|
|
|
|
جمعيت شناسي پزشكي
دكتر كامران صداقت
دانشگاه علوم پزشكي تهران
انتظار ميرود فراگيرنده، پس از گذراندن اين درس، بتواند :
Ø
جمعيت شناسي را تعريف كرده موضوع جمعيت شناسي را بيان نمايد Ø
عوامل تعيين كننده تركيب جمعيت و وقايع حياتي را نام ببرد
Ø
منابع اطلاعاتي جمعيت شناسي را ذكر كرده ويژگي سرشماري و
نمونه گيري جمعيت را بيان نمايد Ø
روش دوژور و دوفاكتو را در سرشماري توضيح داده روش محاسبه
تركيب جمعيت را ذكر كند Ø
نسبت جنسي يك جمعيت مفروض را محاسبه كند Ø
هرم سني جمعيتي را توضيح داده، تراكم شهري، روستايي و زيستي
جمعيت را محاسبه كند Ø
حركات جمعيتي را بيان كرده، نهادهاي تنظيم كننده جمعيت را
بيان كند Ø
انقلاب جمعيتي را تعريف نمايد Ø
ارتباط جمعيت و پيشرفت فني و اخلاقي را بيان كند Ø
خطرات اضافه
جمعيت را ذكر كند |
جمعيت ،
جمعيت شناسي پزشكي ، تركيب جمعيت ، رشد جمعيت ، تنظيم جمعيت ، اضافه جمعيت
واژه
دموگرافي (جمعيت شناسي) در ترجمه تحت اللفظي آن از يوناني به معناي «توصيف مردم»
است. بر طبق لغت نامه چند زباني جمعيت شناسي سازمان ملل متحد، جمعيت شناسي، مطالعه
علمي جمعيت هاي انساني است كه در مرحله نخست به بررسي بُعد
، ساخت
، رشد
و تحوّل
آنها ميپردازد، موضوع اساسي جمعيت شناسي در حالت عمده، مطالعه كمّي عواملي از
قبيل باروري، مرگ و مير و مهاجرت است كه پيوسته بر جمعيت اثر ميگذارند و اندازه و
رشد آن را تعيين ميكنند. اين عوامل در اصطلاح بنام اجزاي رشد،
خوانده مي شوند. اين عوامل به همراه عوامل ديگري از قبيل ازدواج و طلاق، ساخت
يا تركيب جمعيت را تعيين مي كنند.
به طور كلي مي توان گفت كه جمعيت شناسي علمي است كه
به مطالعه ساختمان و تحول و حركات جمعيت ها در زمان و مكان مي پردازد.
توزيع
آماري افراد در يك جمعيت برحسب خصوصياتي از قبيل سن، جنس، وضع تأهل، وضع فعاليت، ميزان
تحصيلات و وضع اشتغال و غيره را «تركيب جمعيت» ميخوانند.
تغييرات موجود در حجم و تركيب جمعيت به علت پيش آمدن «وقايع حياتي»
ايجاد مي شود، بعضي از اين وقايع از قبيل ولادت، مرگ و مير و مهاجرت حجم جمعيت را
تغيير ميدهند. وقايع ديگر از قبيل ازدواج و طلاق كه سبب تغيير وضع تأهل افراد از
حالتي به حالت ديگر ميشود صرفاً بر تركيب جمعيت اثر ميگذارند.
در زمان
قديم شمارش افراد انسان به وسيله خود آنها مساله ناشناخته اي بود يا اين امر به
نظر آنها پليد مينمود. بطوريكه عقيده داشتند ملت ها از آن خدا هستند و تنها خداست
كه تعداد امّت خود را ميداند. زيرا تنها مالك است كه ميتواند اموال خود را
برشمارد و صورت برداري كند. حتي با پيشرفت ها و تحولاتي كه در جهان به وجود آمده
هنوز در مواردي تعيين تعداد انسان ها تا حدودي دشوار است.
مطالعه
جمعيت از دو راه انجام ميگيرد، يك طريقه عبارت از عكسبرداري در زمان معين از وضع
جمعيت و طريقه ديگر بررسي حركات جمعيت از راه ثبت عوامل تشكيل دهنده آن مانند:
تولد، مرگ و مير و مهاجرت است. براي اين دو نوع مطالعه كه مكمل يكديگر هستند، دو
نوع روش بررسي وجود دارد.
الف ـ سرشماري و آمارگيري نمونه اي
كه نشان دهنده وضع جمعيت در يك زمان معين است.
ب ـ دفاتر ثبت احوال كه اطلاعاتي در
باره حركات جمعيت فراهم ميكند.
اجراي
سرشماري، به صورت هاي گوناگون، تقريباً قدمتي همچون تمدن دارد، شواهدي در مورد
سرشماري هايي در بابل (4000 سال قبل از ميلاد)، چين (2000 سال قبل از ميلاد) و مصر
(2500 سال قبل از ميلاد) در دست است. در كتاب مقدس (انجيل) هم اشاراتي به عمليات
سرشماري مانندي موجود است در قرن هاي هفده و هيجده چندين سرشماري در ايتاليا،
سيسيل و اسپانيا صورت گرفت. به علت كاربرد نسبتاً محدود اينگونه اطلاعات، بيشتر
شمارش هاي جمعيتي از نظر پوشش ناقص بودند، اولين سرشماري هايي كه به طريق جديد
صورت گرفت محتملاً از آن كبك (كانادا 1666) و سوئد (1749) است. ايالات متحده از
سال 1790 و انگلستان از سال 1801 مبادرت به سرشماري كرده اند. تا آغاز قرن بيستم كمتر
از بيست درصد جمعيت دنيا سرشماري جمعيتي داشته اند در 60 سال گذشته تقريباً 80
درصد جمعيت دنيا مورد شمارش قرار گرفته است. سرشماري نوين نفوس
را ميتوان بدين گونه تعريف نمود: فرايند جمع آوري، مرتب نمودن و انتشار
اطلاعات جمعيتي، اجتماعي و اقتصادي در باره جمعيت يك سرزمين مشخص و در يك مقطع
زماني خاص.
شمارش
جمعيت معمولاً بر مبناي دو روش دوژور (dejure) و يا دوفاكتو (defacto) صورت
ميگيرد. در روش دوفاكتو كليه جمعيت حاضر در يك
منطقه يا كشور شمارش ميشوند (صرفنظر از تابعيت) و در روش دوژور
كليه جمعيت تابع يك كشور يا يك منطقه صرفنظر از محل سكونت مورد شمارش قرار ميگيرند.
هر دو روش محاسن و معايب خاص خود را دارند. روش دو فاكتو معمولاً بيشتر مورد
استفاده قرار ميگيرد و كميسيون جمعيتي سازمان ملل متحد هم اين روش را توصيه ميكند.
هر دو روش دوژور و دو فاكتو در حالت نظري (مشروط بر اينكه مهاجرت بداخل و يا به
خارج از كشور وجود نداشته باشد) بايد نتايج كلي يكساني را در مورد جمعيت بدست
دهند.
ارقام و
اطلاعات جمع آوري شده با روش سرشماري در صورتيكه به طور صحيح و با دقت جمع آوري
گردد ميتواند مورد اطمينان باشد و نتايج حاصل از آن را در تحقيقات و برنامه ريزي
ها مورد استفاده قرار داد ليكن هزينه هاي سنگين سرشماري، اغلب سبب ميگردد از
انجام عمل سرشماري براي جمع آوري اطلاعات مورد نياز خودداري شود. به علاوه اجراء و
نتيجه گيري از عمل سرشماري، مدت زيادي وقت ميگيرد و نيز اغلب اشتباهاتي در نتايج سرشماري
مشاهده ميشود كه كنترل آنها بسيار مشكل است مثلاً در موقع جمع آوري اطلاع در مورد
سن افراد، اغلب اشخاص سن خود را به اعداد منتهي شده به صفر يا 5 ذكر ميكنند به
همين جهت است كه گاهي در مطالعات اشكال بوجود ميآيد و مطالعه از سير طبيعي خود
خارج ميگردد.
