سنت، و نخستين‏ معلم شخص رسول اكرم است علم قرائت، تفسير، كلام، حديث، رجال، لغت، نحو، صرف، بلاغت و تاريخ و سيره كه جزء نخستين علوم اسلامي است‏ به خاطر قرآن و سنت به وجود آمد ادوارد براون مي‏گويد: پروفسور دخويه، عربي‏دان بزرگ، در مقاله‏اي كه در موضوع طبري و مورخين‏ قديم عرب براي جلد 23 دائره‏المعارف بريتانيكا نوشت به طرز قابل ستايش‏ نشان داد چگونه مسير علوم مختلفه مخصوصا تاريخ در جامعه اسلامي به مناسبت‏ قرآن شريف پيشرفت كرد؟ و چگونه اين علوم در اطراف هسته مركزي حكمت‏ الهي تمركز يافت.

علوم مربوط به زبان شناسي و لغت طبعا در درجه اول‏ قرار داشت. همين كه خارجيان براي قبول اسلام هجوم آوردند احتياج فوري به‏ صرف و نحو و لغت عرب احساس شد. زيرا كلام‏الله مجيد به زبان عربي نازل‏ شده بود. براي شرح معاني كلمات نادر و غريب كه در قرآن آمده بود لازم‏ شد اشعار قديم (عرب) را به قدر امكان گرد آورند. .. براي درك معاني‏ اين اشعار ضرورت علم الانساب و اطلاع از ايام و اخبار عرب عموما محسوس‏ گرديد. در تكميل احكام كه قرآن براي امور زندگاني نازل شده بود لازم شد از اصحاب و تابعين راجع به اقوال و افعال نبي در اوضاع و احوال مختلف‏ سؤالاتي بشود و در نتيجه علم الحديث پديد آمد. براي تشخيص اعتبار احاديث‏لازم بود به متن و اسناد حديث وقوف حاصل شود. .. براي تحقيق‏ حقيقت اسناد، علم به تواريخ و سير و اوصاف و احوال اين اشخاص ضرورت‏ داشت و اين امر باز به طريق ديگري منجر به مطالعه شرح زندگاني مشاهير رجال و تقاويم و ترتيب وقايع و علم ازمنه و اعصار گرديد. تاريخ عرب هم‏ كافي نبود، تواريخ همسايگان عرب علي الخصوص ايرانيان و يونانيان و حميريان وحبشيان و غيره تا حدي براي فهم معاني بسياري از اشارات مندرجه‏ در قرآن و اشعار قديم مورد لزوم بود. علم جغرافي نيز به همان منظور و به‏ جهات علمي ديگري كه با توسعه سريع امپراطوري اسلام ارتباط داشت واجب‏ شمرده مي‏شد[40]

جرجي زيدان نيز بر همين اساس نظر مي‏دهد او نيز مي‏گويد توجه مسلمين به‏ علوم از قرآن آغاز گشت، مسلمين به قرآن اعجاب داشتند.

به تلاوت صحيح‏ آن اهميت مي‏دادند، قرآن دين و دنياي آنان را تأمين مي‏كرد. تمام سعي‏ خود را در فهميدن احكام قرآن مصروف مي‏داشتند احساس نياز مسلمين به درك‏ و فهم الفاظ و معاني قرآن علوم مختلف اسلامي را به وجود آورد خلاصه آن‏ سلول حياتي زنده‏اي كه در جامعه اسلامي پديد آمد و رشد كرد و تكامل يافت‏ تا منجر به تمدن عظيم اسلامي شد، اعجاب و عشق و علاقه بي حد مسلمين به‏ قرآن بود. جرجي زيدان درباره اعجاب عظيم مسلمين به قرآن كه منشأ تهاجم‏ مسلمين به فتح دروازه‏هاي علوم گشت مي‏گويد: مسلمانان در نوشتن و نگاهداري قرآن دقت و اهتمامي كردند كه نظير آن‏ سابقه ندارد. به اين قسم كه قرآن را روي صفحه‏هاي طلا و نقره و عاج‏ نگاشتند و يا پارچه‏ها ي حرير و ابريشم بسيار عالي انتخاب كرده آيات‏ قرآن را با آب طلا و نقره بر آن نوشتند و منزل و محفل خود را با آن‏ آراستند و ديوار مسجدها و كتابخانه‏ها و مجلسهاي عمومي را با آيات قرآن‏ نزيين نمودند و خطوط بسيار زيبا در نوشتن آن به كار بردند. انواع پوستها، چرمها، كاغذها در تحرير قرآن استعمال مي‏شد و آن را به طور لوله و دفتر و جزوه و رقعه و غيره با مركبهاي رنگارنگ نوشته ميان خطها را تذهيب‏ مي‏كردند. .  مسلمانان شماره سوره‏هاي قرآن، آيات قرآن، كلمات قرآن را يكايك ضبط كرده‏اند و حتي شماره حروف را جدا جدا ضبط كرده‏اند كه در قرآن چند " الف "، چند " ب "، چند " ت " و غيره يافت مي‏شود[41]

مي‏گويد :. .. اسلوب قرآن را در خطبه‏ها و كتاب‌هاي خويش سرمشق قرار دادند، و به آيات قرآن در تأليفات خويش تمثل جستند و آداب و تعليم قرآن در اخلاق و اطوار و زندگاني روزانه مسلمانان پديد آمد. در صورتي كه بسياري‏ از ملل اسلامي زباني جز زبان قرآن داشتند و در كشورهايي مي‏زيستند كه از قرآن دور بود مسلمانان گذشته از علوم شرعي، در علوم لساني (صرف و نحو) به آيات و معاني قرآن استشهاد و استدلال مي‏كردند. مثلا تنها در كتاب‏ سيبويه سيصد آيه از قرآن ذكر شده است. اديبان و نويسندگان كه درصدد تزيين گفته‏ها و نوشته‏هاي خود بودند حتما از آيات قرآن استمداد مي‏جستند[42]

جرجي زيدان مي‏گويد: موقع استيلاي صلاح‏الدين ايوبي برمصر در كتاب خانه‏اي‏ كه العزيز بالله دومين خليفه فاطمي تأسيس كرد و وزير او يعقوب بن كلس‏ او را به اين كار تشويق مي‏كرد، سه هزار و چهار صد قرآن موجود بود كه همه‏ را با آب طلا، به خط زيبا، نگاشته بودند[43]

گنجينه قرآن كه هم اكنون در موزه آستان قدس رضوي هست با آن خطوط عالي‏ و تذهيبها و نقاشيهاي حيرت‏انگيز نشانه‏اي از علاقه مردم اين مرز و بوم به‏ اين كتاب مقدس است  حركت علمي و فرهنگي اسلامي به همين ترتيبي كه گفتيم آغاز شد. اكنون‏ درباره مردمي كه در آن حركت شركت داشتند بحث كنيم  هر چند اكثر آثار علمي كه از خارج دنياي اسلام نقل و ترجمه شد از غير ايران بود، ولي اكثريت آثار اسلامي، چه در رشته علوم ديني و چه در رشته‏هاي ديگر به وسيله دانشمندان مسلمان ايراني به وجود آمد.

افتخار و امتياز ايرانيان در دوره اسلام در همين است، ادوارد براون مي‏گويد: اگر از علومي كه عموما به اسم عرب معروف است اعم از تفسير و حديث و الهيات و فلسفه و طب و لغت و تراجم احوال و حتي صرف و نحو زبان عربي‏ آنچه را كه ايرانيان در اين مباحث نوشته‏اند مجزي كنيد بهترين قسمت آن‏ علوم از ميان مي‏رود[44]   نمي‏خواهيم مبالغه كنيم و حقوق مسلمانان غير ايراني را ناديده بگيريم  تمدن اسلامي و فرهنگ اسلامي از هيچ قوم خاص نيست، از اسلام و مسلمين به‏ طور عموم است. هيچ ملتي اعم از عرب و ايراني و غيره حق ندارد آن را به‏ نام خود قلمداد كند. ولي همچنانكه قبلا گفتيم هر ملتي حق دارد سهم خود را مشخص كند و توضيح دهد.

آغاز تدوين وتأليف

غالباً مستشرقين و اتباع و اذناب شان مدعي مي شوند كه در صدر اسلام يعني در زمان خلفاي راشدين تدوين و تأليف كتاب رائج نبودبلكه ممنوع بود و حتي جمله هائي از رسول خدا روايت مي شد مبني بر منع از كتاب و تأليف ولي تدريجاً كه اسلام توسعه يافت تأليف و تدوين رائج گشت و احاديثي مبني بر توصيه و تشويق تأليف و تصنيف از پيغمبر اكرم روايت كردند.

جرجي زيدان مي گويد:

خلفاي راشدين از شهري شدن عربها بيم داشتند، از آنرو كه به عقيده آنان پس از شهري شدن، نشاط و سادگي آنان باقي نخواهد ماند و لهذا عربها را از تدوين و تأليف كتب باز مي داشتند . . .

اما كم كم اسلام انتشار يافت و ممالك اسلامي وسيع شد و صحابه در اطراف متفرق گشتند و فتنه و آشوب برخاست و آراء و عقائد مختلف گشت و مراجعه و استفتا فزوني يافت، ناچار مسلمانان به تدوين حديث وفقه و علوم قرآن پرداختند و به استدلال و اجتهاد و استنباط تمسك جستند. .  و از آنرو نه تنها كتابت را مكروه نشمردند، بلكه آن را مستحب دانستند و به احاديث زيرا كه انس بن مالك از پيغمبر روايت كرد رجوع نمودند[45] آنچه جرجي زيدان به خلفاي راشدين نسبت مي‏دهد دروغ محض است، نه‏ مسأله شهري شدن مطرح بوده است و نه مسأله منع از تدوين و تأليف كه جرجي‏ زيدان فرع بر آن دانسته است. مسأله‏اي كه بوده است و جرجي زيدان و ديگران به آن شاخ و برگ داده‏اند. يكي ممنوعيت صحابه پيغمبر از خروج از مدينه و توطن در نقطه ديگر است و ديگر منع از كتابت احاديث نبوي است‏، و اين هر دو مربوط است به خليفه دوم نه به همه خلفاي باصطلاح راشدين  چنانكه مي‏دانيم در قديمترين كتب تاريخ اسلامي اختلاف نظر علي عليه‏السلام و بعضي ديگر از صحابه از يك طرف و عمر و بعضي صحابه ديگر از طرف ديگر در مسأله كتابت حديث ذكر شده است و ما بعدا درباره اين موضوع سخن خواهيم‏ گفت. خود مسأله خروج از مدينه و توطن در نقطه ديگر چنانكه مي‏دانيم‏ وسيله علي عليه‏السلام كه كوفه را دارالخلافه قرار داد و برخي صحابه ديگر نقض شد. عليهذا سخن جرجي زيدان " اصلا " و " فرعا " بي‏اساس است  ادوارد براون نيز مدعي است كه در قرن اول هجري با اينكه شور علمي‏ مسلمانان فوق‏العاده زياد بود، كتابي تدوين نشد، كليه معلومات سينه به‏ سينه و نسل به نسل شفاها منتقل مي‏گشت و قرآن تقريبا تنها اثري بود كه به‏ نثر عربي باقي بود.

مي‏گويد: كسب علم (در قرن اول هجري) فقط به وسيله مسافرت ميسر مي‏شد و سفرهايي كه در طلب علم مي‏كردند و در وهله اول نخست به مقتضاي اوضاع و احوال هر سفر جهات موجبه‏اي داشت لكن به تدريج سفر رسم شد و سرانجام تقريبا به يك نوع جنون مبدل گرديد و احاديثي از قبيل حديث‏ ذيل مؤيد سفرهاي علمي شد: پيغمبر فرمود هر كه راهي را در طلب علم طي‏ كند خدا او را به راهي كه به بهشت منتهي مي‏گردد مي‏برد. .. مكحول اصلا بنده‏اي بود در مصر كه چون آزاد گشت حاضر نشد از آن مملكت خارج شود مگر وقتي كه جميع علوم متداول در مصر را كسب نمود و پس از آنكه به اين كار توفيق يافت به حجاز و عراق و شام رفت تا حديث معتبري درباره تقسيم‏ غنائم به دست آورد[46] . .  ولي اين نظر بي‏اساس است. از مطالعه دقيقتر در آثار صدر اسلام معلوم‏ مي‏گردد كه كتابت و يادداشت از زمان پيغمبر اكرم معمول شد و ادامه يافت‏، مدارك فراوان براي اثبات اين مدعا وجود دارد. در پاورقي ترجمه فارسي‏ جلد اول تاريخ ادبيات براون. قسمتي از كتاب " مصنفات الشيعة الامامية في‏العلوم الاسلاميه " تأليف علامه فقيد شيخ الاسلام زنجاني بر رد نظريه‏ امثال براون نقل كرده و خلاف آن را اثبات كرده است[47]. همچنين علامه‏ جليل، مرحوم آيةالله سيد حسن صدر علي الله مقامه در كتاب بسيار نفيس‏ " تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام " كذب و بطلان اين نظريه را اثبات‏ كرده‏اند و ما ضمن مباحث آتيه قسمتي از آنها را نقل خواهيم كرد. فعلا ما براي پرهيز از اطاله سخن از نقل آنها خودداري مي‏كنيم[48]

علل و عوامل سرعت

يكي از علل سرعت پيشرفت مسلمين در علوم اين بوده است كه در اخذ علوم‏ و فنون و صنايع و هنرها تعصب نمي‏ورزيدند و علم را در هر نقطه و در دست‏ هر كس آنها حكمفرما بوده است  چنانكه مي‏دانيم در احاديث نبوي به اين نكته توجه داده شده است كه علم‏ و حكمت را هر كجا و در دست هر كس پيدا كرديد آن را فرا گيريد.