در سرشماري
از جوامع بزرگ، كنترل چنين موضوعاتي كاري است بسيار مشكل و تقريباً در بسياري از
موارد، غيرعملي ميباشد در حاليكه در آمارگيرهاي نمونه اي كه بعداً مورد بررسي
قرار ميدهيم به علت كمتر بودن واحدهاي مورد پرسش اين امكان بوجود ميآيد كه دقت و
كوشش كافي در جمع آوري اطلاعات اعمال گردد.
الف ـ جامعه مورد مطالعه كوچك باشد.
ب ـ افراد جامعه از حيث صفت مورد
اندازه گيري با هم خيلي اختلاف داشته باشند.
ج ـ اطلاعات مورد نياز براي تك تك
افراد جامعه خواسته شده باشد.
به علت
مشكلات متعددي كه در امر جمع آوري اطلاعات از طريق سرشماري وجود دارد اين روش را
نميتوان براي دوره هاي كوتاه مدت بكار برد و به همين دليل است كه در اغلب ممالك
از جمله در ايران هر ده سال يكبار سرشماري ميشود و هدف اساسي از اين سرشماري ها
نيز به دست آوردن اطلاعات پايه اي براي آمارگيري نمونه اي ميباشد كه عموماً هر دو
يا سه سال يكبار صورت ميگيرد.
از توزيع
درست زنان و مردان در روي كره زمين
زماني دراز اطلاعاتي در دست نبود. اولين مطالعه كه در اين زمينه صورت گرفت در سال
1892 توسط كارل بوخر زير عنوان «توزيع دو جنس بر روي زمين»
بود او در اين بررسي در مقابل 1000 مرد 988 نفر زن به دست آورده بود. ولي ميتوان
به اين نتيجه تا حدودي مشكوك بود زيرا در بعضي از كشورها، مخصوصاً كشورهاي اسلامي
بيشتر زنان به علت تقيّدات مذهبي از قلم ميافتند. از اين رو ميتوان گفت كه در
آن زمان تعادلي بين دو جنس وجود داشته است. البته بوخر اختلاف را برحسب قاره ها
نيز پيدا كرده بود. در قاره اروپا تعداد زنان كمي بيشتر از مردان (1024 زن در
برابر 1000 مرد) و در آمريكا كمتر از مردان يعني 973 زن در برابر 1000 مرد بود.
بعدها در سال 1930 ميشل اوبر در اروپا 1067 زن در برابر 1000
نفر مرد به دست آورده بود. دلايل فزوني زنان بر مردان عبارت بودند از:
1 ـ قاره
اروپا از كشورهاي مهاجر فرست تشكيل يافته و در مهاجرت هاي بين المللي بيشتر مردان
هستند كه از كشوري به كشور ديگر جابجا ميشوند.
2 ـ پيري
جمعيت اروپا ـ معمولاً زنان بيشتر از مردان عمر ميكنند و در نتيجه در كشوري كه
داراي جمعيت پير است تعداد زنان بيشتر از مردان خواهد بود.
3 ـ تلفات
جنگ بين الملل اوّل كه اثرات آن در جمعيت اروپا كاملاً محسوس بود در حالي كه در
آمريكا وضع برخلاف اروپا بوده و به علت مهاجر پذيري از جمعيت جواني برخوردار بود.
معمولاً مهاجران در سنين جواني مبادرت به مهاجرت ميكنند كه عمدتاً مردان ميباشند
در نتيجه تعداد مردان فزوني پيدا ميكند. طبق محاسبات اوبر
براي كليه قاره هاي دنيا تعادل تقريبي بين تعداد مردان و زنان وجود داشت يعني 1003
نفر زن در مقابل 10000 نفر مرد.
امروزه نيز
چنين اختلافاتي به چشم ميخورد ولي تفاوت در بين كشورها زياد قابل توجه نيست و
تعداد زنان در برابر 1000 نفر مرد از 930 تا 1000 نفر تغيير ميكند. به طور كلي
كشورهايي كه در آن تعداد زنان بر مردان فزوني دارد كشورهاي پيرو مهاجر فرست هستند.
و براي جمعيت جوان و مهاجر پذير، عكس اين حالت وجود دارد و لذا ميتوان گفت كه
مهاجرت هاي بين المللي نسبت مردان و زنان را هم در كشورهاي مهاجر فرست و هم در
كشورهاي مهاجر پذير، دگرگون ميسازد.
معمولاً
نسبت جنسي با تقسيم تعداد مردان يك جمعيت بر تعداد زنان همان جمعيت محاسبه ميشود،
بنابراين نسبت جنسي بر حسب تعريف عبارتست از تعداد مردان در مقابل 100 نفر زن.
|
Sex Ratio = |
Male |
100x |
|
Female |
نسبت جنسي
يك جمعيت تا حد زيادي بستگي به مرگ و مير نسبي مردان و زنان، و در مناطقي كه
مهاجرت معتنابهي وجود دارد بستگي به توزيع نسبي و جنسي مهاجرين به داخل و يا به
خارج دارد جنگ هاي بزرگ معمولاً نسبت جنسي را به علت مرگ و مير بيشتر و قابل
ملاحظه مردان، پائين ميآورد. همين طور جمعيت هايي كه مردان سهم بيشتري از مهاجرين
را به خود اختصاص ميدهند از نسبت جنسي بالاتري برخوردارند. نسبت جنسي را ميتوان
جداگانه براي سنين و يا گروه هاي سني مختلف محاسبه نمود كه در اين حالت موسوم به
نسبت هاي جنسي ويژه ميشوند نسبت جنسي در هنگام تولّد تقريباً در بيشتر كشورهاي
جهان در حدود 105 مولود پسر در مقابل 100 مولود دختر است.
شاخصي كه در اين مورد محاسبه ميشود
عبارتست از:
|
|
= |
105 |
= 512/0 = |
1ـ نسبت پسرزائي |
|
|
205 |
|
|
= |
100 |
= 488/0 = |
2ـ نسبت دخترزائي يا درجه تأنيث |
|
|
205 |
حاصل جمع
نسبت پسرزائي و دخترزائي هميشه يك ميشود. چنانچه مهاجرت به ميزان قابل ملاحظه اي
صورت نگرفته باشد، مرگ و مير كمتر زنان سبب ميشود كه نسبت جنسي با افزايش سن به
طور پيوسته و يكنواخت سريعاً كاهش يابد. تأثير جنگ هاي بزرگ، بر نسبت جنسي نسل
صدمه خورده را ميتوان طي دهه بعد مشاهده نمود. به عنوان مثال در آلمان غربي بر
مبناي سرشماري سال 1964 نسبت جنسي در گروه سني 39ـ20 ساله معادل 63 مرد در مقابل
100 زن بوده است.
يكي از
ويژگي هاي كمي ساختمان جمعيت ها، توزيع آنها برحسب سن است.
سن يعني
تعداد سال هايي كه از طول زندگي يك شخص ميگذرد. در مطالعات دموگرافي سن را به دو
نوع تقسيم ميكنند:
1ـ سن درست ـ سني است
كه در يك لحظه مصداق مييابد. مثلاً شخصي كه از تولدش درست پنج سال گذشته باشد سن
او درآن لحظه 5 سال درست است هرشخصي درطول سال فقط يك روز درسن درست قرار دارد.
2ـ سن مداوم ـ تمام
لحظاتي كه بين دو سن درست قرار دارد سن مداوم ناميده ميشود مثلاً كسي كه بيشتر از
5 سال درست و كمتر از 6 سال درست دارد سن او 5 ساله مداوم است. هر شخصي 364 روز از
سال را در سن مداوم قرار دارد. در جمعيت شناسي برخلاف رياضي كه صفر واحد حساب نميشود،
صفر يك سال كامل است. هر شخصي در اولين روز تولدش در صفر سالگي درست قرار دارد و
بين اولين روز تولد تا اولين سالگرد تولد در سن صفر سالگي مداوم قرار ميگيرد.
تولد انسان
در واحدي از زمان صورت مييابد. اين واحد ممكن است ساعت، روز، ماه، سال يا قرن
باشد. در جمعيت شناسي معمولاً سال را انتخاب كرده و مجموع مواليد آن سال را نسل آن
سال مينامند. مثلاً تمام كساني را كه در سال 1365 شمسي متولد شده اند نسل سال
1365 ميگويند.
براي نمايش
جمعيت هاي برحسب سن از توزيع جمعيت برحسب سنين منفرد (0 و 1و 2 و... 99 سال)، يا
گروه هاي سني پنجساله (4ـ0، 9ـ5، ...، 64ـ60 و 65 ساله ببالا)، يا گروه هاي سني
دهساله (9ـ0، 19ـ10و ... 60 ساله ببالا) و يا گروه هاي بزرگ سني (14ـ0، 64ـ15 و 65
ساله ببالا) استفاده مينمايند. در گروه هاي بزرگ سني جمعيت واقع در سنين 14ـ0 و
65 ساله ببالا را جمعيت غيرواقع در سن فعاليت و جمعيت 64ـ15 ساله را جمعيت واقع در
سن فعاليت مينامند.
خارج قسمت
تعداد جمعيت غيرواقع در سن فعاليت بر جمعيت واقع در سن فعاليت را نسبت بستگي مينامند.
|
Dependent Rate = |
|
|
|
در صورتيكه
تعداد جمعيت غيرواقع در سن فعاليت با جمعيت واقع در سن فعاليت مساوي باشد اين نسبت
برابر يك ميشود و هر چه اين رقم كمتر از يك باشد نسبت وابستگي كمتر است. معمولا
در كشورهاي پيشرفته صنعتي كه جمعيت سالخورده ميباشد نسبت وابستگي بين 5/0 تا 8/0
نوسان دارد و در كشورهاي در حال توسعه كه اكثراً داراي جمعيت جوان ميباشند نسبت
وابستگي، گاهي بيش از يك نيز ميباشد. به عنوان مثال رقم 8/0 در نسبت وابستگي بدين
معني ميباشد كه در مقابل هر يك نفر از افراد فعال، 8/0 نفر يا در مقابل هر 10 نفر
فعال 8 نفر فرد غيرواقع در سن فعاليت در جامعه بسر ميبرند.
يكي از طرق
نشان دادن ساختار سني جمعيت، هرم سني است. به عبارت ديگر براي نشان دادن ساختمان
سني جمعيت در يك لحظه معين از نموداري استفاده ميشود كه هرم سني ناميده ميشود.
كه در آن فراواني افراد در هر يك از سنين يا گروه هاي سني به صورت سطح (هيستوگرام)
نمايش داده ميشود هرم سني از دو محور عمود برهم تشكيل ميگردد كه محور عمودي براي
سن و محور افقي براي تعداد نفرات به كار ميرود. معمولاً قسمت راست هرم به زنان و
قسمت چپ هرم به مردان اختصاص دارد. در هر هرم سني بايستي در محور عمودي تقسيمات سن
را به دقت تعيين نمود تا معلوم شود مقصود از اين تقسيمات سنين منفرد است يا گروه
هاي سني. بهترين بعدي كه براي ساختن هرم هاي سني قبول شده اينست كه طول محور عمودي
مساوي دو سوم طول محور افقي باشد. دقت نمايش هرم سني به تقسيمات سني محور عمودي
بستگي دارد. دقيقترين طريقه نمايش ساختمان سني و جنسي بكار بردن فراواني بر حسب
سنين منفرد است. با اين روش ميتوانيم تاريخچه جمعيت را مورد مطالعه قرار دهيم.
به منظور
استاندارد نمودن شكل هرم هاي سني و قابليت مقايسه داشتن آنها بايد در رسم هرم هاي سني
كل جمعيت را بر مبناي 100، 1000 و 10000 و ... محاسبه نمائيم. شكل هرم سني يك كشور
به سه عامل بستگي دارد:
1 ـ تعداد مواليد در هر يك از نسلها
2 ـ تقليل تعداد افراد در اثر مرگ و
مير
3 ـ مهاجرت به كشور و يا مهاجرت از
كشور
هرم سني در
جمعيت هاي جوان معمولاً مثلثي شكل با قاعده وسيع ميباشد (نمودار 1) و در جمعيت
هاي سالخورده زنگي (زنگ ناقوس) شكل ميباشد (نمودار 2) و بين اين دو نوع شكل انواع
مختلف جمعيت را از لحاظ ساختمان سني ميتوان يافت.
چگونگي
توزيع جمعيت بر روي زمين را «توزيع جغرافيائي جمعيت» مينامند
جمعيت هر كشور در تمامي سطح آن به صورتي نامتعادل پخش و توزيع شده است براي سنجش
اين توزيع ها و تفاوت ها و تغييرات ناحيه اي آن ميزان تراكم جمعيت و ميزان هاي
شهرنشيني، روستانشيني و كوچ نشيني را محاسبه و بررسي ميكنند.
تراكم
جمعيت شاخصي است كه رابطه بين وسعت منطقه و تعداد جمعيت را معين ميكند و آن را ميتوان
به چند نوع محاسبه كرد، تراكم حسابي، تراكم زيستي، تراكم اقتصادي، تراكم شهري،
تراكم روستائي و تراكم ابتدائي.
الف ـ تراكم حسابي:
ميزان تراكم حسابي جمعيت، عبارت است از رابطه بين وسعت كمّي منطقه و جمعيت آن يا
به عبارتي نسبت تعداد جمعيت به واحد خاك.
|
= ميزان تراكم حسابي جمعيت |
تعداد كل جمعيت |
= |
|
|
كل مساحت منطقه |
|
ميزان
تراكم حسابي جمعيت را ميتوان برحسب مناطق مختلف مانند قاره، منطقه، كشور، استان،
شهرستان و ... محاسبه كرد.
ب ـ تراكم زيستي:
ميزان تراكم زيستي يا حياتي جمعيت عبارت است از رابطه ميان وسعت زمين هاي زير كشت
يا قابل كشت يك منطقه با جمعيت آن و به سخني ديگر نسبت تعداد جمعيت در واحد زمين
زراعي.
|
= ميزان تراكم زيستي |
تعداد كل جمعيت |
= |
P |
|
مساحت كل زمينهاي قابل كشت |
S(Hectar) |
|
|
|
|
ميزان
تراكم اقتصادي عبارت است از رابطه ميان تعداد جمعيت يك منطقه با منابع اقتصادي يا
مجموع وسايلي كه انسان ها براي ادامه زندگي از آن برخوردارند. ميزان تراكم اقتصادي
شاخصي است كه با وجود دشواري محاسبه مهمترين ملاك ارزيابي نسبت جمعيت با محيط
جغرافيايي مسكون به حساب ميآيد زيرا برعكس ميزان تراكم حسابي كه زمين هاي
بلااستفاده را نيز وارد محاسبه ميكند و يا ميزان تراكم زيستي كه از منابع
اقتصادي، تنها به زمين زراعي توجه دارد ميزان تراكم اقتصادي تمام منابع اقتصادي را
در نظر ميگيرد.
ميزان تراكم شهري عبارت است از رابطه ميان
جمعيت و وسعت شهري كه از تقسيم جمعيت شهر به مساحت آن (برحسب هكتار) به دست ميآيد.
|
= ميزان تراكم شهري |
تعداد جمعيت شهر |
= |
|
|
|
كل مساحت شهر برحسب هكتار |
|
|||
ميزان
تراكم شهري را ميتوان براساس ناحيه هاي شهري نيز محاسبه كرد.