رسول‏ اكرم فرمود: " « كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحيث وجدها فهو احق بها » "[49]. همانا دانش راستين گمشده مؤمن است هر جا آن را بيابد خودش به‏ آن سزاوارتر است  در نهج‏البلاغه است: " « الحكمة ضالة المؤمن، فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق » "[50] دانش راستين گمشده مؤمن است پس آنرا فراگير و بياموز ولو از مردم‏ منافق. و هم از كلمات آن حضرت است: " « خذوا الحكمة و لو من‏ المشركين » "[51] حكمت را بياموزيد ولو از مشركان. در روايات اسلامي‏، ائمه اطهار از حضرت مسيح نقل كرده‏اند كه: " « خذوا الحق من اهل الباطل و لا تأخذوا الباطل من اهل الحق و كونوا نقاد الكلام » "[52]

يعني حق را (هر چند) از اهل باطل فرا گيريد و اما باطل را (هرچند) از اهل حق فرا نگيريد، سخن سنج و حقيقت شناس باشيد  اين روايتها زمينه وسعت ديد و بلند نظري و تعصب نداشتن مسلمين را در فرا گرفتن علوم و معارف از غير مسلمانان فراهم كرد و به اصطلاح در مسلمين‏ " روح تساهل " و " تسامح " و عدم تعصب در مقام فراگيري و علم آموزي‏ به وجود آورد  و از اينرو مسلمين اهميت نمي‏دادند كه علوم را از دست چه كسي مي‏گيرند و به وسيله چه اشخاصي ترجمه و نقل مي‏شود و به دست آنها مي‏رسد.

بلكه‏ براساس آنچه از پيشواي عظيم‏الشأن خود آموخته بودند، خود را به دليل‏ اينكه اهل ايمانند صاحب و وارث اصلي حكمتهاي جهان مي‏دانستند، حكمت را نزد ديگران امري " عاريت " تصور مي‏كردند، به قول مولوي:

اي برادر بر تو حكمت عاريه است            همچو در نزد نخاسي جاريه است

معتقد شده بودند كه علم و ايمان نبايد از يكديگر جدا زيست كنند  معتقد بودند كه حكمت در محيط بي‏ايماني غريب و بيگانه است، وطن حكمت‏ قلب اهل ايمان است بديهي است كه جمله: " « كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحيث وجدها فهو احق بها » " همه اين‏ معاني و مفاهيم را دربردارد. اين بود كه مسلمين تمام همت و سعيشان اين‏ بود كه بر علوم و معارف جهان دست يابند  جرجي زيدان درباره علل و عوامل سرعت پيشرفت تمدن اسلامي مي‏گويد: يكي‏ از عوامل مؤثر در سرعت پيشرفت تمدن اسلام و ترقي و تعالي علوم و ادبيات‏ در نهضت عباسيان اين بود كه خلفا در راه ترجمه و نقل علوم از بذل هر چيز گران و ارزان دريغ نداشتند، و بدون توجه به مليّت و مذهب و نژاد، دانشمندان و مترجمين را احترام مي‏گزاردند و همه نوع با آنان مساعدت‏ مي‏كردند و از آنرو دانشمندان مسيحي، يهودي، زردشتي، صابي، سامري‏ دربارگاه خلفا گرد مي‏آمدند و خلفا طوري با آنان به مهرباني رفتار مي‏كردند كه بايد طرز رفتار آنان براي فرمانروايان هر ملّت و مذهبي سرمشق‏ آزاديخواهي و عدالت گستري باشد[53]

جرجي زيدان داستان معروف مرثيه گويي سيد شريف رضي را براي ابواسحاق‏ صابي ذكر مي‏كند كه يك مرد روحاني در مرثيه يك دانشمند كافر شعر مي‏گويد سپس مي‏گويد: آزادي فكر و عقيده و مماشاه با دانشمندان چنان بود كه آن‏ مرد بزرگ روحاني با كمال آزادگي آن دانشمند صابي را مرثيه گفت  جرجي زيدان چنين نتيجه مي‏گيرد كه مردم در تعصب و عدم تعصب از بزرگان‏ (خلفا، سلاطين) خويش پيروي مي‏كنند و اگر بزرگان و فرمانروايان‏ آزادمنش باشند، سايرين نيز از آنان تبعيت دارند و عكسش هم عكس است‏. ولي اين نتيجه‏گيري صحيح نيست. امثال سيد شريف رضي دنباله رو خلفا نبودند، سعه صدر و بلند نظري را از خلفا نياموخته بودند، از شارع مقدس‏ اسلام آموخته بودند كه علم را به هر حال محترم مي‏شمارد، و لهذا وقتي كه‏ به سيد اعتراض شد، پاسخ داد كه من در حقيقت علم را مرثيه گفتم نه شخص‏ را. آقاي دكتر زرين كوب نيز در كتاب " كارنامه اسلام " روح تسامح و بي‏تعصبي مسلمين را عامل مهمي در سرعت پيشرفت مسلمين مي‏شمارند[54]

جرجي زيدان با اينكه تعصب مسيحي دارد و در بعضي مسائل اين تعصب كاملا نمودار است و گاهي مي‏خواهد اصرار بورزد كه مسلمين اوليه با هر كتابي جز قرآن مخالف بودند، مع ذلك اعتراف مي‏كند كه تشويق اسلام به علم عامل‏ مؤثري بوده است. مي‏گويد: همين كه مملكت اسلام توسعه يافت و مسلمانان از انشاي علوم اسلامي فارغ‏ شدند. كم كم به فكر علوم و صنايع افتادند و براي خود همه نوع وسايل تمدن‏ فراهم ساختند و طبعا در صدد تحصيل علم و صنعت برآمدند و چون از كشيشان‏ مسيحي مطالبي از فلسفه شنيده بودند، بيش از ساير علوم به فلسفه علاقه‏مند گشتند به خصوص كه احاديث وارده از (حضرت) رسول اكرم صلي الله عليه وآله وسلم آنان را به تحصيل علم و به خصوص‏ فلسفه تشويق مي‏نمود كه از آن جمله فرموده است: " علم بياموزيد اگر چه‏ در چين باشد ".

" حكمت گمشده مؤمن است از هر كه بشنود فرا مي‏گيرد و اهميت نمي‏دهد كه كي آن را گفته است ". " آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است "  " از گهواره تا گور دانش بياموزيد[55] "  آقاي دكتر زرين كوب مي‏نويسد: توصيه و تشويق مؤكدي كه اسلام در توجه به علم و علما مي‏كرد از اسباب‏ عمده بود در آشنايي مسلمين با فرهنگ و دانش انساني، قرآن مكرر مردم را به تفكر و تدبر در احوال كائنات و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده‏ بود، مكرر به برتري اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود، و يكجا شهادت " صاحبان علم " را تالي شهادت خدا و ملائكه خوانده بود كه اين‏ خود به قول امام غزالي در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت. بعلاوه بعضي‏ احاديث رسول كه به اسناد مختلف نقل مي‏شد، حاكي از بزرگداشت علم و علماء بود. و اين همه با وجود بحث و اختلافي كه درباب اصل احاديث و ماهيت علم مورد توصيه در ميان مي‏آمد، از اموري بود كه موجب مزيد رغبت‏ مسلمين به علم و فرهنگ مي‏شد و آنها را به تأمل و تدبر در احوال و تفحص‏ و تفكر در اسرار كائنات برمي‏انگيخت. از اينها گذشته پيغمبر خود نيز در عمل، مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مي‏كرد. چنانكه بعد از جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمي‏توانست بپردازد، در صورتي كه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مي‏آموخت آزادي مي‏يافت.

همچنين به تشويق وي بود كه زيدبن ثابت زبان عبري يا سرياني يا هر دو زبان را فرا گرفت و اين تشويق و ترغيب‏ سبب مي‏شد كه صحابه به جستجوي علم رو آورند، چنانكه عبدالله بن عباس‏ بنابر مشهور به كتب تورات و انجيل آشنايي پيدا كرد و عبدالله بن عمرو بن عاص نيز به تورات و به قولي نيز به زبان سرياني و قوت پيدا كرده‏ بود. اين تاكيد و تشويق پيغمبر هم علاقه مسلمين را به علم افزود و هم‏ علما و اهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد[56]

اكنون وارد بحث در نقش مهم و مؤثر ايرانيان در علوم و فرهنگ اسلامي‏ بشويم  هدف ما در اين كتاب توضيح نقش مؤثر ايرانيان در تدوين و تكوين علوم‏ و فرهنگ اسلامي است آنچه گفتيم از باب مقدمه بود و ذكر آن را ضروري‏ مي‏دانستيم  تكرار كرده و بار ديگر تأكيد مي‏كنيم كه: تمدن اسلامي از هيچ قوم به‏ خصوص نيست، بلكه از آن اسلام و مسلمانان است هيچ ملتي حق ندارد آن را به نام خود قلمداد كند، چه عرب و چه ايراني و چه غير اينها. هر ملتي‏ حق دارد سهم خود را مشخص كند

قرائت و تفسير

در ميان علوم اسلامي، اولين علمي كه تكون يافت. علم قرائت و پس از آن علم تفسير بود. علم قرائت مربوط به لفظ قرآن است كه چگونه خوانده‏ شود، و علم تفسير مربوط به مفاهيم و معاني كلام‏الله مجيد است  در علم قرائت، اصول و قواعد وقف و وصل و مد و تشديد و ادغام و غيره‏ بيان مي‏شود، بعلاوه بعضي از كلمات قرآن كريم كه به شكلهاي مختلف قرائت‏ شده است، شكلهاي مختلف قرائت آنها بيان مي‏شود  صحابه قرآن را از پيغمبر اكرم مي‏آموختند.

رسول اكرم بعضي از صحابه را مستقيما تعليم مي‏دادند و آنان را كه قرآن را آموخته بودند مأمور تعليم‏ برخي ديگر مي‏كردند. تابعين كه عصر رسول اكرم را درك نكرده بودند قرآن‏ را از صحابه آموختند. در همين وقت بود كه گروهي متخصص قرائت و تعليم‏ صحيح قرآن به وجود آمد و عامه مسلمانان كه در اين هنگام زياد شده بودند و با حرص و ولع شديد به تعلم قرآن رو كرده بودند به اين متخصصان رو مي‏آوردند. اين متخصصان كيفيت قرائت خود را از ائمه، يا از صحابه‏ روايت مي‏كردند و هر كدام به نوبه خود شاگردان و متخصصاني تربيت مي‏كردند كه در كتب تواريخ و تراجم ضبط شده است  اينكه علت اختلاف قرائات چيست؟ آيا در زمان رسول اكرم هم قرائات‏ مختلف وجود داشته يا نه؟ و به فرض اول آيا خود آن حضرت اجازه داده‏ بودند كه برخي كلمات به وجوه مختلف قرائت شود و به عبارت ديگر آيا از اول برخي كلمات قرآن با وجوه مختلف به آن حضرت وحي شده است و يا آنكه‏ علت اختلاف قرائات همان چيزي است كه در ساير كتاب‌ها به واسطه اختلاف‏ نقل راويان پيدا ميشود؟ مطلبي است كه در جاي ديگر بايد بحث شود. آنچه‏ مسلم است اين است كه مسلمين نهايت كوشش را به كار مي‏بردند تا قرآن‏ كريم را آن چنان قرائت كنند كه شخص رسول اكرم قرائت مي‏كرده‏اند، لهذا قرآن را نزد كساني مي‏آموختند كه بلاواسطه يامع‏الواسط ه از رسول اكرم‏ آموخته بودند  در ابتداء قاريان شفاها و سينه به سينه فن قرائت را از اساتيد و معلمان خويش فرا مي‏گرفتند و به شاگردان تعليم مي‏دادند، سپس در اين علم‏ كتاب‌هايي تاليف شد  بعضي مدعي شدند اول كسي كه در علم قرائت كتاب تأليف كرد ابوعبيد قاسم بن سلام، متوفادر 224 هجري بود. ولي اين نظر مردود شناخته شده است‏ حمزه‏بن حبيب كه شيعه و از قراء سبعه است و در حدود يك قرن قبل از قاسم‏ بن سلام مي‏زيسته است، پيش از او به تاليف كتاب در فن قرائت پرداخت‏  همچنانكه علامه بزرگوار آيةالله مرحوم سيد حسن صدر تحقيق كرده‏اند و از كلام ابن‏النديم در الفهرست و كلام نجاشي در فهرست او شاهد آورده‏اند  ابان بن تغلب كه از اصحاب و شيعيان امام علي بن الحسين زين‏العابدين‏ عليه‏السلام است پيش از همه اينان به تدوين علم قرائت پرداخت  مرحوم صدر اثبات مي‏كنند كه اول كسي كه قرآن را جمع‏آوري كرد و نوشت‏ اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام بود. اول كسي كه قرآن را نقطه‏گذاري كرد (تا آنوقت نقطه گذاري در خط معمول نبود) ابوالاسود دئلي از اصحاب اميرالمؤمنين بود  اول كسي كه در علم قرائت كتاب تصنيف كرد ابان بن تغلب بود و هم او اول كسي است كه در معاني قرآن و توضيح لغات مشكله قرآن كتاب نوشت  اولين كسي كه در فضائل قرآن كتاب نوشت، ابي بن كعب صحابي معروف است‏ كه شيعي است. اول كسي كه در مجازات قرآن تاليف كرد، فراء نحوي‏ معروف است كه شيعي و ايراني است. اول كسي كه در احكام قرآن كتاب‏ نوشت محمدبن سائب كلبي است. اول كسي كه در تفسير تصنيف كرد سعيدبن‏ جبير بود "[57]، به هر حال در ميان تابعين و شاگردان تابعين كه در قرن اول و دوم‏ مي‏زيسته‏اند ده نفرند كه به عنوان متخصص فن قرائت شناخته شده‏اند. هفت‏ نفر از آن ده نفر معروفتر و مشهورتر و معتبرترند و به " قراء سبعه " معروفند. آنان عبارتند از: نافع‏بن عبدالرحمن، عبدالله بن كثير، ابوعمرو بن العلاء، عبدالله بن عامر، عاصم بن ابي النجود، حمزه بن‏ حيبب، علي كسائي  چهار نفر از اين هفت نفر ايرانيند و سه نفر غير ايراني.

از چهار نفر ايراني دو تن شيعه‏اند و از سه نفر غير ايراني نيز دو تن شيعه‏اند  علامه جليل، مرحوم سيد حسن صدر، در كتاب تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام[58] ، از شيخ عبد الجليل رازي نقل مي‏كنند كه اكثر پيشوايان علم قرائت‏ اعم از مكي، مدني، كوفي، و بصري و غير هم از عدليه (شيعه يا معتزله) بوده‏اند. به هر حال چهار نفر از هفت قاري معروف ايراني بوده‏اند: 1 ـ عاصم. عاصم به اصطلاح از موالي است. در علم قرائت شاگرد ابوعبدالرحمن سلمي است و او شاگرد اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام بوده است‏.

قرائت عاصم را بهترين قرائات مي‏دانند. در ريحانة الادب مي‏نويسد: اصل مصاحف را كه نوعا اصل معمولي در كتابت است موافق قرائت عاصم‏ نوشته و قرائات هر يك از قراء ديگر را با تعيين اسم قاري آن با خط سرخ‏ در حواشي مي‏نوشتند "[59]. عاصم در كوفه مي‏زيسته و در همانجا در گذشته‏ است. صاحب مجالس المؤمنين و بعضي ديگر و از آن جمله علامه سيد حسن صدر[60] به تشيع او تصريح كرده‏اند. وفاتش در حدود سال 130 هجري واقع شده‏ است  2 ـ نافع. ابن‏النديم در الفهرست تصريح مي‏كند كه نافع اصفهاني الاصل‏ است و ساكن مدينه بوده است. در ريحانةالادب مي‏نويسد كه نافع بسيار سياهرنگ بود و در فن قرائت امام اهل مدينه بود و رأي و قرائت او مورد اعتماد ايشان بود. او قرائت خود را از يزيدبن قعقاع كه يكي از قراء دهگانه است اخذ كرد نافع در سال 159 و يا 169 در گذشته است  3 ـ ابن كثير. ابن النديم مي‏گويد: " گفته شده است كه ابن كثير از اولاد ايرانياني است كه انوشيروان آنها را به يمن فرستاد تا حكومت را از حبشيان گرفتند و به سيف بن ذي يزن كه به تظلم به دربار انوشيروان آمده بود سپردند."

ما قبلاً نقش مهم اين ايرانيان را در ترويج و توسعه اسلام در آن منطقه بيان كرده ايم.

در ريحانه الادب مي نويسد: ابن كثير اصول قرائت را از مجاهد، از ابن عباس، از علي ـ عليه السلام ـ اخذ نمود. وفات ابن كثير در سال 120 هجري واقع شده است.

4 ـ كسائي. مطابق آنچه در الفهرست ابن النديم آمده است نام وي علي است و پدرش حمزه بن عبدالله بن بهمن بن فيروز است. كسائي از مشاهير ادب عربي و از اكابر نحويين است. او معلم فرزندان هارون بود. در سفر هارون به خراسان همراه وي بود و در ري درگذشت و از قضا محمدبن حسن شيباني فقيه و قاضي القضاه معروف كه او نيز همراه هارون بود در همان روز در گذشت و در ري دفن شد. هارون گفت امروز فقه و عربيت را در ري دفن كرديم. وفات كسائي در اواخر قرن دوم هجري واقع شده است. كسائي نيز شيعه بوده است.

اما تفسير: در زمان رسول اكرم، طبعاً مسلمانان مشكلات خود را درباره معاني و مفاهيم آيات قرآن از آن حضرت مي پرسيدند. برخي از صحابه بيش از ديگران در فهم معاني قرآن بصيرت داشتند، لهذا از همان اول به عنوان «مرجع» در تفسير آيات قرآن شناخته شدند. عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود از اين افرادند. ابن عباس در اين جهت شهرت بيشتري دارد، آراء او در كتب تفسير زياد نقل مي شود. ابن عباس شاگرد اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ بود و به اين شاگردي افتخار مي كرد و به خود مي باليد. ابن مسعود نيز شيعه و شاگرد علي عليه السلام است. در كتب فهرست از يك كتاب تفسير تأليف ابن عباس ياد مي شود. برخي مدعي هستند كه نسخه اي از اين تفسير هم اكنون در كتابخانه سلطنتي مصر موجود است[61].

ابن عباس با همه تبحري كه در تفسير داشت مي‏گفت: در مقابل علي همچون‏ قطره‏اي در مقابل دريا هستم

جرجي زيدان مدعي است كه تا آخر قرن اول هجري تفسير قرآن زبان به زبان‏ نقل مي‏شد و نخستين كسي كه تفسير قرآن را به صورت كتاب درآورد مجاهد بود (متوفا در 104 هجري) سپس امثال واقدي و طبري در قرن دوم و سوم‏ تفسيرهايي نوشتند[62] ولي البته اين نظر صحيح نيست. ابن عباس و حتي سعيدبن جيبر پيش از مجاهد به نگارش تفسير قيام كرده‏اند. اين نظر جرجي زيدان تابع يك نظر كلي‏تري است كه مدعي است مسلمين در تمام قرن اول هيچ تأليفي نداشته‏اند  نظر جرجي زيدان با دلائل قطعي مردود شناخته شده است. ما در ضمن فصول‏ آينده به بطلان نظر او اشاره خواهيم كرد  ايرانيان همان‏طور كه به فن قرائت قرآن اهتمام ورزيدند به فن تفسير نيز اهتمام ورزيدند  اهتمام ايرانيان به تفسير و فقه و حديث كه مستقيما با متن اسلام مربوط بوده است از هر مورد ديگر بيشتر بوده است. براي ما فعلا ممكن نيست همه‏ مفسران ايراني را از صدر اسلام تا عصر حاضر معرفي كنيم. اگر بناي چنين‏ كاري باشد " مثنوي هفتاد من كاغذ شود " در هر قرني صدها و هزارها مفسر وجود داشته است و صدها تفسير نگاشته شده است. تحقيق درباره همه آنها و جدا كردن ايرانيان از غير ايرانيان يك عمر وقت مي‏خواهد. ولي براي‏ اينكه نمونه‏اي از خدمات ايرانيان در تفسير ارائه داده شود كافي است كه‏ نظري به تفاسير برجسته و مفسران مشهور و معروف ميان مسلمين بيندازيم  خواهيم ديد اكثر اين مفسران ايراني بوده‏اند  ما اين افراد را از ميان كساني انتخاب مي‏كنيم كه يا چون از مفسران‏ مقاتل مي‏باشند "

سليمان بن مهران اعمش، به نقل ريحانةالادب[63] اصلا اهل دماوند است‏ و در كوفه متولد شده و در همانجا سكني گزيده است. سليمان شيعه است، و علماي اهل تسنن نيز او را ستوده‏اند. اعمش به لطيفه گويي معروف است  داستانهايي از لطائف او نقل مي‏شود، اعمش در حدود سال 150 هجري در گذشته است  فراء، يحيي بن زياد اقطع، از معاريف لغويين و نحويين است. نامش‏ در كتب ادب عربي زياد برده مي‏شود. فراء شاگرد كسائي و مربي فرزندان‏ مأمون بوده است. صاحب رياض العلماء و همچنين صاحب تأسيس الشيعة به‏ تشيع وي تصريح كرده‏اند. فراء ايراني است، پدرش زياد اقطع در وقعه‏ معروف فخ، همراه شهيد فخ، حسين بن حسن بود.

دستش را به مجازات بريدند و از اينرو به‏ " اقطع " معروف شد. فراء در سال 207 يا 208 هجري درگذشت  از اين طبقه كه بگذريم مي‏رسيم به طبقه‏اي كه در تفسير كتاب تأليف‏ كرده‏اند. همچنانكه قبلا اشاره شد، كتب تفسيري كه در شيعه و سني نوشته‏ شده است از حد احصاء خارج است، تنها به ذكر معروفترين تفاسيري كه هم‏ اكنون در ميانه شيعه و سني رايج است اكتفاء مي‏نمائيم. بحث خود را از تفاسير شيعه آغاز مي‏كنيم  مفسرين شيعه تقسيم مي‏شوند به مفسرين عصر ائمه و مفسرين عصر غيبت  بسياري از اصحاب ائمه كه بعضي از آنها ايراني هستند تفسير نوشته‏اند. از قبيل ابوحمزه ثمالي، ابوبصير اسدي، يونس بن عبدالرحمن، حسين بن سعيد اهوازي، علي بن مهزيار اهوازي، محمدبن خالد برقي قمي، فضل بن شاذان‏ نيشابوري  مفسرين عصر غيبت فراوانند. ما در اينجا به عنوان نمونه تنها به ذكر نام كتب تفسير معروف ميان شيعه مي‏پردازيم از همين نمونه معلوم مي‏شود بيشتر تفاسير شيعي را شيعيان ايراني تأليف كرده‏اند 

1 ـ تفسير علي بن ابراهيم قمي، اين تفسير از معروفترين تفاسير شيعه‏ است. اكنون موجود است و چاپ شده است. پدر علي بن ابراهيم از كوفه‏ به قم منتقل شد. بعيد نيست كه علي بن ابراهيم يك ايراني عرب نژاد باشد. وي از مشايخ شيخ كليني است و تا سال سيصد و هفت در قيد حيات‏ بوده است 

2 ـ تفسير عياشي مؤلف اين تفسير محمد بن مسعود سمرقندي است. اول‏ مذهب اهل تسنن داشت و بعد به تشيع گراييد. معاصر شيخ كليني است. از پدرش سيصد هزار دينار به او ارث رسيد همه را صرف نسخ و مقابله و استنساخ و جمع كتاب كرد خانه‏ا ش به شكل يك مدرسه درآمده بود: هر كس‏ به يك كار علمي گماشته شده بود و كار خود را انجام مي‏داد و هزينه همه را عياشي تأمين‏ مي‏كرد.

عياشي علاوه بر تفسير و حديث و فقه، در طب و نجوم دستي داشته‏ است. ابن النديم درالفهرست از او ياد كرده و كتاب‌هاي فراواني از او نام برده و مدعي شده كه كتب عياشي در خراسان رواج زيادي دارد. عياشي‏ ايراني است ولي ظاهرا عرب نژاد است ابن‏النديم مي‏گويد: گفته شده كه‏ تميمي‏الاصل است. عياشي از علماي قرن سوم هجري محسوب مي‏شود 

3 ـ تفسير نعماني. مؤلف اين تفسير، ابوعبدالله محمدبن ابراهيم است‏. احيانا به نام ابن ابي زينب خوانده مي‏شود. شاگرد شيخ كليني است  صاحب تأسيس الشيعه مي‏گويد: نسخه‏اي از تفسير نعماني در كتابخانه ايشان‏ هست. نعماني معلوم نيست كه اهل عراق (حدود واسط) است يا اهل مصر، نعماني از علماي قرن چهارم محسوب مي‏شود  نعماني دختر زاده‏اي دارد به نام ابوالقاسم حسين معروف به ابن المرزبان‏ و وزير مغربي[64]. اين مرد به يزدجرد ساساني نسبت مي‏برد. و نظر به‏ اينكه چند نوبت به وزارت رسيده است به " وزير مغربي " معروف است  ابن المرزبان در چهارده سالگي قرآن مجيد را حفظ كرد. در نحو و لغت و حساب و جبر و هندسه و منطق و برخي فنون ديگر ماهر بود، اديب و نويسنده‏اي توانا بود  ابن المرزبان كتابي دارد به نام " خصائص القرآن " در سال 418 و يا 428 درگذشته است و طبق وصيت خودش جنازه‏اش را از بغداد به نجف منتقل‏ كردند و در جوار مرقد اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام دفن نمودند 

4 ـ تفسير تبيان. مؤلف اين تفسير شيخ الطائفه ابوجعفر محمدبن الحسن‏ بن علي الطوسي است. در ادبيات، كلام، فقه، تفسير، حديث امام و پيشوا بوده است در سال 358 تولد يافت و بنابراين اكنون در حدود هزار سال از تولد اين ستاره درخشان اسلام مي‏گذرد.