كليه كساني
كه در زمان سرشماري به كاري اشتغال داشته يا بيكار در جستجوي كار بوده باشند را
فعال و سايرين را غيرفعال مينامند ـ درصد جمعيت فعال به دو طريق محاسبه ميشود.
|
= درصد
جمعيت فعال |
تعداد
جمعيت فعال يك منطقه در ميانه سال |
100* |
|
كل جمعيت
منطقه در ميانه سال |
|
= درصد جمعيت فعال به جمعيت دهساله ببالا |
تعداد جمعيت فعال يك منطقه در ميانه سال |
100× |
|
تعداد جمعيت دهساله ببالا يك منطقه در ميانه سال |
ميزان فعاليت معمولاً به تفكيك مردان و
زنان و گروه هاي مختلف سني مورد محاسبه قرار ميگيرد. جمعيت فعال به دو گروه شاغل
و بيكار تقسيم ميشود كه درصد شاغلين و بيكاران به روش زير محاسبه ميشود.
|
= درصد جمعيت شاغل |
تعداد شاغلين يك منطقه در ميانه سال |
100× |
|
||
|
تعداد جمعيت فعال يك منطقه در ميانه سال |
|
||||
|
= درصد جمعيت بيكار |
تعداد بيكاران يك منطقه در ميانه سال |
100× |
||
|
تعداد جمعيت فعال يك منطقه در ميانه سال |
||||
معمولاً
حاصل جمع درصد جمعيت شاغل يك منطقه و درصد جمعيت بيكار آن منطقه برابر 100 ميشود.
جمعيت غيرفعال به گروه اطفال، محصلين، زنان خانه دار، بازنشستگان، دارندگان درآمد
بدون كار و از كارافتادگان تقسيم ميشود كه براي محاسبه درصد هر كدام از اين وضعيت
ها تعداد آن گروه را به جمعيت غيرفعال تقسيم نموده و حاصل را در عدد 100 ضرب ميكنيم.
|
= درصد محصلين |
تعداد محصلين |
100× |
|
تعداد جمعيت غيرفعال |
|
= درصد زنان خانه دار |
تعداد زنان خانه دار |
100× |
|
تعداد جمعيت غيرفعال |
تحت عنوان
وقايع دموگرافيك كه اكثراً آنها را حركات جمعيت نيز مينامند مسائل:
1 ـ مرگ و مير
2 ـ تولد و باروري
3 ـ ازدواج و طلاق
4 ـ مهاجرت
مطالعه شده
و سعي ميشود قوانين و قواعد نسبتاً ثابتي براي اين وقايع كشف و برقرار گردد.
يكي از
حركات جمعيتي، مرگ و مير است و منظور از آن در كاربرد عرفي، همان پايان يافتن حيات
انساني و در جمعيت شناسي، مجموعه مرگ هايي است كه در يك جامعه يا گروه اجتماعي در
يك سال معين اتفاق ميافتند. مرگ انسان ها از لحظه تولد و حتي پيش از آن شروع ميشود
و با گذشت زمان، قابليت ميرائي رو به افزايش ميرود. مرگ و مير معمولاً تا يك
ماهگي به حساب روز، تا يك سالگي برحسب ماه و پس از يك سالگي بر مبناي سال، مورد
محاسبه قرار ميگيرد.
تعداد كل
مرگ هايي كه طي يكسال در جامعه روي ميدهد رقم مطلق مرگ و مير ناميده ميشود، اما
دانستن اين رقم به تنهايي نميتواند سودمند واقع شود از اين رو براي درك صحيح
شرايط جمعيتي و امكان پذيري مطالعات تطبيقي ناچار به محاسبه ميزان مرگ و مير
هستيم، ميزان هاي مرگ و مير را در حالت كلي بر دو گونه تقسيم ميكنند: «عمومي»
و «اختصاصي».
ميزان مرگ و مير كليه اعضاي جامعه در طول يك سال معين «ميزان مرگ و مير عمومي»
يا «ميزان خام مرگ و مير» ناميده ميشود به عبارتي در يك
جمعيت، ميزان مرگ و مير عمومي عبارتست از كسري كه صورتش تعداد مرگ و مير ساليانه
آن جمعيت و مخرج آن تعداد افراد آن جمعيت در ميانه سال مورد مطالعه است.
|
= m |
D |
1000× |
|
P |
ميزان مرگ و مير عمومي = m
تعداد فوت شدگان در يك سال = D
|
|
= جمعيت ميانه سال = |
|
|
2 |
از
آمارهايي كه از دوران هاي طويل جمع آوري آمار به دست آمده نتيجه ميشود كه اين
واقعه غير از شرايط محيط در اثر حوادثي مانند جنگ، قحطي شيوع مرض و حوادث
غيرمترقبه (سيل، زلزله و . . .) به حداكثر شدت خود ميرسد. شناخت ميزان مرگ و مير
عمومي (ميزان ناخالص مرگ و مير) برا ي دوره هايي كه آمار وجود ندارد، بويژه سال
هاي قبل از 1800 ميلادي مشكل و بلكه دشوار است. در ممالك غربي حتي منابع آمار و
اطلاعات قابل اعتماد آن زمان كه دفاتر كليسا است به زحمت اجازه اين چنين محاسباتي
را ميدهد. آنچه مسلم است اينست كه ميزان مرگ و مير عمومي در شرايط عادي براي خود
حدّي دارد كه نميتواند از آن تجاوز كند و در غير اينصورت بقاء انسان ها در معرض
خطر واقع ميشود و حدود آن بين 45 تا 50 در هزار است. حداكثر طبيعي ميزان مرگ و
مير در حدود 30 تا 35 در هزار ميباشد.
كاهش مرگ و
مير در غرب، كه از عوامل چشمگير وقايع جمعيتي قرن 19 است در درجه اول ناشي از كاهش
گرسنگي ميباشد كه از قرن 18 آغاز ميشود و همچنين جلوگيري از بيماري هاي مسري،
كاهش مستمر مرگ و مير نتيجه ترقيات همگام علم اقتصاد و وسايل بهداشتي ـ اجتماعي و
بالا رفتن سطح فرهنگ جمعيت ها ميباشد در كشورهاي در حال توسعه كه عمر متوسط افراد
سال ها سال ثابت مانده بود در اثر پزشكي جديد از طريق مبارزه با بيماريهايي از
قبيل وبا، طاعون، آبله و مالاريا بوسيله واكسيناسيون و د.د.ت عمر افراد طولاني شد
كه در اين ميان عمل ارادي افراد و نيز سياستگذاري هاي دولتها در جهت تنظيم جمعيت
از طريق نهادهاي تنظيم كنندة جمعيت مؤثر شده است.
ارگانيسم
هاي زنده و جوامع حيواني، عرصة خودنمائي پديده هاي بي شماري هستند كه از طريق آنها
موازنه بين تعداد موجودات و محيط زندگي آنها و خلاصه «تعادلي جمعيتي ـ اقتصادي»
برقرار ميشود، و يا پس از مختل شدن، دوباره برقرار ميگردد.
بعضي از
اين پديده ها به ترتيباتي ميمانند كه گوئي پيشاپيش بر اثر نوعي ادراك و آگاهي ذاتي
در انواع معيني از موجودات طراحي شده اند : جوامع حشرات در بسياري موارد از نوعي
قواعد ناظر بر حفظ حد مطلوب جمعيت پيروي ميكنند. مورچه ها
و موريانه
ها بطور خودبخودي از بعضي «مقادير حداكثر» (كه بسته به نوع جانور
و شرايط اقليمي فرق ميكند) فراتر نميروند. از همين قرار است مورد مربوط به زنبوران عسل
كه روش هاي بيرحمانه اي براي سازمان دادن تعادل جمعيتي خود بكار ميبرند، بدين معني
كه از طرفي مبادرت به قتل عام نرها ميكنند، از طرف ديگر رسته هاي كاملي از همنوعان
را اخراج مينمايند و بخشي از نسل جديد هر كندو را واميدارند كه به جاهاي ديگر نقل
مكان كند.