سال گذشته به همين مناسبت كنگره هزاره‏ وي در مشهد تأسيس شد و گروه زيادي از دانشمندان اعم از مسلمان و غير مسلمان و اعم از شيعه و سني در آن شركت داشتند. شيخ طوسي در سال 460 هجري در گذشته است. اين مرد بزرگ در 23 سالگي از خراسان به عراق آمد و از محضر شيخ مفيد و سيد مرتضي علم الهدي استفاده كرد و سپس خودش پيشواي‏ تشيع در عصر خود گشت. در اعصار بعد نيز همواره در صف مقدم علماي شيعه‏ قرار داشته است. دوازده سال آخر عمر خود را به واسطه حوادث ناگواري كه‏ در بغداد رخ داد از آنجا به نجف منتقل شد. حوزه علميه نجف را اين مرد بزرگوار تأسيس كرد كه هم اكنون پس از هزار سال به حيات علمي و ديني‏ خود ادامه مي‏دهد 

5 ـ مجمع‏البيان. مؤلف اين تفسير، فضل بن حسن طبرسي است، اصلا اهل‏ تفرش است. در ذي‏العقده 536 از تأليف اين تفسير فراغت يافته است  مجمع‏البيان از نظر ادبي و حسن تأليف بهترين تفسير است. شيعه و سني‏ براي اين تفسير اهميت فراوان قائلند. مكرر در ايران و مصر و بيروت‏ چاپ شده است. طبرسي تفسير مختصري دارد به نام جوامع الجامع. طبرسي‏ پس از فراغ از مجمع‏البيان به تفسير كشاف كه توسط معاصر نامدارش‏ جارالله زمخشري تأليف يافته بود وقوف يافت و پسنديد و در آن نكاتي از جنبه‏هاي ادبي يافت كه از خودش در مجمع‏البيان فوت شده بود. تفسير جوامع الجامع را با توجه به لطائف كشاف نگاشت  البته اهل فن تفسير مي‏دانند هر چند برخي نكات خصوصا از جنبه فن بلاغت‏ در كشاف هست كه در مجمع‏البيان نيست، نكات زياد ادبي و تفسيري در مجمع البيان يافت مي‏شود كه در كشاف وجود ندارد 

6 ـ روض الجنان، معروف به تفسير ابوالفتوح رازي. اين تفسير به زبان‏ فارسي است و از معروفترين و غني‏ترين تفاسير شيعه است فخرالدين رازي و به ادعاي بعضي طبرسي نيز، از اين تفسير زياد استفاده كرده‏اند.

اين تفسير در چهل‏ سال اخير مكرر در ايران چاپ شده است. ابوالفتوح نيشابوري الاصل است‏ ولي در ري مي‏زيسته است. ابوالفتوح از ايرانيان عرب نژاد است نسبش به‏ جناب عبدالله بن بديل بن ورقاء مي‏رسد كه از صحابه اميرالمؤمنين علي‏ عليه‏السلام بود و در صفين افتخار حضور ركاب آن حضرت را داشت  ابوالفتوح معاصر طبرسي و زمخشري است و نزد شاگردان شيخ طوسي تحصيل‏ كرده است. تاريخ دقيق وفاتش در دست نيست قدر مسلم اين است كه در اواسط قرن ششم هجري مي‏زيسته است قبرش هم‏اكنون در شهر ري معروف است 

7 ـ تفسير صافي. مؤلف اين تفسير، حكيم و عارف و محدث و مفسر معروف ملامحسن فيض كاشاني است. از مشاهير علماي شيعه است و در قرن‏ يازدهم هجري مي‏زيسته است. اين مرد بزرگ عمر پر بركتي داشته و به كثرت‏ وجود تاليف معروف است  مرحوم فيض در آغاز عمر در قم اقامت داشت. مدرسه فيضيه به نام او معروف شد. از قم به شيراز مسافرت كرد و علم حديث را نزد سيد ماجد بحراني، و فلسفه و عرفان را نزد حكيم و عارف بلند قدر صدرالمتألهين‏ آموخت و دختر صدرا را به زني گرفت. وفات فيض در سال 1091 در كاشان‏ واقع شده است 

8 ـ تفسير ملاصدرا. صدرالمتألهين يا ملاصدرا شهرتش به فلسفه و عرفان‏ است و خود در اين فلسفه صاحب مكتب است. ولي در تفسير و شرح احاديث‏ هم تبحري بسزا داشته است. اصول كافي را شرح كرده است و سوره بقره را تا آيه 65: " « و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم في السبت. .. »" و همچنين سوره‏هاي الم سجده، يس، واقعه، حديد، جمعه، طارق، اعلي، اذا زلزلت، و آيه‏هاي: آيةالكرسي، آيه نور و آيه " « و تري الجبال‏ تحسبها جامده ».. . " را تفسير كرده است تفسير ملاصدرا هر چند تمام‏ نيست، ولي مفصل است و تقريبا به‌اندازه تفسير صافي است چندين بار در ايران چاپ شده است.

وفات ملاصدرا در بصره در سال 1050 در هفتمين‏ سفر وي به حج كه همواره پياده مي‏رفته است اتفاق افتاد

هواي كعبه چنان مي‏كشاندم به نشاط                       كـــــه خارهاي مغيلان حرير بنمايد

 

9 ـ  منهج‏الصادقين. اين تفسير به زبان فارسي است و در سه جلد بزرگ در تبريز بچاپ سنگي چاپ شده است. تا سي چهل سال اخير يگانه تفسير فارسي‏ متداول بود. مؤلف اين تفسير مرحوم ملافتح‏الله بن شكرالله كاشاني است كه‏ در قرن دهم هجري مي‏زيسته است. غالب تاليفات اين مرد به زبان فارسي‏ است. از جمله آنهاست شرح نهج‏البلاغه كه البته ترجمه‏اي است فارسي با شرحي مختصر 

10 ـ تفسير شبر. مؤلف اين تفسير سيد عبدالله شبر است. اين مرد شريف معاصر كاشف الغطاء و ميرزاي قمي بوده است. مردي بسيار متتبع و متبحر و متعبد بوده است. تأليفات زيادي در فقه و اصول و كلام و حديث و رجال و تفسير داشته است. وي در سال 1242 هجري وفات يافت و در جوار كاظمين عليه‏السلام دفن شد 

11 ـ تفسير برهان. مؤلف اين تفسير مرحوم سيد هاشم بحريني است كه از محدثين و متتبعين معروف شيعه به شمار مي‏رود. اين تفسير طبق مذاق‏ اخباريين است كه قرآن را تنها با حديث قابل تفسير مي‏دانند، بدون هيچ‏ توضيح ديگري، و حتي بدون اينكه كوچكترين توضيحي درباره همان احاديث و كيفيت تفسيري آن احاديث داده شود، بلكه صرفا به اين صورت كه احاديث‏ مربوطه نقل گردد و به همان نقل اكتفا شود. سيد هاشم بحريني در سال 1107 يا 1109 در گذشته است 

12 ـ نورالثقلين. نويسنده اين تفسير يكي از علماي حويزي است كه در شيراز مسكن داشته است. معاصر مرحوم مجلسي و شيخ حرعاملي است در اين‏ تفسير نيز عنايت به نقل اخبار و احاديث است. نام مؤلف شيخ عبدالعلي‏ ابن جمعه است. تاريخ دقيق وفاتش معلوم نيست  تفاسيري كه نام برده شد. معروفترين و مشهورترين تفاسير شيعه تا قرن 13 هجري است كه چاپ شده و تقريبا در دست همه كساني كه به تفاسير شيعي‏ علاقه‏مندندموجود است و اگر افراد غير شيعي بخواهند به تفاسير مراجعه كنند به اين‏ تفاسير مراجعه مي‏كنند.

در قرن چهاردهم نيز تفاسير زياد و پرارجي تأليف‏ يافته است و يا در حال تأليف است، ما از ذكر آنها خودداري كرديم  اگر كسي بخواهد آماري تا حدود امكان از تفاسير شيعي به دست آورد، بايد به كتاب بسيار پرارج " الذريعة الي تصانيف الشيعة " تأليف علامه‏ جليل مرحوم حاج شيخ آقا بزرگ تهراني اعلي الله مقامه مراجعه كند  از نمونه‏اي كه به دست داديم معلوم شد تقريبا همه تفاسير معروف امروز شيعه يا از ايرانيان ايراني نژاد است و يا از عرب نژاداني كه ايراني‏ شده بودند و يا از شيعيان ساكن سواحل خليج‏فارس كه در ايران مي‏زيسته‏اند

تفاسير اهل تسنن

1 ـ جامع‏البيان في‏تفسير القرآن: معروف به تفسير طبري. مؤلف اين‏ تفسير، طبري مورخ و محدث و فقيه معروف است. طبري از علماي طراز اول‏ اهل تسنن به شمار مي‏رود. در بسياري از علوم زمان خود امام و پيشوا شمرده‏ مي‏شود. طبري در ابتدا از نظر روش فقهي تابع شافعي بود. اما بعدها خود مكتب فقهي مستقلي تأسيس كرد و از هيچيك از پيشوايان فقه اهل تسنن‏ پيروي نكرد. مذهب فقهي طبري تا مدتي پيرو داشت و تدريجا از بين رفت  ابن‏النديم در الفهرست، عده‏اي از فقهاء را نام مي‏برد كه پيرو مذهب فقهي‏ طبري بوده‏اند  طبري اهل آمل مازندران است. در سال 224 هجري در آمل متولد شد و در سال 310 در بغداد درگذشت. تفسير طبري در قاهره چاپ شده است و در زمان‏ نوح بن منصور ساماني به امر او به وسيله وزير عرب نژادش معروف به وزير بلعمي به فارسي ترجمه شد. ترجمه تفسير طبري اخيرا در تهران چاپ شده‏ است 

2 ـ كشاف: اين كتاب معروفترين و متقن‏ترين تفاسير اهل تسنن است. از نظر نكات ادبي، بالخصوص نكات بلاغتي، در ميان همه تفاسير ممتاز است‏. مؤلف اين تفسير ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشري خوارزمي ملقب به جارالله است  زمخشري از اكابر علماي اسلام به شمار مي‏رود. كتاب‌هاي زياد در ادب، حديث و موعظه تأليف كرده است. با اينكه اين مرد از بلاد شمالي ايران و سرزمينهاي سردسير بود سالها در مكه معظمه مجاور شد و گرماي طاقت فرساي‏ هواي آنجا را تحمل كرد، زيرا معتقد بود مجاورت بيت‏الله آثار معنوي‏ فراواني دارد. چون سالها مجاور بيت‏الله بود به " جارالله " معروف‏ گشت و ظاهرا در همان وقت تفسير كشاف را نوشت  زمخشري در جلد سوم كشاف، ذيل تفسير آيه 56 از سوره عنكبوت كه‏ مي‏فرمايد: " « يا عبادي الذين آمنوا ان ارضي واسعة فاياي فاعبدون » ":‌اي بندگان مؤمن من، زمين من فراخ است، پس تنها مرا پرستش كنيد  پس از آنكه تشريح مي‏كند كه مؤمن بايد مناسبترين سرزمينها را از نظر حفظ دين و عبادت پروردگار براي سكونت انتخاب كند، مي‏گويد: به جان خودم سوگند كه سرزمينها از اين نظر تفاوت فراوان دارند. ما آزمايش كرديم، پيشينيان ما نيز آزمايش كرده‏اند: سرزمين حرم خدا و مجاورت بيت الله الحرام تأثير فراواني دارد بر روح و دل از نظر مقهور ساختن نفس اماره و تمركز فكر و خيال و پيدايش روح قناعت و. .  زمخشري در يكي از مسافرتهاي علمي زمستاني خود در خوارزم، يك پاي خود را از دست داد پس از اين واقعه از پاي چوبي كمك مي‏گرفت با همان حال‏ مسافرتهاي طولاني كرد و چند سال مجاور بيت‏الله بود. تولد زمخشري در سال‏ 467 هجري و وفاتش در سال 538 واقع شده است 

3 ـ مفاتيح الغيب يا تفسير كبير: تأليف محمدبن عمربن حسين بن حسن بن‏ علي معروف به امام فخر رازي  فخر رازي نيز از مشاهير علماي اسلام است. خودش و تفسيرش و برخي‏ افكار و آرائش در فلسفه و كلام در ميان شيعه و سني معروف است. تأليفات فراوان در رشته‏هاي مختلف دارد. فخر رازي در مازندران متولد شد و در ري سكني گزيد و به هرات و خوارزم مسافرت كرد و در زمان خود به‏ كمال شهرت و اعتبار نائل گرديد. فخر رازي در سال 543 متولد و در سال‏ 606 در هرات درگذشت 

4 ـ غرائب القرآن: معروف به تفسير نيشابوري. اين تفسير نيز در رديف تفاسير درجه اول اهل تسنن به شمار مي‏رود. مؤلف اين تفسير، حسن‏ بن محمدبن حسين معروف به نظام نيشابوري يا نظام اعرج است. نظام اهل قم‏ و ساكن نيشابور بوده است. وي مردي جامع بوده است. در رياضيات و ادبيات تأليفاتي داشته است. وفات او در حدود سال 730 واقع شده است 

5 ـ كشف الاسرار: اين تفسير به فارسي است و ده جلد است. چند سال‏ پيش در تهران چاپ شد. اين تفسير تأليف ابوالفضل رشيدالدين ميبدي يزدي‏ است كه در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم مي‏زيسته است. كشف‏الاسرار اخيرا چاپ شده است و كم و بيش جاي خود را ميان اهل فضل باز كرده است‏ 