در مورد
انواع همنوع خواران، اعم از حشرات يا پستانداران، زيست شناسي رياضي تحولات عددي
انواعي را كه با خوردن يكديگر تغذيه ميكنند مطالعه كرده و حتي منحني ها و فرمول
هاي رياضي اين تحولات را نيز به دست داده است. مثال معروف رها شدن تعدادي بز و
گروهي سگ بوسيلة دريانوردان در يك جزيرة متروك را كم و بيش شنيده ايم. بعد از آنكه
سگ ها تمام بزها را غير از تعداد كمي كه به ارتفاعات دسترسي ناپذير پناه برده بودن
دريدند و از گوشت آنها تغذيه كردند، خودشان يا از گرسنگي مردند و يا بناي دريدن و
خوردن يكديگر را گذاشتند. بزهايي كه زنده مانده بودند توانستند بار ديگر زاد و ولد
كنند و تعدادشان را افزايش دهند ولي در عوض مجبور شدند پناهگاه امن و دسترسي
ناپذير خود را رها نمايند. سگ هاي باقيمانده بار ديگر دريدن و خوردن بزها را از سر
گرفتند. اين سرگذشت بصورتي كه شرح داديم مجدداً تكرار شد و ادامه يافت و به اين
ترتيب نوعي موازنة نوساني و هول آور كه اساسش بر قحطي ها و كشتارهاي متناوب قرار
داشت بين بزها و سگ ها برقرار گرديد.
در مواردي
ديگر، بدون آنكه حدود عددي دقيق يا قواعد مشهودي در بين باشد، زياده روي باروري و
افزايش سريع جمعيت موجودات گاهي به مهاجرت هاي بزرگ و نابودكننده اي منجر ميشود كه
نمونه اش را در مورد ملخ ها مشاهده ميكنيم. اين حشرات بعد از آنكه تبديل به ملخ
هاي لاغر و مهاجرت كننده شدند، در دسته هاي عظيمي كه به ابرهاي سياه واقعي شباهت
دارند به پرواز در ميآيند و معمولاً پس از آنكه مناطق حاصلخيز را در سر راهشان
بيهوده ويران كردند، سرانجام به دريا ميرسند و در آنجا نابود ميشوند.
همين
سرنوشت در نزد برخي از پستانداران مانند لمينگ ها، سنجاب ها، يا غزالان نيز مشاهده
ميشود. هنگامي كه بر اثر پاره اي عوامل مساعد (كه عموماً دوره به دوره و نامستمر
عمل ميكنند چون با چرخه هاي رويش گياهان رابطه دارند) تعداد زادوولدها در هر شكم
افزايش مييابد، نتيجه اين ميشود كه در مواقع بازگشت شرايط نامساعد، مهاجرت هاي
نوميدانه اي روي ميدهد كه معمولاً به نابودي مهاجران ميانجامد. اينها عموماً در
رودخانه ها و يا در دريا غرق ميشوند.
موازنة
جمعيتي در جوامع حيواني همچنين بر اثر پديده هايي برقرار ميشود كه در نگاه اول
بسيار اسرارآميزتر از نمونه هايي هستند كه قبلاً شرح داده شدند.
پديده هاي
اخير نه فقط از طريق مطالعات تحقيقي بلكه در جريان تجارب تصادفي نيز مشاهده شده
اند. مشاهدات نوع اول بوسيلة زيستشناس آمريكائي «رايموند پرل»
و مكتب او در مورد تكثير مگس سركه انجام گرفته است. اين مطالعات نشان داد كه در
شرايط محيطي «حد مطلوب» (درجة حرارت، تابش نور آفتاب و
غيره) و نيز مطلوب بودن وضع تغذيه، حشرات مذكور با سرعتي فزاينده شروع به تكثير
شدن ميكنند. در مرحلة بعد، به دلايلي كه تا امروز اسرارآميز باقي مانده، سرعت رشد
عددي مگس هاي سركه به كندي ميگرايد و نهايتاً متوقف ميشود.
اخيراً
تحقيقات مشابهي نيز در مورد تكثير پستانداران كوچك بوسيلة پژوهشگران آمريكائي «كريستيان»،
«سنايدر» و «راتكليف» انجام گرفته است. اين تحقيقات به
دانشمندان مذكور اجازه داد تا وجود مكانيسم هاي انداموره اي را كشف كنند كه
كارشان تنظيم خودكارانة جمعيت است و (بصورت تغييرات پاره اي اندام ها) به طور
خودبخود در مواقعي به ظهور ميرسند كه تراكم عددي در مأواي مشترك (مثلاً در قفس يا
حصار) رو به افزايش نهاده باشد.
در موش
هايي كه بدينگونه دچار اضافه جمعيت ميشوند وزن اندام هاي جنسي (عدد دهانة فرج،
مثانه و تخمدان، آلت تناسلي در جنس نر و رحم در جنس ماده) هنگام افزايش جمعيت كاهش
مييابد. به موازات آن وزن غده هاي پوستي و فوق كليوي افزايش پيدا ميكند. فعاليت
زياده از حد غده هاي اخير موجبات ضعيف شدن تخمدان و وارونه شدن خصوصيات جنسي
ثانويه را فراهم ميآورد. در نتيجة اين تغييرات موش هاي ماده اي كه در محيط واحد
بسر ميبرند باروري كمتري پيدا ميكنند و در هر شكم نوزادان كمتري ميزايند. بعلاوه
مرگ و مير نوزادان نيز بدنبال بند آمدن شير مادرانشان افزوده ميشود.
در صورت
حذف شدن قسمتي از جمعيت، آهنگ توليد مثل بحال عادي باز ميگردد. با اينحال، غذاي
موجود هر قدر هم فراوان باشد جمعيت هاي اين جانور هرگز از تراكم ثابتي تجاوز
نميكند و فراتر از آن تراكم، توليد مثل جانور رو به افول ميگذارد. روي خوكچه هاي
هندي، موش هاي صحرائي و لمينگ ها نيز مشاهدات مشابهي انجام گرفته است.
باين ترتيب
در موجودات زنده نوعي مقاومت ذاتي و خودكارانه در برابر «جاتنگي»
وجود دارد. اين مقاومت، از قحطي، از كمبود غذا، يا از ساير شرايط نامساعد زندگي
(غير از جاتنگي و ازدحام) سرچشمه نميگيرد. مقدار معيني كمبود فضا براي برانگيختن
مقاومت ذكر شده كفايت ميكند. يكي از نمونه هاي حيرت آور در اين زمينه مربوط به غزال ژاپني
است. وقتي تراكم جمعيت در محيط اين جانوران از رقم معيني تجاوز كند توليد مثل
متوقف ميشود و از سر گرفته شدن آن به هنگامي موكول ميگردد كه فضاي بيشتري نصيب
آنها شده باشد. تقريباً ميتوان نتيجه گرفت كه توقف رشد جمعيتي در مورد اين جانور
نيز احتمالاً معلول تغييراتي است كه بطور ذاتي در بعضي از اندام ها پديد ميآيد.
در نزد
انسان قضايا پيچيده تر است. چنين بنظر ميرسد كه هر قدر بر پيشرفت تمدن افزوده ميشود،
واكنش هاي موجودات انساني بيشتر جنبه رواني ـ جسماني پيدا ميكند. در اين باره
اظهار نظرهاي متعددي صورت گرفته ولي بيشترشان قوّت علمي ندارند. كراراً اظهار نظر
شده كه مثلاً فرزندان خانواده هاي پراولاد عموماً اخلاف معدودتري دارند. ولي آيا
اين امر دلايل عضوي دارد يا از واكنش هاي رواني ناشي ميشود؟
آمارگر
ايتاليائي بنام «كاستريلي» تحقيقات بسيار جالبي راجع به
زادوولد در خانواده هاي حاكمان (كه معمولاً برخوردار از شرايط زندگي «مطلوب»
بحساب آورده ميشوند) انجام داده و نتايج آن را منتشر كرده است. اين نتايج بسيار
ناهماهنگ از آب درآمده اند. تحقيقات «كاستريلي» معلوم
كرده كه بطور كلي در اروپاي غربي، نجبا و طبقات بالاي جامعه زادوولدي ناچيزتر از
عوام الناس داشته اند. طبقات اخير در زمانيكه تحقيقات مذكور انجام ميگرفت كماكان
داراي زادوولد «جانورانه» يا دست كم بسيار قديمي بوده اند.
اما اين وافرتر بودن باروري طبقات فقير را مرگ و مير كودكانشان كه در آن وقت فوقالعاده
شيوع داشت وسيعاً جبران ميكرده است.
ولي آيا
ناچيزتر بودن باروري طبقات بالاي جامعه دلايل جسماني داشته است؟ احتمالش اندك است.
در اين مورد ميتوان به تفاوتي توجه كرد كه بين باروري فراوان اشراف انگليسي و
همگنان فرانسوي آنها وجود داشته است : در حاليكه هر دو نيز تابع مقررات مربوط به
حق ارشديت (امتيازات اولاد ارشد از لحاظ ارث بردن) بوده اند، ولي امپراطوري
مستعمراتي پهناور انگلستان از همان آغاز كار در قرن هفدهم مفرّهاي وسيعي در اختيار
اولاد كِهتر خانواده هاي اَشراف قرار ميداد تا به مستعمرات بكوچند و موقعيت هاي
ممتازي براي خود بيابند.
تحقيقات
ديگري هم انجام گرفته كه موضوع آنها جنسيّت فرزندان برحسب طبقات مختلف اجتماعي
بوده است. «رنه ورمس» نشان داده است كه در طبقات ثروتمند
كه تغذيه بهتري داشته اند، در دورة مورد تحقيق وي نسبت نوزادان دختر بسيار بيشتر
از نوزادان پسر بوده است.
بالاخره
ميتوان چيزي را كه ما «انقلاب جمعيتي» يعني تنزل خودبخودي مواليد
در غرب ناميده ايم همچون نوعي واكنش ارگانيك منحصراً انساني، يعني «رواني ـ جسماني»
به شمار آورد. با اينحال احتمالاً هرگز نخواهيم دانست كه در اين تنزل همگاني
مواليد سهم هر يك از عوامل جسماني و رواني كه اولي باروري كمتر و دومي تأمل
آگاهانه و ارادي را معنا ميدهد از چه قرار بوده است. از طريق اين دو عامل است كه
نوع انسان در برابر جاتنگي واكنش نشان ميدهد.
همة تمدن
ها دربرگيرندة نهادهاي جمعيتي خاص خودشان بوده اند كه بعضي از آن نهادها افزايش
جمعيت را تشويق و برخي ديگر آن را محدود كرده اند. اين نهادها به معتقدات، به
ذهنيات، به وضعيت اجتماعي و اقتصادي، به طرزهاي سلسله مراتب، و به ارزش هاي مختلف
وابستگي دارند. خلاصه از ذهنيات و نهادهاي ديگري سرچشمه ميگيرند كه دست كم با آنها
داراي هماهنگي هستند.
اغلب،
اظهار نظر شده كه رشد سريع جمعيت و وجود يك جامعة متراكم شروط لازم براي پيشرفت را
تشكيل ميدهند. اين حكمي است كه بوسيلة اكثر مكاتب جمعيت پرور صادر شده است. «آدلف كست»
در مقام اقامة يك اصل اينطور اظهار نظر ميكند كه «شرايط لازم براي تمام ترقيات اقتصادي
را بايد در افزايش و تمركز جمعيت ها جستجو كرد، شرايطي كه بدون آنها امكان ظهور
آگاهي و رشد آن، يا فعليت يافتن قوه ابتكار، يا پيروي از سرمشق ها وجود ندارد، و
نژاد بشر و نخبگان نميتوانند استعداد خود را نشان دهند و كار موثري را بطور مستمر
دنبال كنند».
ترديدي نيست
كه وجود جامعه يا تمدن بدون وجود تعداد كافي از آدم ها غيرممكن است. حتي طبق قاعده
اي كلي، مطلوب است كه مقداري وفور جمعيتي بر جامعه حاكم باشد، بدين معني كه شمار
آدم هاي موجود از تعدادي كه براي انجام كارهاي مفيد ضرورت دارد تجاوز كند. ولي
كافي نيست كه براي به دست آمدن پيشرفت، خصوصاً از نوع فني آن، فقط بر تعداد آدم ها
افزوده شود.
نظري از
اين قبيل بر مقداري مفروضات مبهم تكيه دارد. اولاً طرز تلقي آن از مفهوم تراكم
انساني، از نقطه نظر جامعه شناختي، ساده لوحانه است. «دوركهيم»
خيلي بدرستي خاطر نشان كرده كه تراكم جمعيتي» جائي كه صحبت از درك خصوصيات واقعي
يك جامعه دربين است، به تنهايي چيزي را معلوم نميكند و اهميت قابل اعتنائي ندارد.
اين خصوصيات در ساختار جامعه، يعني در سازمان دروني و بيروني آن قرار دارند.
جاهايي مانند غرب آمريكا يا استراليا كه تراكم جمعيت در آنها ضعيف است و حتي
غالباً از گروه هاي كوچك و پراكندة انساني تجاوز نميكند، در پرتو روابط مستمري كه
بين افراد برقرار است و حساسيتي كه دستگاه هاي اداري و اقتصادي آنها نشان ميدهد و
پيشرفتگي و كمالي كه در ارتباطات آنها وجود دارد و غيره، از نقطه نظر انداموارگي و
سازمان يافتگي، در واقع داراي تراكم وافرتري هستند تا فلان ايالات چين يا هند كه
در آنها نشان از وجود جاده يا دستگاه اداري به چشم نميخورد، و سكنة هر آبادي بدون
داشتن هيچگونه ارتباطي با جهان، زندگي انزواآميز و تزلزل آلود خودشان را ميگذرانند
و علاقه و اعتمادي به آميزش با ديگران ندارند.اگر در نظرية يادشده كه به نحوي،
پيشرفت، يعني فعاليت مبتكرانه را متناسب با تراكم جمعيت ميداند حقيقتي وجود داشت،
ميشد صحت آن را در امور قابل رؤيت مشاهده كرد.
نگاهي به
واقعيت هاي جاري بيندازيم. امروزه حداكثر رفاه عموماً در كشورهايي مشاهده ميشود كه
جمعيت آنها نامتراكم است : ممالك اسكانديناوي، ايالات متحده، استراليا و زلاندنو
... اينها ممالكي هستند كه بالاترين سطوح زندگي را دارند و در همان حال بزرگترين
فعاليت هاي مبتكرانه براي افزودن رفاه بر آنها فرمانروائي ميكند. به استثناي
كشورهاي معدودي مانند بلژيك، هلند، و سوئيس كه (ضمن دارا بودن تراكم جمعيت) ثروت
هاي اكتسابي و انباشته دارند و از پيشرفت بسيار زياد صنعتي برخوردار هستند، پائين
ترين سطوح زندگي در جهان كنوني ما متعلق به مناطقي مانند دلتاهاي آسيائي، اندونزي،
مصر (غير از كويرهاي آن)، يعني جاهايي است كه از لحاظ تراكم جمعيتي در بالاترين
درجات قرار گرفته اند.
ايضاً بايد
گوشزد كرد كه آن عده از ممالك اروپائي كه تراكم خارقالعاده دارند و بالاتر از
آنها نام برديم، عليرغم كاميابي موجودشان، آسيب پذيري اقتصادي بسيار عظيمي را نيز
به ظهور ميرسانند. صحت چنين ادعائي از آنجا معلوم ميشود كه بياد داشته باشيم
كشورهاي مذكور در واقع تابعان وابستة بازارهاي خارجي هستند تا محصولات صنعتي خود
را بدانها سرازير كنند و نيز اين وابستگي را در قبال توليدكنندگان خارجي محصولات
غذائي نيز احساس ميكنند چون از طريق آنهاست كه بايد بخش عمده اي از خورد و خوراك
خود را تأمين نمايند. سرنوشت انگلستان امروزي يكي از همين موارد است.
بعد از
منظره اي كه از زمان حاضر تصوير كرديم، به سراغ قياس هاي تاريخي ميرويم. اگر
حقيقت داشته باشد كه مسائل فني كه بر اثر افزايش جمعيت مطرح ميشود محرّك اصلي
پيشرفت است، در اين صورت علم و تكنيك مدرن بايد در پرجمعيت ترين كشورها متولد ميشدند.