6 ـ انوارالتنزيل و اسرار التأويل: معروف به تفسير بيضاوي. مؤلف اين‏ تفسير، عبدالله بن عمربن احمد معروف به قاضي بيضاوي است. اهل بيضاوي‏ فارس است. تفسيرش خلاصه و زبده‏اي است از كشاف و مفاتيح‏الغيب. اين‏ تفسير مورد استفاده مرحوم فيض كاشاني در تفسير صافي بوده و شيخ بهايي بر آن حاشيه نوشته است. بيضاوي معاصر محقق طوسي و علامه حلي است و در اواخر قرن هفتم درگذشته است 

7 ـ تفسير ابن كثير: مؤلف اين تفسير همان ابن كثير معروف مورخ است‏ كه بيشتر به كتاب تاريخش به نام البداية والنهاية معروف است  كنيه‏اش ابوالفداء است. ابن كثير اصلا قرشي است، ساكن شام و شاگرد ابن‏ تيميه بوده است. تفسيرش در قاهره چاپ شده و خودش در سال 774 درگذشته است

 8 ـ الدرالمنثور: تأليف جلال‏الدين سيوطي كه از متبحرترين و پرتأليف‏ترين‏ علماي اسلام است: برخي تأليفات او از قبيل الاتقان في‏علوم القرآن از كتب نفيس شمرده مي‏شود. در المنثور تفسير به مأثور است يعني آيات را با اخبار و رواياتي كه در احاديث آمده تفسير كرده است و از اين جهت كه‏ جامع احاديث تفسيري اهل تسنن است بي‏نظير است. در المنثور در تفاسير اهل تسنن از نظر گردآوري احاديث مربوطه در ذيل آيات كريمه نظير تفسير برهان است در شيعه  سيوطي اهل مصر است. گويند در هفت سالگي قرآن را حفظ كرد[65] در ريحانة الادب هفتاد و نه تأليف از او نام مي‏برد. وفات سيوطي در 910 يا 911 واقع شده است 

9 ـ تفسير جلالين: اين تفسير تأليف دو نفر است: از حمدتا سوره كهف‏ را كه در حدود نصف قرآن است جلال‏الدين محمدبن احمد بن ابراهيم محلي كه‏ اصلا اهل يمن است و از اكابر علماي شافعيه است تأليف نمود جلال الدين‏ محلي در سال 864 درگذشت و موفق به اتمام آن نشد. از سوره كهف تا آخر قرآن را جلال‏الدين سيوطي سابق الذكر به همان سبك جلال الدين محلي تكميل‏ كرد و از همين رو به تفسير جلالين معروف شد  تفسير جلالين ـ بنا به نقل ريحانةالادب[66] بارها در ايران و مصر و هند چاپ شده است 

10 ـ تفسير قرطبي: مؤلف اين تفسير ابوبكر صائن الدين، يحيي بن سعدون‏ اندلسي است كه گويند در حديث و نحو و لغت و تجويد و قرائت و تفسير از اكابر وقت و مرجع استفاضه مشايخ عصر خود بوده است  قرطبي اهل قرطبه‌اندلس (اسپانيا) است. در سال 567 درگذشته است

11 ـ  ارشاد العقل السليم الي مزايا القرآن الكريم، معروف به تفسير ابوالسعود: ابوالسعود مؤلف اين تفسير از اكابر علماي عثماني در قرن دهم‏ است. سلطان بايزيد دوم از او به واسطه تأليف اين تفسير قدرداني و تجليل فراوان كرد. پس از اشتغال به مقام قضا و جلوس به مسند قاضي‏ القضاتي در سال 952 مفتي و شيخ‏الاسلام بلاد عثماني شد. تفسيرابوالسعود مكرر در قاهره چاپ شده است. من اين تفسير را نديده‏ام ولي بعضي از محققين و اساتيد درجه اول تفسير عصر ما براي اين تفسير ارزش فراواني قائلند  ابوالسعود در سال 982 در گذشته است 

12 ـ روح‏البيان: اين تفسير به فارسي و عربي مخلوط است. اشعار فارسي‏ عرفاني زيادي در آن گنجانيده شده است. مؤلف اين تفسير شيخ اسماعيل حقي‏ از علماي عثماني است. در استانبول به وعظ و ارشاد مشغول بود و بعد به‏ شهر بروسه از شهرهاي تركيه رفت. اين مرد صوفي منش است، تفسيرش نيز ذوقي و عرفاني است. به واسطه عقايد صوفي مابانه مورد آزار معاصرينش‏ واقع شد. شيخ اسماعيل حقي در سال 1127 درگذشته است 

13 ـ روح المعاني: اين تفسير تاليف سيد محمود بن عبدالله بغدادي حسني‏ حسيني معروف به آلوسي است. آلوسي شافعي مذهب بوده اما در بسياري‏ مسائل از فقه حنفي پيروي مي‏كرده است آلوسي قصيده عينيه معروف عبدالباقي‏ موصلي عمري در مدح اميرالمؤمنين علي عليه السلام را شرح كرده است. اين‏ قصيده همان است كه سيد كاظم رشتي معروف نيز آنرا شرح كرده و كتابش به‏ شرح القصيده معروف است. آلوسي اهل عراق است. گويند: طائفه‏اي هستند در عراق به اين نام كه مشهورند و آلوس نام نقطه‏اي است در ساحل فرات[67] آلوسي در سال 1270 درگذشته است

14 ـ فتح‏القدير: اين تفسير تأليف محمدبن علي بن محمدبن عبدالله‏ شوكاني يمني است. شوكاني در شهر صنعاي يمن بزرگ شد و در همانجا به‏ مقام تدريس وافتا رسيد شوكاني كتابي دارد به نام " نيل الاوطار من اسرار منتقي الاخبار " بيشتر شهرت شوكاني به واسطه اين كتاب است. شوكاني در سال 1250 در گذشته است  چهارده تفسيري كه نام برديم ظاهرا معروفترين و مشهورترين و رائجترين‏ تفاسير اهل تسنن تا قرن سيزدهم است. در قرن چهاردهم در ميان اهل تسنن‏ نيز تفاسير مهمي در مصر و ساير بلاد اسلامي نگارش يافته كه ما از ذكر آنها خودداري كرديم. از چهارده مفسر نامبرده شش نفر چنانكه ديديم ايراني‏ مي‏باشند. بعضي از تفاسيري كه ايرانيان نوشته‏اند در درجه اول قرار دارد و غالب آنها قبل از قرن هفتم نوشته شده است. دو نفر از چهارده نفر، يمني، دو نفر از بلاد عثماني، يك نفر اندلسي (اسپانيايي) يك نفر شامي يك نفر مصري، و يك نفر عراقي است  چنانكه ملاحظه مي‏شود در اين خدمت گرانبها به اسلام يعني قرائت و تفسير غلبه با ايرانيان است ايرانيان مسلمان از همه مسلمانان ديگر بيشتر شور و نشاط و ايمان و اخلاص نشان داده‏اند

حديث و روايت

يكي از ميدانهاي خدمت ايرانيان به اسلام در صحنه علم و فرهنگ، فن‏ حديث است فن حديث يعني فن استماع و قرائت و ضبط و جمع و نقل سخنان‏ رسول اكرم يا ائمه اطهار  فن حديث نيز مانند تفسير به دو شاخه شيعي و سني منقسم مي‏گردد  محرك اصلي مسلمين به فراگيري و جمع و نقل اخبار و احاديث اولا نياز مسلمين به احاديث در امور ديني بود. ثانيا شخص رسول اكرم بنا بر روايت مسلم و قطعي شيعه و سني مكرر مردم را تشويق مي‏كرد كه آنچه از او مي‏شنوند ضبط كنند و براي آيندگان نقل نمايند لهذا از صدر اسلام مسلمين علاقه شديدي به‏ ضبط و نقل احاديث نبوي نشان مي‏دادند، پس از انتشار اسلام و ورود ملل‏ ديگر به جهان اسلام، صحابه رسول خدا كه شرف محضر آن حضرت را دريافته‏ بودند و از آن حضرت كم يا زياد سخنان و قضايايي به ياد داشتند ارج و اهميت فراوان يافتند. علاقه‏مندان به احاديث نبوي براي استماع حديث از صحابه و يا تابعين (كساني كه صحابه را درك كرده بودند) از شهري به‏ شهري و از منطقه‏اي به منطقه‏اي مي‏رفتند. بسا كه يك نفر براي تحقيق در صحت و سقم يك حديث و براي استماع از يك راوي معتبر ده‏ها فرسنگ راه‏ طي مي‏كرد تا به محضر آن محدث راه مي‏يافت و حديث مورد نظر خود را از او مي‏شنيد  جرجي زيدان مي‏گويد: همينكه مسلمين در صدد فهم معاني قرآن برآمدند، طبعا به درك معاني‏ گفته‏هاي حضرت رسول (ص) احتياج يافته تا با فهم معاني احاديث نبوي‏ معاني قرآن را بهتر درك كنند. و البته احاديث نبوي از صحابه روايت‏ مي‏شد، چه كه آنان از پيغمبر اكرم آن را شنيده و حفظ كرده بودند و مسلمانان براي فهم احاديث به صحابه رجوع مي‏كردند، ولي چون مسلمانان به‏ كشور گشايي مشغول شدند، صحابه پيغمبر كه از سران مهاجرين بودند در ممالك مختلف متفرق گشتند. از آنروز هر كس كه مي‏خواست حديث يا احاديثي از پيغمبر اكرم بداند ناچار به دنبال صحابه به ممالك مختلف و نقاط مختلف مي‏رفت و چه بسا كه يك حديثي را فقط يكي از آن صحابه از حضرت رسول شنيده بود و ديگران آن را نمي‏دانستند.

پس كسي كه دنبال‏ جمع‏آوري و فراگرفتن احاديث برمي‏آمد ناچار به مكه و مدينه و بصره و كوفه‏ و مصر و ري و ساير شهرها مي‏رفت، در هر نقطه‏اي علم و حديثي مي‏آموخت  اين همان است كه مسلمانان آن را " رحله " در طلب علم مي‏نامند[68]

علاقه و شور مسلمانان به نقل و ضبط و استماع احاديث نبوي از زمان خود آن حضرت آغاز گشت، و به حكم اينكه هر وقت تقاضاي يك كالا زياد شود كالاهاي تقلبي هم به بازار مي‏آيد گروهي از ضعيف الايمانان در زمان خود آن‏ حضرت احاديثي از آن حضرت نقل و روايت كردند كه اساسي نداشت و خود آن‏ وجود مبارك در صدد تكذيب برآمد. در يك خطابه عمومي پيدايش كذابين و وضاعين را اعلام فرمود آنگاه براي اينكه معياري اصيل معرفي كند قرآن كريم‏ را معيار صحت و سقم احاديث منقوله و منسوبه به خودش قرار داد 

با اينكه اهتمام به استماع و ضبط و نقل احاديث هم در ميان عامه وجود داشت و هم در ميان پيروان اهل البيت، يك تفاوت اساسي در قرن اول‏ هجري ميان عامه و ميان پيروان اهل‏البيت بود، و آن اينكه عامه در مدت‏ يك قرن به پيروي از دستور خليفه دوم و نظر برخي صحابه ديگر، نوشتن و كتابت حديث را مكروه مي‏شمردند به عذر اينكه حديث با قرآن مشتبه نشود و يا اهتمام به حديث جاي اهتمام به قرآن را نگيرد. ولي پيروان اهل‏البيت‏ از همان صدر اول، همچنانكه نسبت به استماع و ضبط و نقل احاديث اهتمام‏ مي‏ورزيدند نسبت به كتابت آنها نيز اهتمام داشتند 

عامه در اول قرن دوم متوجه اشتباه خود شدند و اين سد كه وسيله خليفه‏ دوم به وجود آمده بود، در قرن دوم به دست عمربن عبدالعزيز خليفه اموي‏ زاهد كه خود از طرف مادر از احفاد خليفه دوم بود شكسته شد.

اين بود كه‏ شيعه حداقل يك قرن در تدوين و كتابت حديث از اهل تسنن جلو افتاد.

علامه جليل و محقق و متتبع عاليقدر مرحوم سيد حسن صدر، در كتاب نفيس «تأسيس الشيعه» از صحيح مسلم و فتح الباري ابن حجر نقل مي كند كه گفته اند: صحابه در نوشتن حديث اختلاف نظر داشتند، عمربن الخطاب، عبدالله بن مسعود و ابوسعيد خدري و جمعي ديگر مكروه مي‏شمردند، اما علي بن ابي طالب‏ عليه‏السلام و انس بن مالك و برخي ديگر برخلاف نظر مي‏دادند، لهذا پيروان‏ علي از صدر اسلام به نوشتن احاديث پرداختند برخلاف پيروان عمر. تا آنكه‏ در قرن دوم اجتماع شد بر ضد نظر عمر[69]

اولين و دومين كتاب حديثي شيعه يكي كتابي است به خط علي عليه‏السلام كه‏ در نزد ائمه اطهار عليه‏السلام بوده و ائمه گاهي آنرا به ديگران ارائه‏ مي‏داده‏اند و يا از آن نقل مي‏كرده‏اند كه در كتاب علي چنين آمده است، ديگر كتابي است به نام مصحف فاطمه عليهاالسلام  از اين دو كتاب كه بگذريم، اولين كتاب حديثي، كتاب ابو رافع غلام‏ آزاد شده رسول خدا است كه در سنن و احكام و قضايا نوشته است. ابورافع‏ يك غلام قبطي است كه رسول خدا او را آزاد كرد. او و دو فرزندش‏ عبيدالله وعلي از شيعيان اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام به شمار مي‏روند  نام عبيدالله بن ابي رافع به عنوان كاتب يا خزانه‏دار اميرالمؤمنين در زمان خلافت آن حضرت زياد در كتب ياد مي‏شود. علماي شيعه مانند نجاشي‏ درالفهرست او را اول مصنف شيعه دانسته‏اند[70] . بعد از ابورافع، سلمان فارسي كتاب حديث كرده است. اثر سلمان فارسي‏ درباره شرح و توضيح حديث جاثليق رومي بوده است كه بعد از وفات رسول‏ اكرم به مدينه براي تحقيق آمد[71] پس از سلمان نام عده ديگر از قبيل ابوذر غفاري و اصبغ بن نباته و ديگران برده مي‏شود. سليم بن قيس از صحابه اميرالمؤمنين تاليفي دارد كه‏ اخيرا به طبع رسيده است[72]

در طبقه بعد كتابي كه از شيعه باقي مانده و طبقه به طبقه روايت شده‏ است " صحيفه سجاديه " است، وفات امام سجاد در اواخر قرن اول است و اين اثر جاويد كه به نام زبور آل محمد معروف شده است از نيمه دوم قرن‏ اول به صورت مكتوب دست به دست نقل و روايت شده است  نيمه اول قرن دوم يعني زمان امام باقر و امام صادق عليهماالسلام كه تا حدودي براي شيعه آزادي بوده است دوره اوج نقل و روايت و ضبط و كتاب‏ حديث است نام چهار هزار نفر برده مي‏شود كه از محضر امام صادق استفاده‏ كرده‏اند اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام چهارصد كتاب حديثي‏ تأليف كرده‏اند كه به " اصول اربعماه " معروف است، مؤلفان اين‏ كتاب‌ها از مليت‌هاي مختلفند  در دوره بعد، يعني اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم، تأليف جوامع‏ حديث رائج شد. كتب حديثي كه امروز در ميان شيعه و سني موجود است همان‏ جوامع است و در اين دوره است كه ايرانيان نبوغ خود و هم اخلاص و صميميت خود را نسبت به اسلام در اين زمينه نشان داده‏اند  بديهي است كه ما نمي‏توانيم همه ايرانياني كه در طبقات مختلف اهل‏ حديث بوده‏اند ياد كنيم. زيرا اين كار به تنهايي مستلزم تأليف چند جلد كتاب است، در اينجا معروفترين و معتبرترين كتب حديث شيعه و سني را نام مي‏بريم تا معلوم گردد اكثريت قريب به اتفاق نويسندگان جوامع حديث‏ شيعه و سني ايراني بوده‏اند. بحث خود را از جوامع حديث شيعه آغاز مي‏كنيم:

جوامع حديث شيعه

1 ـ كافي: تأليف ثقةالاسلام، شيخ المحدثين، ابوجعفر محمدبن يعقوب‏ كليني رازي  اين مرد بزرگ از يك ده به نام " كلين " از دهات نزديك شهر ري در اطراف تهران است، خاندان وي در آن ده از محدثان شيعه بوده‏اند، پدرش‏ يعقوب و دائيش علان در همين ده زندگي مي‏كردند كليني از كودكي حديث‏ آموخت

2 ـ من لايحضره الفقيه: تأليف رئيس المحدثين ابوجعفر محمدبن علي بن‏ بابويه قمي معروف به صدوق، خودش و پدرش از بزرگان طراز اول علماء شيعه‏اند و خاندان صدوق يك خاندان معروف است در شيعه. صدوق در حدود سيصد تأليف و تصنيف داشته است. نام " من لايحضره الفقيه " را كه به‏ معني " خودآموز فقه " است از كتاب " من لايحضره الطبيب " محمدبن‏ زكرياي رازي اقتباس كرده است كه به معني " خودآموز طب " است  كتاب من لايحضره الفقيه مشتمل بر پنج هزار و نهصد و بيست حديث است  شيخ صدوق نيز رحله حديثي داشته است. در جواني به بغداد مسافرت كرد  مشايخ بزرگ از محضرش استفاده مي‏كردند و با اعجاب و تحسين به وي‏ مي‏نگريستند شيخ صدوق براي ملاقات با ساير رجال حديث كه در خراسان‏ مي‏زيسته‏اند به شهرهاي نيشابور، طوس، سرخس، مرو، بخارا، فرغانه‏ مسافرت كرد. در مقدمه من لايحضره الفقيه به اين مسافرت اشاره مي‏كند  وفات شيخ صدوق در 381 واقع شد و در نزديكي حضرت عبدالعظيم در محلي كه‏ هم اكنون به نام خودش معروف است دفن شد

3 ـ تهذيب الاحكام: تأليف شيخ الطائفه ابوجعفر محمدبن الحسن الطوسي‏ قبلا در عداد مفسرين ذكري از اين نابغه عظيم شد. اين مرد در اكثر علوم‏ اسلامي مانند ادبيات. كلام، تفسير، فقه، حديث، رجال، متبحر و در درجه اول‏ بوده است. اول كسي است كه فقه را با تأليف كتاب مبسوط وارد مرحله‏ جديدي كرد. شيخ طوسي تعداد سيزده هزار و پانصد و نود حديث در كتاب‏ تهذيب الاحكام كه همه در فروع است گرد آورده است 

4 ـ استبصار: اين كتاب نيز تأليف شيخ‏الطائفه ابوجعفر طوسي است  اين كتاب مشتمل بر پنجهزار و پانصد و يازده حديث است. شيخ طوسي در سال 460 درگذشته است  چهار كتاب نامبرده در شيعه به نام " كتب اربعه " معروف است و معتبرترين كتب حديث شيعه به شمار مي‏رود مولفين اين كتب كه هر سه نام‏ محمد دارند و كنيه هرسه شان ابوجعفر است به محمدين ثلثه متقدم معروفند. 

سه جامع حديثي ديگر در شيعه كه معروفترين‏ جوامع است:

1 ـ بحارالانوار: تاليف شيخ‏الاسلام، علامة المحدثين محمدباقربن محمدتقي‏ مجلسي. اين كتاب جامعترين كتب حديث است، آنچه در ساير كتب حديث‏ به طور متفرق موجود بوده در اين كتاب يكجا جمع آمده است. هدف مؤلف‏ بيشتر جلوگيري از تلف شدن كتب حديث بوده است. لهذا صحيح و سقيم يكجا ذكر شده است. مجلسي در سال 1111 درگذشته است 

2 ـ وافي: تأليف حكيم و عارف و محدث مشهور محمدبن المرتضي معروف‏ به ملامحسن فيض كاشاني  اين كتاب جامع كتب اربعه با حذف مكررات است مرحوم فيض در حدود دويست تاليف در رشته‏هاي مختلف دارد، وفات وي همچنانكه قبلا گفته شد در سال 1191 واقع شده است 

3 ـ وسائل الشيعه: تأليف محدث متبحر محمدبن الحسن الشامي معروف به‏ شيخ حر عاملي  در اين كتاب جنبه مراجعه فقهي بيشتر رعايت شده است.

سعي شده است‏ ترتيب و تكثير ابواب متناسب با مسائلي باشد كه در فقه عنوان مي‏شود، و لهذا احاديث را قطعه قطعه كرده و هر قطعه را در محل مربوط به خود آورده‏ است. شيخ حرعاملي معاصر مجلسي است. اين دو محدث بزرگ از يكديگر روايت مي‏كنند وفات شيخ حر در سال 1104 در مشهد مقدس واقع شده است و قبرش هم اكنون در صحن شمالي حضرت رضا عليه‏السلام معروف است  نويسندگان اين سه كتاب كه آنها نيز مانند پيشينيان خودنام محمد دارند به محمدين ثلثه متأخر معروفند  از اين هفت جامع كه بگذريم به چند جامع ديگر برميخوريم كه با ارزش و واجد اهميتند، از قبيل عوالم عبدالله بن نورالله بحريني، و جامع الاحكام‏ سيد عبدالله شبر و مستدرك الوسائل مرحوم حاج ميرزا حسين نوري. كتاب‏ اخير، مخصوصا، كه كمتر از يك قرن از تأليف آن مي‏گذرد جاي شايسته‏اي‏ براي خود باز كرده است  همچنانكه معلوم گشت از شش نفر محدث بزرگ شيعه پنجنفر ايراني و يك‏ نفر جبل عاملي (شامي) است و از سه نفر محدث ديگر نيز يكي ايراني است‏  اما احاديث اهل تسنن: در ميان اهل تسنن اول كسي كه تدوين حديث كرد عبدالملك بن جريح است كه در قرن دوم مي‏زيسته است. عبدالملك بن جريح‏ عرب نيست و ظاهرا ايراني نيز نيست. اين مرد در سال 144 درگذشته است‏  اولين جامع حديثي اهل تسنن موطا مالك بن انس است كه الان موجود است‏. مالك، عرب و عرب نژاد است و يكي از امامهاي چهارگانه اهل تسنن‏ است  در ميان كتب حديث اهل تسنن شش كتاب است كه به صحاح سته معروف‏ است ما براي اينكه معياري از شركت ايرانيان مسلمانان در تدوين كتب‏ حديث اهل تسنن به دست داده باشيم همان كتاب‌ها را با مؤلفين آنها معرفي مي‏كنيم:

شش كتاب حديث اهل تسنن كه به صحاح سته معروف است

1 ـ صحيح بخاري: تأليف محمدبن اسماعيل بخاري. اين كتاب معتبرترين‏ كتاب حديث در ميان اهل تسنن به شمار مي‏رود، بخاري در مدت 16 سال اين‏ كتاب را تأليف كرده است. بنابر نقل ابن خلكان در " وفيات الاعيان "[73] و محدث قمي درالكني والالقاب، بخاري گفته است هيچ حديثي را وارد كتابم نكردم مگر آنكه قبلا غسل كردم و دو ركعت نماز به جا آوردم. درباره‏ حافظه نيرومند بخاري سخناني گفته شده است. بخاري اصلا اهل بخارا است و در طلب حديث به شهرهاي خراسان و عراق عجم، و عراق عرب، و حجاز و شام‏ و مصر سفر كرده است و عاقبت به بغداد آمده و مورد توجه اهل فضل قرار گرفته است. وفات وي در سال 256 در يكي از قراء سمرقند به نام " خرتنگ " واقع شده است 

2 ـ صحيح مسلم: مؤلف اين كتاب مسلم بن حجاج نيشابوري است، پس از صحيح بخاري معتبرترين كتاب حديث در نزد اهل تسنن، صحيح مسلم است  برخي آن را بر صحيح بخاري ترجيح مي‏دهند مسلم به عراق و حجاز و مصر و شام‏ در طلب حديث مسافرت كرد و مدتي در نيشابور ملازم بخاري بوده است  مسلم در سال 261 در نصرآباد نيشابور درگذشته است.

3 ـ سنن ابوداود: مؤلف اين كتاب سليمان بن اشعث معروف به ابوداود سجستاني است، اهل سيستان است، او نيز به شهرهاي مختلف براي اخذ حديث مسافرت كرده و معاصر احمدبن حنبل بوده است. ابوداود ظاهرا يك‏ ايراني عرب نژاد است. وفاتش در سال 275 واقع شده است 

4 ـ جامع ترمذي: نويسنده كتاب محمد بن عيسي ترمذي، از شاگردان بخاري‏ است درسال 279 در گذشته است ترمذ كه موطن ترمذي است از بلاد ماوراءالنهر است 

5 ـ سنن نسأي مؤلف اين كتاب ابوعبدالرحمن احمدبن علي بن شعيب نسأي‏ است.

اين مرد نيز در طلب حديث مسافرتها كرده است در خلال مسافرت كه‏ به شام رسيد مردم آنجا را از علي عليه‏السلام منحرف ديد، لهذا كتاب‏ خصائص را در فضائل علي عليه‏السلام و اهل بيت نوشت در اين كتاب بيشتر از احمد بن حنبل روايت كرده است. عادتش اين بود كه يك روز در ميان‏ روزه مي‏گرفت. ابن خلكان مي‏نويسد: در دمشق از او راجع به فضائل معاويه‏ پرسش شد بنا بر روايتي، جواب داد: جز اين در فضيلت معاويه حديثي‏ نمي‏دانم كه پيغمبر (آنجا كه مكرر دنبال معاويه فرستاد و فرستاده آمد و گفت مشغول خوردن است) درباره‏اش فرمود: " خدا شكمش را سير نكند "، نظر به تمايل شيعي و ضد اموي نسائي، مردم شام او را سخت كتك زدند، در اثر همان كتكها مرد، گويند چون احساس كرد مي‏خواهد بميرد به مكه رفت‏ و در آنجا مرد نساء از توابع خراسان است و وفات نسائي در سال 303 واقع‏ شده است 

6 ـ سنن ابن ماجه: نويسنده اين كتاب محمدبن يزيدبن ماجه قزويني است‏ به عراق و حجاز و مصر و شام براي طلب حديث مسافرت كرده است و در سال‏ 273 در گذشته است  چنانكه ديديم، همچنانكه مؤلفان " كتب اربعه " شيعه كه معتبرترين‏ كتب حديث شيعه است ايراني بوده‏اند، مؤلفان " صحاح سته " اهل تسنن‏ نيز كه معتبرترين كتب اهل تسنن است ايراني هستند، اعم از ايراني‏ ايراني نژاد يا ايراني عرب نژاد  علاوه بر مؤلفان " صحاح سته " در ميان معاريف و مشاهير محدثين اهل‏ تسنن كه به عنوان " حافظ " و يا ساير عناوين حديثي معروفند و كتب‏ حديثي مهم و ذي قيمتي از نظر احاديث اهل سنت تأليف كرده‏اند، علماي‏ ايراني فراوانند ما براي احتراز از تطويل از ذكر نام آنها خودداري مي‏كنيم.