به بيان ديگر، انقلاب صنعتي و اختراعات علمي كه بر آن انقلاب سابق بودند و وقوعش
را امكان پذير كردند، بايد در چين يا در ايتالياي جنوبي پديد ميآمدند (در قرن
هيجدهم ايتالياي جنوبي شايد پرتراكم ترين جمعيت را در بين ممالك اروپائي داشت، و
ناپل، بعد از لندن و پاريس، پرجمعيت ترين شهر اروپا بود). ششصد ميليون چيني، و
بخصوص ساكنان ايالات جنوبي آن كشور با تراكم بينظيري كه دارند، بايد در شكوفائي
وقفه ناپذير اختراعات و خلاقيت هاي فكري غوطه ميخوردند. بايد در ژاپن نيز چنين
وضعي پديد ميآمد، كشوري كه هر چند صنايع بسيار قابل اعتنائي دارد، ولي هميشه در
زمينه هاي فني و علمي، خود را مقلدي ماهر ـ ولي عاري از خلاقيت ـ نشان داده است.
هنگاميكه
انقلاب صنعتي در انگلستان به اوج خود رسيده بود اين كشور (در 1790) بيش از 8225000
سكنه نداشت و كل جمعيت آن با اسكاتلند به 9865000 نفر ميرسيد. در همان دوره
انگلستان علاوه بر مجاهدات در زمينة اختراعات و سازماندهي صنعتي، ناگزير بود جنگ
با فرانسه را هم به پيش برد و بعد از آن فتح و سازمان دادن يك امپراطوري پهناور
استعماري را نيز به سامان برساند (خاطرنشان كنيم كه آن امپراطوري فتح شده بوسيلة
انگلستان ده ميليوني، بوسيلة انگلستان پنجاه ميليوني از دست داده شد). در همان
دوره، ايتاليا با ژرف ترين انحطاط سياسي و اجتماعي دست و پنجه نرم ميكرد. ايتالياي
آن زمان هيجده ميليون سكنه داشت.
و اما در
مورد آن خلاقيت علمي كه پيشرفت فنون را امكان پذير كرد بايد گفت كه خودنمائي آن
بخصوص در شهرهاي كوچك صورت گرفت. كافي است به نقشي فكر كنيم كه جاهايي مانند
پادوا، لاهه، ژنو، بوردو، كمبريج، فلورانس، و دانشگاه هاي كوچك فلاماند در قرون
هفدهم و هيجدهم ايفا كردند. برعكس، سوربن و دانشگاه ناپل به طور خارقالعاده اي
راه قهقرا پيمودند و مرتجع و درجا زننده از آب درآمدند.
اگر به
گذشته هاي دورتر نظر كنيم مشاهده خواهيم كرد كه در دوران باستان نيز اوضاع از همين
قرار بوده است. اختراعات بزرگ در زمينه هاي رياضيات، فيزيك و غيره كه در سپيده دم
علوم ما قرار ميگيرند، در شهرهاي كوچك يا متوسط يوناني كه نوابغي چون ارشميدس،
بقراط، يا فيثاغورث را پرورش دادند قدم به عرصه گذاشتند. برعكس، ما در شهرهاي
بزرگي چون رم، بيزانس، كارتاژ، و پايتخت هاي آسيائي، ابداً سهم قابل اعتنائي در
انكشاف بخشيدن به خلاقيت هاي معتبر فكري ادا نكردند. دموكريت، بقراط، فيثاغورث،
دكارت، نيوتن، گاليله، لايب نيتس، كانت، و ديگران در شهرهايي بسر ميبردند كه
جمعيت چنداني نداشتند.
نظريه اي
كه كرامات معجزه آسا به فشار جمعيتي نسبت ميدهد بطور ضمني قائل به اعتقاد مافوق
خوشبينانه اي نسبت به «احتياج» است : جمعيت فزاينده «احتياج» را
بوجود ميآورد و بنابراين بلافاصله اختراعي صورت ميگيرد و راه حل آن احتياج را در
اختيارمان ميگذارد.
تاريخ
اختراعات، نشان ميدهد كه اين پديده ها در جواب فراگرد رواني ديگري به ظهور ميرسد
كه بكلي با آنچه كه در بالا گفته شد فرق دارد. (مثلاً) آيا ميتوان گفت كه اگر «پاسكال»
ماشين حساب يا قوانين ثقل را اختراع كرد، اگر «گاليله»
اكتشافات خود را و «كپرنيك» جهانشناسي نوين خود را به تصور درآورد،
و اگر «ولتا» و «هويگنس» و آن مخترع اهل «آنورس»
كه ميكروسكوپ را اختراع كردند، باين دليل نائل به اختراعات خود شدند كه نوعي اضافه
جمعيت ناپيدا نياز به آن اختراعات
را در برابرشان قرار داده بود؟ آيا به دليل تراكم جمعيت پرتغال بود كه «واسكودوگاما»
راه هند را كشف كرد؟ اگر اينطور حساب كنيم وظيفة هنديان يا چيني ها بود كه پرتغال
را كشف كنند (نه آنكه كشورهاي بمراتب پرجمعيتتر خودشان بوسيلة پرتغاليان كشف
شوند).
روميها
هنگاميكه هجوم قبايل «هون» يا «گوت»
تهديدشان ميكرد، بزرگترين احتياج را به اختراع اسلحة جديد داشتند. آيا ميشود جواب
داد كه شايد كساني در ميانشان وجود داشته اند كه به چنان اختراعي فكر كرده بودند؟
مسئله اين است كه پرسش هايي از اين قبيل با همة فوريت و حياتي بودنشان بهر حال (در
اين مورد از طرف روميان) بي جواب ماندند. در حساب نهايي، سواران «گت»
و رزمندگان جوشن پوش آنها در مقايسه با لژيونرهاي رومي اسلحة كارآمدتري در اختيار
داشتند. تاريخ انديشه و خلاقيت هاي آن نشان ميدهد كه اختراع نه يك پديدة موسمي است
و نه به عنوان پاسخ حتمي نيازهاي ما قدم به عرصه ميگذارد. اغلب اختراعات جنبة
بلاعوض دارند و نتايج آنها جز مدتها بعد به ظهور نميرسد.
اگر
ناپلئون عده اي كارشناس را در كنگره اي گرد ميآورد تا راهي براي افزايش سرعت
جابجائي سپاهيان او و بهبود روش هاي حمل و نقل پيدا كنند، نظر كساني را كه پيشنهاد
ميكردند فلان اصلاحات در پرورش اسب به عمل آيد يا بهمان جاده ها ساخته شود، جدي و
باارزش تلقي ميكرد، ولي اگر كسي پيدا ميشد و سخن از حكمت هاي نيروي بخار يا
مغناطيس به ميان ميآورد، مسلماً نظرش را به عنوان نوعي مسخره بازي مبتذل رد
ميكرد. از رفتار دلسرد كننده اي كه با «فولتون»
كرد خبر داريم. تازه فرانسة آن روز، با توجه به تكنيك هاي عصر و نسبت به آنها
داراي جمعيت بيش از حد محسوب ميشد و افزودن قابليت تحرّك سپاهيان امپراطوري برايش
مطلقاً جنبة حياتي داشت.
«شارل ريشه»
در كتابي تحت عنوان «راز بزرگ» اين نظر را پيش كشيده كه تسريع
پيشرفت علمي به افزايش عمومي تعداد آدم ها بستگي دارد. استدلال او ساده است : بايد
تعداد مغزها را اضافه كرد. پيشرفت علمي طبق نظر او بستگي به تعداد تحقيق كنندگان
دارد. پس هرچه تعداد آدم ها بيشتر باشد، مغزهاي متعددتري وجود خواهند داشت تا خود
را وقف جستجوهاي علمي كنند. اين استدلال را بعدها آقاي «آلفرد سووي»
هم (در زمانيكه با تمام يال و كوپالش معتقد به «جمعيت پروري»
بود) بنوبة خود پيش كشيده است. در مورد ترقيات فكري و علمي جا دارد دو نوع حركت
روان آدمي را از يكديگر متمايز كنيم. اولي، كه اهميت بيشتري هم دارد، حركتي است كه
«مسائل
را اختراع ميكند» و به تأسيس «صورت مسئله»
ميپردازد. در يك كلام، صحبت از حركتي است كه فرضيات را توليد و طراحي ميكند.