فقه و فقاهت

از مهمترين فنون علمي اسلامي، فن فقه است. فن فقه عبارت است از فن‏ استخراج و استنباط احكام از مدارك: كتاب، سنت، اجماع، عقل. علم‏ فقه يك علم نظري است، برخلاف حديث كه صرفا نقلي و حفظي است  مسلمين از قرن اول به " اجتهاد " پرداختند اجتهاد به مفهوم صحيح از لوازم ديني مانند اسلام است كه از طرفي دين همگاني است، به قوم و نژاد و منطقه‏اي اختصاص ندارد، و از طرف ديگر همه زماني است و دين خاتم‏ است و در همه شرايط متغير روزگار كه لازمه تمدن بشري است حاكم است  برخي مي‏پندارند كه اجتهاد در ميان اهل تسنن در قرن اول پيدا شد و در ميان شيعه در قرن سوم. علت تاخر شيعه را در فقه بي‏نيازي شيعه از اجتهاد به واسطه حضور ائمه اطهار، معرفي مي‏كنند. اما همچنانكه ما در مقاله‏هاي‏ " اجتهاد در اسلام "[74] و الهامي از شيخ الطائفه "[75] اثبات‏ كرده‏ايم اين نظر اشتباه است  فقه بمعني فن استنباط و استخراج و تطبيق اصول و كليات بر جزئيات از صدر اول هم در ميان شيعه وجود داشته و هم در ميان اهل سنت، با اختلافات‏ اساسي كه از نظر منابع فقه و اعتماد يا عدم اعتماد به رأي و قياس ميان‏ اين دو فرقه اسلامي وجود داشته است. اهل تسنن مدعي هستند اول فرد مسلماني كه اجتهاد كرد، معاذبن جبل از اصحاب رسول خدا است كه به امر آن حضرت سفري براي تبليغ اسلام به يمن رفت و داستانش معروف است  علامه فقيد، سيد حسن صدر، در كتاب تأسيس الشيعه مي‏نويسد: " اولين كتاب فقهي شيعه در عصر اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام وسيله‏ عبيدالله بن ابي رافع، كه كاتب و خزانه‏دار آن حضرت بود تأليف شد " ما قبلا از عبيدالله و پدرش در شمار مؤلفان كتب حديث ياد كرديم  ابن‏النديم در الفهرست عده‏اي از كتاب‌هاي فقهي شيعه و مؤلفان آنها را در عصر ائمه عليهم‏السلام تحت عنوان " فقهاء الشيعه " نام مي‏برد.

عده‏اي از فقهاء عصر ائمه ايراني بوده‏اند، ولي البته نسبت به فقهاء غير ايراني آن‏ عصر در اقليتند  بطور كلي در فقهاء شيعه چه در عصر ائمه عليهم‏السلام و چه در اعصار بعد تا حدود قرن هفتم اكثريت را فقهاء غير ايراني تشكيل مي‏داده‏اند قدماي‏ فقهاء شيعه كه در حال حاضر كتب‏شان در دست است و در كتب فقهي آراء و نظرياتشان نقل مي‏شود غالبا غير ايراني مي‏باشند  در طبقه قدما، صدوق اول علي بن حسين بن بابويه قمي، و صدوق دوم محمد بن علي بن الحسين، بلكه همه آل بابويه از قبيل شيخ منتجب الدين رازي كه‏ از احفاد حسين بن علي ابن بابويه قمي است، و همچنين شيخ الطائفه‏ ابوجعفر طوسي و شيخ سلار بن عبدالعزيز ديلمي صاحب كتاب مراسم و شاگرد شيخ مفيد و سيد مرتضي، و ابن حمزه طوسي صاحب كتاب وسيله، و عياشي‏ سمرقندي كه قبلا در عداد مفسرين نامش برده شد و گفتيم ابن النديم كتب‏ فقهي زيادي از او نام مي‏برد و مدعي است كه كتبش در خراسان رواج فراواني‏ دارد همه ايراني هستند  ولي در مقابل، عده بيشتري از فقهاء شيعه را تا قرن هفتم مي‏بينيم كه‏ غير ايراني هستند، از قبيل ابن جنيد، ابن ابي عقيل، شيخ مفيد، سيد مرتضي علم‏الهدي، قاضي عبدالعزيز بن براج، ابوالصلاح حلبي، سيد ابوالمكارم ابن زهره. ابن ادريس حلي، محقق حلي، علامه حلي و غير اينها كه ذكر خواهيم كرد  علت اين مطلب واضح است، شيعه در آن دوره‏ها در ايران در اقليت بوده‏ است. شيعيان لبنان، حلب، عراق ظاهرا از شيعيان ايران هم بيشتر بوده‏اند و هم شرائط مساعدتري داشته‏اند  از قرن هفتم به بعد، مخصوصا در سه چهار قرن اخير اكثريت فقهاء شيعه‏ را ايرانيان تشكيل داده و ميدهند.

در عين حال در همين دوره‏هاي اخير برخي‏ فقهاي شيعه از ميان عرب برخاسته‏اند كه فوق‏العاده مقام شامخي دارند از قبيل شيخ جعفر كاشف الغطاء و شيخ محمدحسن صاحب جواهر الكلام[76] رضوان‏ الله عليهم اجمعين  بي‏مناسبت نيست تاريخچه مختصري از فقه و فقهاء شيعه از زمان غيبت‏ صغرا تا عصر حاضر ذكر كنيم تا ضمن اينكه سهم ايرانيان در فقه شيعه روشن‏ مي‏شود، تسلسل و تداوم اين رشته فرهنگي اسلامي در طول تقريبا هزار و صد سال كه بدون وقفه ادامه يافته است نيز روشن شود  علم فقه، يعني فقه مدون كه در آن كتاب تدوين و تأليف شده است و آن‏ كتب هم اكنون نيز موجود است، سابقه هزار و صد ساله دارد. يعني از 11 قرن پيش تاكنون بدون وقفه حوزه‏هاي تدريسي فقهي برقرار بوده است، استادان شاگرداني تربيت كرده‏اند و آن شاگردان به نوبه خود شاگردان ديگري‏ تربيت كرده‏اند تا عصر حاضر. و اين رابطه استاد و شاگردي قطع نشده است‏  البته علوم ديگر مانند فلسفه، منطق، رياضيات، طب سابقه بيشتري‏ دارند و كتاب‌هايي از زمانهاي دورتر در اين علوم در دست است، ولي در هيچيك از آن علوم شايد نتوان اين چنين حيات متسلسل و متداومي كه بدون‏ وقفه ولاينقطع رابطه استاد و شاگردي در آن محفوظ باشد نشان داد، فرضا هم‏ در علم ديگري وجود داشته باشد منحصر به جهان اسلام است، يعني تنها در جهان اسلام است كه علوم سابقه حياتي متسلسل و منظم هزار ساله و بيشتر دارند كه وقفه‏اي در بين حاصل نشده است. ما بعدا راجع به تسلسل و تداوم‏ فلسفه و عرفان هم بحث خواهيم كرد  خوشبختانه يكي از مسائلي كه مورد توجه علماي مسلمين بوده است اينست‏ كه طبقات متسلسل ارباب علوم را مشخص سازند.

اين كار در درجه اول نسبت‏ به علماي حديث انجام يافته است و در درجات بعدي براي علماي علوم ديگر ما كتاب‌هاي زيادي به اين عنوان داريم مانند طبقات الفقهاء ابواسحاق‏ شيرازي، طبقات الاطباء ابن ابي اصيبعه، طبقات النحويين و طبقات‏ الصوفيه ابوعبدالرحمن سلمي  ولي با كمال تأسف تا آنجا كه اين بنده اطلاع دارد، آنچه درباره طبقات‏ فقهاء نوشته شده از اهل تسنن و مربوط به آنها است، درباره طبقات فقهاء شيعه تاكنون كتابي نوشته نشده است لهذا براي كشف طبقات فقهاء شيعه از لابلاي كتب تراجم و يا كتب اجازات كه مربوط است به طبقات راويان حديث‏ بايد استفاده كرد  ما در اينجا نمي‏خواهيم طبقات فقهاء شيعه را به تفصيل بيان كنيم، بلكه‏ مي‏خواهيم شخصيتهاي برجسته و به نام فقهاء را كه آراءشان مورد توجه است‏ با ذكر كتاب‌هاي فقه ذكر كنيم، ضمنا طبقات فقهاء نيز شناخته مي‏شوند  تاريخ فقهاء شيعه را از زمان غيبت صغرا (260 ـ 320) آغاز مي‏كنيم بدو دليل: يكي اينكه: عصر قبل از غيبت صغري عصر حضور ائمه اطهار است و در عصر حضور، هر چند فقهاء و به معني صحيح كلمه مجتهدين و ارباب فتوا كه‏ ائمه اطهار آنها را به فتوا دادن تشويق مي‏كرده‏اند بوده‏اند، ولي خواه‏ ناخواه فقهاء، به علت حضور ائمه اطهار عليهم السلام تحت‏الشعاع بوده‏اند، يعني مرجعيت آنها در زمينه دستنارسي به ائمه بوده است و مردم حتي‏ الامكان سعي مي‏كردند به منبع اصلي دست يابند و خود آن فقهاء نيز مشكلات‏ خود را تا حد مقدور و ممكن با توجه به بعد مسافتها و ساير مشكلات با ائمه‏ اطهار در ميان مي‏گذاشتند. ديگر اينكه علي الظاهر فقه مدون ما منتهي‏ مي‏شود به زمان غيبت صغرا، يعني تأليف و اثري فقهي قبل از آن دوره از فقهاء شيعه فعلا در دست نداريم يا اين بنده اطلاع ندارد  ولي به هر حال در شيعه نيز فقهاء بزرگي در عصر ائمه اطهار وجود داشته‏ است كه با مقايسه به فقهاء معاصر آنها از ساير مذاهب ارزش آنها معلوم‏ و مشخص مي‏شود.

ابن النديم فن پنجم از مقاله ششم كتاب بسيار نفيس خود را كه به نام فهرست ابن النديم شهرت و اعتبار جهاني دارد اختصاص داده‏ به " فقهاءالشيعه " و در ذيل نامهاي آنها از كتاب‌هاي آنها در حديث يا فقه ياد مي‏كند. درباره حسين بن سعيد اهوازي و برادرش مي‏گويد " اوسع‏ اهل زمانهما علما بالفقه والاثار والمناقب " يا درباره علي بن ابراهيم‏ قمي مي‏گويد: " من العلماء الفقهاء " و درباره محمدبن حسن بن احمدبن‏ الوليد قمي مي‏گويد: وله من الكتب كتاب الجامع في الفقه ولي ظاهرا كتب‏ فقهيه آنها به اين شكل بوده است كه در هر بابي احاديثي كه آنها را معتبر مي‏دانسته‏اند و بر طبق آنها عمل مي‏كرده‏اند ذكر مي‏كرده‏اند، آن كتاب‌ها هم‏ حديث بود و هم نظر مؤلف كتاب  محقق حلي در مقدمه معتبر مي‏گويد " نظر به اينكه فقهاء ما رضوان‏الله‏ عليهم زيادند و تأليفات فراوان دارند و نقل اقوال همه آنها غير مقدور است، من به سخن مشهورين به فضل و تحقيق و حسن انتخاب اكتفا كرده‏ام و از كتب اين فضلا به آنچه اجتهاد آنها در كتاب‌ها هويدا است و مورد اعتماد خودشان بوده است اكتفا كرده‏ام. از جمله كساني كه نقل مي‏كنم (از قدماي‏ زمان ائمه) حسن بن محبوب، احمدبن ابي نصر بزنطي، حسين بن سعيد (اهوازي) فضل بن شاذان (نيشابوري) يونس بن عبدالرحمان و از متأخران‏ محمدبن بابويه قمي (شيخ صدوق) و محمدبن يعقوب كليني. و از اصحاب‏ فتوا علي بن بابويه قمي، اسكافي، ابن ابي عقيل، شيخ مفيد سيد مرتضي‏ علم‏الهدي، شيخ طوسي است. .. " محقق با آنكه گروه اول را اهل نظر و اجتهاد و انتخاب مي‏داند، آنها را به نام اصحاب فتوا ياد نمي‏كند، زيرا كتب آنها در عين اينكه خلاصه‏ اجتهادشان بوده است به صورت كتاب حديث و نقل بوده است نه به صورت‏ فتوا. اينكه ما بحث خود را از مفتيان اولي كه در زمان غيبت صغرا بوده‏اند آغاز مي‏كنم:

مفتيان اولي كه در زمان غيبت صغرا بوده‏اند

1 ـ علي بن بابويه قمي: متوفا در سال 329، مدفون در قم. پدر شيخ‏ محمدبن علي بن بابويه معروف به شيخ صدوق است كه در نزديكي شهر ري مدفون‏ است. پسر محدث است و پدر، فقيه و صاحب فتوا. معمولا اين پدر و پسر به عنوان " صدوقين" ياد مي‏شوند 

2 ـ عياشي سمرقندي: يكي ديگر از فقهاء به نام و معروف آن زمان كه معاصر با علي بن‏ بابويه قمي است، بلكه‌اندكي بر او تقدم زماني دارد، عياشي سمرقندي‏ صاحب تفسير معروف است. او مردي جامع بوده است، گرچه شهرتش به‏ تفسير است، او را از فقهاء شمرده‏اند. كتب زيادي در علوم مختلف و از آن جمله در فقه دارد. ابن‏النديم در الفهرست مي‏گويد: كتب او در خراسان‏ رواج فراوان دارد. در عين حال ما تاكنون نديده‏ايم كه در فقه آراء او نقل‏ شده باشد، شايد كتب فقهي او از بين رفته است  عياشي، ابتداء سني بود و بعد شيعه شد، ثروت فراواني از پدر به او ارث رسيد و او همه آنها را خرج جمع آوري و نسخه برداري كتب و تعليم و تعلم و تربيت شاگرد كرد  بعضي جعفر بن قولويه را كه استاد شيخ مفيد بوده است (در فقه) همدوره‏ علي بن بابويه و قهرا از فقهاي دوره غيبت صغرا شمرده‏اند و گفته‏اند كه‏ جعفربن قولويه شاگرد سعد بن عبدالله اشعري معروف بوده است[77] ولي با توجه به اينكه او استاد شيخ مفيد بوده است و در سال 367 و يا 368 درگذشته است نمي‏توان او را معاصر علي بن بابويه و از علماي غيبت صغرا شمرد، آنكه از علماي غيبت صغرا است پدرش محمد بن قولويه است 

3 ـ ابن ابي عقيل عماني: گفته‏اند: يمني است، عمان از سواحل درياي‏ يمن است، تاريخ وفاتش معلوم نيست، در آغاز غيبت كبرا مي‏زيسته است‏  بحرالعلوم گفته است كه او استاد جعفربن قولويه بوده است و جعفربن‏ قولويه استاد شيخ مفيد بوده است.

اين قول از قول بالا كه جعفربن قولويه‏ را همدوره علي بن بابويه معرفي كرده است اقرب به تحقيق است. آراء ابن‏ ابي عقيل در فقه زياد نقل مي‏شود، او از چهره‏هايي است كه مكرر به نام او در فقه برمي‏خوريم 

4 ـ ابن جنيد اسكافي: از اساتيد شيخ مفيد است گويند كه در سال 381 درگذشته است. گفته‏اند كه تأليفات و آثارش به پنجاه مي‏رسد. فقهاء از ابن الجنيد و ابن ابي عقيل سابق الذكر به عنوان " القديمين " ياد مي‏كنند، آراء ابن الجنيد همواره در فقه مطرح بوده و هست 

5 ـ شيخ مفيد: نامش محمدبن محمدبن نعمان است. هم متكلم است و هم‏ فقيه. ابن‏النديم در فن دوم از مقاله پنجم الفهرست كه درباره متكلمين‏ شيعه بحث مي‏كند از او بعنوان " ابن المعلم " ياد مي‏كند و ستايش‏ مي‏نمايد. در سال 336 متولد شده و در 413 درگذشته است كتاب معروف او در فقه به نام مقنعه است و چاپ شده و موجود است. شيخ مفيد از چهره‏هاي‏ بسيار درخشان شيعه در جهان اسلام است. ابويعلي جعفري كه داماد مفيد بوده‏ است گفته است كه مفيد شبها مختصري مي‏خوابيد، باقي را به نماز يا مطالعه يا تدريس يا تلاوت قرآن مجيد مي‏گذرانيد. شيخ مفيد شاگرد شاگرد ابن ابي‏عقيل است 

6 ـ سيد مرتضي معروف به علم الهدي: متولد 355 و متوفا 436 علامه حلي‏ او را معلم شيعه اماميه خوانده است. مردي جامع بوده است، هم اديب‏ بوده و هم متكلم و هم فقيه. آراء فقهي او مورد توجه فقهاء است. كتاب‏ معروف او در فقه يكي كتاب انتصار است و ديگر كتاب جمل العلم و العمل‏. او و برادرش سيد رضي جامع نهج‏البلاغه نزد شيخ مفيد سابق الذكر تحصيل‏ كرده‏اند

7 ـ شيخ ابوجعفر طوسي: معروف به شيخ الطائفه، از ستارگان بسيار درخشان جهان اسلام است. در فقه و اصول و حديث و تفسير و كلام و رجال‏ تاليفات فراوان دارد اهل خراسان است، در سال 385 متولد شده و در سال 408 يعني در سال 23 سالگي به بغداد كه آنوقت مركز بزرگ علوم و فرهنگ اسلامي بود مهاجرت‏ كرد و تا پايان عمر در عراق ماند و پس از استادش سيد مرتضي رياست علمي‏ و فتوائي شيعه به او منتقل شد. مدت پنج سال پيش شيخ مفيد درس خوانده‏ است ساليان دراز از خدمت شاگرد مبرز شيخ مفيد يعني سيد مرتضي بهره‏مند شده است. استادش سيد مرتضي در سال 436 درگذشت و او 24 سال ديگر بعد از استادش در قيد حيات بود. دوازده سال بعد از سيد در بغداد ماند ولي‏ بعد به علت يك سلسله آشوبها كه خانه و كتابخانه‏اش به تاراج رفت به‏ نجف مهاجرت كرد و حوزه علميه را در آنجا تأسيس كرد و در سال 460 در همانجا درگذشت. قبرش در نجف معروف است  شيخ طوسي كتابي در فقه دارد به نام النهايه كه در قديم‏الايام كتاب درسي‏ طلاب بوده است، كتاب ديگري دارد به نام مبسوط كه فقه را وارد مرحله‏ جديدي كرده است و در عصر خودش مشروحترين كتاب فقهي شيعه بوده است  كتاب ديگري دارد به نام خلاف كه در آنجا هم آراء فقهاء اهل سنت را ذكر كرده و هم رأي شيعه را. شيخ طوسي كتاب‌هاي ديگر نيز در فقه دارد. قدما تا حدود يك قرن پيش اگر در فقه " شيخ " به طور مطلق مي‏گفتند مقصود شيخ طوسي بود و اگر شيخان مي‏گفتند مقصود شيخ مفيد و شيخ طوسي بود. شيخ‏ طوسي يكي از چند چهره معروفي است كه در سراسر فقه نامشان برده مي‏شود  خاندان شيخ طوسي تا چند نسل همه از علما و فقها بوده‏اند، پسرش شيخ‏ ابوعلي ملقب به مفيد ثاني فقيه جليل القدري است. و بنابر نقل‏ مستدرك‏الوسائل (ج 3 ص 498) او كتابي دارد به نام امالي و كتاب‏ النهايه پدرش را نيز شرح كرده است  مطابق نقل كتاب لؤلؤالبحرين دختران شيخ طوسي نيز فقيهه و فاضله‏ بوده‏اند شيخ ابوعلي فرزندي دارد به نام شيخ ابوالحسن محمد، بعد از پدرش‏ ابوعلي مرجعيت و رياست حوزه علميه به او منتقل شد و بنا بر نقل ابن‏ عماد حنبلي در كتاب شذرات الذهب في اخبار من ذهب (ج 4 ص 126 ـ 127) در زمان اين مرد بزرگ‏ طلاب علوم ديني شيعه از اطراف و اكناف به سوي او مي‏شتافته‏اند، و او خود مردي پارسا و زاهد و عالم بوده است.

عماد طبري گفته است اگر صلوات بر غير انبيا روا بود من بر اين مرد صلوات مي‏فرستادم او در سال‏ 540 درگذشته است[78]

8 ـ قاضي عبدالعزيز حلبي معروف به ابن البراج: شاگرد سيد مرتضي و شيخ‏ طوسي است، از طرف شيخ طوسي به بلاد شام كه وطنش بود فرستاده شد، بيست سال در طرابلس شام قاضي بود، در سال 481 در گذشته است. كتاب‌هاي‏ فقهي او كه بيشتر نام برده مي‏شود يكي به نام مهذب است و ديگري به نام‏ جواهر 

9 ـ شيخ ابوالصلاح حلبي: او نيز اهل شامات است، شاگرد سيد مرتضي و شيخ طوسي بوده و صد سال عمر كرده است. در ريحانةالادب مي‏نويسد كه او شاگرد سلاربن عبدالعزيز آتي‏الذكر نيز بوده است. اگر اين نسبت درست‏ باشد، مي‏بايست ابوالصلاح، سه طبقه را شاگردي كرده باشد ! كتاب معروف‏ او در فقه به نام كافي است. در سال 447 درگذشته است. اگر عمر او صد سال بوده است و در 447 هم وفات كرده باشد او از هر دو استادش‏ بزرگسال‏تر بوده است. شهيد ثاني او را " خليفة المرتضي في البلاد الحلبية " خوانده است 

10 ـ حمزه بن عبدالعزيز ديلمي معروف به " سلار ديلمي": در حدود سال 448 تا 463 درگذشته است، شاگرد شيخ مفيد و سيد مرتضي است، اهل ايران است‏ و در خسروشاه تبريز درگذشته است. كتاب معروف او در فقه به نام " مراسم " است.

سلار هر چند هم طبقه شيخ طوسي است نه از شاگردان او، در عين حال محقق حلي در مقدمه كتاب المعتبر از او و ابن البراج و ابوالصلاح حلبي به عنوان‏ " اتباع الثلاثة " نام مي‏برد يعني او را از پيروان مي‏شمارد كه علي‏ الظاهر مقصودش اينست اين سه نفر تابع و پيروان سه نفر ديگر (شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طوسي) بوده‏اند 

11 ـ سيد ابوالمكارم بن زهره: در حديث به يك واسطه از ابوعلي پسر شيخ الطائفه روايت مي‏كند و در فقه با چند واسطه شاگرد شيخ طوسي است اهل‏ حلب است. و در سال 585 درگذشته است، كتاب معروف او در فقه به نام‏ " غنيه " معروف است. هرگاه در اصطلاح فقهاء " حلبيان " (به صيغه‏ تثنيه) گفته شود، مقصود ابوالصلاح حلبي و ابن زهره حلبي است. و هرگاه‏ " حلبيون " (به صيغه جمع) گفته شود، مقصود آن دو نفر به علاوه ابن‏ البراج است كه او هم اهل حلب بوده است. بنابر آنچه در مستدرك (ج 3 صفحه 506) ضمن احوال شيخ طوسي آمده است، ابن زهره كتاب النهاية شيخ‏ طوسي را نزد ابوعلي حسن بن الحسين معروف به ابن الحاجب حلبي خوانده‏ است، و او آن كتاب را نزد ابو عبدالله زينو بادي در نجف و او نزد شيخ‏ رشيد الدين علي بن زيرك قمي و سيد ابي هاشم حسيني و آن دو نزد شيخ‏ عبدالجبار رازي تحصيل كرده بوده‏اند و شيخ عبدالجبار شاگرد شيخ طوسي بوده‏ است بنابراين نقل، ابن زهره با چهار واسطه شاگرد شيخ طوسي بوده است 

12 ـ ابن حمزه طوسي: معروف به عمادالدين طوسي، هم طبقه شاگردان شيخ‏ طوسي است، بعضي او را هم طبقه شاگردان شاگردان شيخ دانسته و بعضي دوره‏ او را از اين هم متاخرتر دانسته‏اند. نياز به تحقيق بيشتري است  سال وفاتش دقيقا معلوم نيست، شايد در حدود نيمه دوم قرن ششم در گذشته است، و اهل خراسان است. كتاب معروفش در فقه به نام " وسيله‏ " است 

13 ـ ابن ادريس حلي: از فحول علماي شيعه است. خودش عرب است و شيخ طوسي جد مادري او (البته مع الواسطه) به شمار مي‏رود، به حريت فكر معروف است، صولت و هيبت جدش شيخ طوسي را شكست، نسبت به علماء و فقهاء تا سر حد اهانت انتقاد مي‏كرد در سال 598 در سن 55 سالگي درگذشته‏ است.

كتاب نفيس و معروف او در فقه به نام " سرائر " است  گفته‏اند كه ابن ادريس از تلامذه سيدابوالمكارم بن زهره بوده است، ولي‏ بنابر تعبيراتي كه ابن ادريس در كتاب الوديعه از كتاب السرائر مي‏كند چنين برمي‏آيد كه صرفا معاصر وي بوده است و او را ملاقات كرده است و در برخي مسائل فقهي ميان آنها مكاتباتي رد و بدل شده است

14 ـ شيخ ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيي بن سعيد حلي: معروف به محقق‏ صاحب كتاب‌هاي زياد در فقه از آن جمله: شرايع، معارج، معتبر، المختصر، النافع و غيره است. محقق حلي با يك واسطه شاگرد ابن زهره و ابن‏ ادريس حلي سابق‏الذكر است. درالكني والالقاب ذيل احوال ابن نما مي‏نويسد: " محقق كركي در وصف محقق حلي گفته است اعلم اساتيد محقق در فقه اهل‏ بيت، محمدبن نماي حلي و اجل اساتيد او ابن ادريس حلي است "  ظاهرا مقصود محقق كركي اينست كه اجل اساتيد ابن نما ابن ادريس است  زيرا ابن ادريس در 598 درگذشته است و محقق در 676 درگذشته است. قطعا محقق حوزه درس ابن ادريس را درك نكرده است در ريحانةالادب مي‏نويسد محقق حلي شاگرد جد و پدر خودش و سيد فخار بن معد موسوي و ابن زهره بوده‏ است. اين نيز اشتباه است، زيرا محقق ابن زهره را كه در 585 درگذشته‏ است درك نكرده است. بعيد نيست كه پدر محقق شاگرد ابن زهره بوده است‏  او استاد علامه حلي است كه بعدا خواهد آمد. در فقه كسي را بر او مق