اين جنبة
متقدم انديشة خلاق بشري، به گمان ما مستقل از تعداد است (به كثرت عدة آدم ها بستگي
ندارد). هزاران محقق ممكن است خود را آگاهانه و مُجدّانه وقف تحقيق دربارة يك
مسئله كنند. ولي آنها نيستند كه آن مسئله را «خلق»
كرده اند، كار آنها تفحص يا استنتاج است. اما فرضيات بزرگ همان ها كه چهرة علم را
دگرگون كرده اند، متعلق به افرادند. دقيقاً از همين قرار بوده است مورد مربوط به
خود «شارل ريشه» كه روش مبارزه با حساسيت را اختراع
كرد، يا «رامون» كه به اختراع روش هاي ايجاد كنندة مصونيت نايل آمد و
هر يك از آنها هم كار خود را به تنهايي انجام داد : هزاران پژوهشگري كه خود را وقف
تحقيقات زيست شناسي كرده بودند هرگز توجهي به عوارض حساسيت كه «ريشه»
نخستين كاشف آن شناخته ميشود پيدا نكردند. همچنين (با ذكر يك مثال معروف ديگر) ميدانيم
كه چطور اشعة ايكس ـ باز هم بطور غيرمنتظره ـ توسط «رونتگن»
كشف شد.
دومين حركت
روان آدمي در زمينة مورد بحث ما، جستجو براي يافتن راه حل مسائل
است. اين حركت فقط در مرحلة ثانوي انجام ميگيرد چون نقش آن اثبات يا بكار بردن
فرضياتي است كه قبلاً در برابرش قرار گرفته اند. تعداد افراد در اين مورد ميتواند
تا حدودي مهم باشد ولي جنبه اساسي ندارد. گروه كثيرالعده اي از افراد كودن و نادان
به چه كار ميآيد؟ كم رشدهاي واقعي را آنهايي تشكيل ميدهند كه مغزهاي رشد
نيافته دارند. اگر گروه هاي بزرگي از پژوهشگران يا روشنفكران را به
زور وادارند تا فعاليت خود را وقف غور و بررسي يا اثبات قلابي كنند، تمام موجوديت
و كوشش هايشان ميتواند بي اثر بماند. در هند، هزاران تن از «ابر روشنفكران»
ـ همان ها كه يونانيان باستان اسمشان را «فيلسوفان اهل مكاشفه»
گذاشته بودند ـ قرنهاست كه عمر خود را صرف تعميق مسائل شهودي، صرف بلند كردن اجسام
با نيروي مغناطيس بدن يا قواي سياله، يا صرف خلسه و فرو رفتن در عوالم دروني كرده
اند. آنها از اين بابت خيلي هم مغرور و از كرامات خود خشنودند، ولي همواره در همان
نقطه اي كه از ابتدا بوده اند باقي مانده اند. بسا تمدن ها كه خود را به همين شيوه
در بن بست مسائل دروغين دچار گمراهي كرده اند. بياد بياوريم قول «اگوست كنت»
را كه ميگفت: «هرگز كسي نتوانسته ثابت كند كه «آپولون»
يا «مينرو» مرتبة خدائي نداشته اند». در زمان حاضر، چين هم ظاهراً
جاي تعبد كنفوسيوسي را به ماركسيسم تعصب آميز ميدهد. به اين ترتيب، اساس شكل تازه
اي از جمود فكري كه بر يك مشت احكام خرافه پرستانه تكيه دارد و با سنن عتيق «امپراطوري
كائنات» (چين) مطابقت پيدا ميكند، گذاشته شده است.
بالاخره
بايد گفت كه انقياد در برابر يك آئين رسمي، التزام به تعبد و همرنگ بودن، اعم از
تعبد مكتبي يا خاكساري در برابر مرام هاي سياسي و آئين هاي ديني، ميتواند راه تفحص
و تحقيق را مسدود كند. تحقيق در اين حالت تبديل به استنتاج يا اثبات حقايق تحميلي
ميشود. «نيچه» يادآوري ميكند كه تا دوره اي نزديك به عصر حاضر،
تقريباً تمام مجاهدات فكري نوع بشر منحصراً معطوف بدان شد كه صحت احكامي را كه
يكبار براي هميشه وضع شده بودند اثبات كند.
خلاقيت
فكري، اختراع و اكتشاف را نميتوان در چيزي بنام «سياهة مغزها»
خلاصه كرد. نقش اساسي را در اينجا عامل كيفي ايفا ميكند. كيفيت در اين عرصه فقط به
استعدادهاي ذاتي افرادي كه قريحة فوقالعاده دارند محدود نميشود، بلكه با تحصيلات
و آموزشي كه بدان ها داده شده، با محيط فكري آنها، و نهايتاً حتي با شرايط زيست
آنها هم ارتباط دارد. بعد از آن نوبت به كيفيت روش هاي بكار برده شده و استفاده
هايي كه از آنها بعمل ميآيد، و سرانجام كيفيت ادوات، ماشين آلات، وسايل اندازه
گيري، آزمايشگاه و كتابخانه ميرسد. كار دسته جمعي يا كار گروهي، بيش از تمام اشكال
ديگر كار، در معرض اين خطر قرار دارد كه بر اثر پديد آمدن كوچكترين خللي در
سازمان، در استخدام افراد و يا در آمريت ايدئولوژي حاكم، بي اثر شود. ولي اختراعات
مهم و اكتشافات بزرگ اموري فردياند و همواره نيز به همين صورت باقي ميمانند.
در مسئلة
روابطي كه بين تراكم و فشار جمعيتي از يكسو و روح ابتكار و اختراع از سوي ديگر
وجود دارد، حقيقت در بيشتر موارد خلاف آن چيزي است كه انتظارش را ميكشيده اند.
ترديدي
نيست كه فشار جمعيتي، مسائلي را مطرح ميكند و نيازهاي فزاينده اي بوجود ميآورد.
ولي در عين حال وضع اجتماعي كشوري كه اضافه جمعيت دارد، يعني سطح زندگي و امنيت
اقتصادي مردمش به سمت وخامت سير ميكند، به صورتي است كه بارزترين صفت آن را آسيب
پذيري خارقالعاده اش تشكيل ميدهد. بروز كمترين اختلال، اين خطر را دارد كه مسئله
دائماً دلهره آور معيشت مردم و در نتيجه، حداقل امكانات اقتصادي را كه جنبة حياتي
دارد حادتر كند و آرامش اجتماعي را بر هم زند.
از طرف
ديگر، طبقات حاكم با غريزة بسيار مسلّمي كه براي حفظ خود دارند، ترجيح ميدهند كه
در اين مورد بسيار محافظه كارانه رفتار كنند. آنها ميترسند كه هر نوع بدعت و
نوآوري موازنة بسيار شكننده اي را كه اشاره كرديم به خطر اندازد، بنابراين ترجيح
ميدهند از تزلزل سنت ها بپرهيزند و از پديد آمدن هر تغييري در عادات ديرينه
جلوگيري بعمل آورند. آنها از پراكندن تخم آشوب در نفوس و افكار مردم اجتناب ميكنند،
چون ميدانند كه در غير اين صورت بطور قطع خود را با بيداري توقعات خطرناك (از نقطه
نظر توزيع عادلانه تر نعمات و درآمدها)، بخصوص در آنجا كه به سلسله مراتب اجتماعي
مربوط ميشود، روبرو خواهند شد. بارزترين مثال تاريخي در اين باره، محافظه كاري و
بدعت ستيزي حكام چيني در دوره هاي گذشته است. روحيه هاي ابتكار و انتقاد هر دو در
يك جهت عمل ميكنند و تشابهات بزرگي را به ظهور ميرسانند.
وجود مبتكراني كه روح نقادانه نداشته باشند نادر است. بقول «اسكاروايلد»
: «من ميگويم فقط روحية انتقادي است كه واقعاً داراي خلاقيت است». رفتار فرد
مبتكر كه در برابر مشكلات ميشورد و حاضر نميشود به شيوة اسلافش راهي براي سازش
با دشواري ها پيدا كند، با معيارهاي روحية بدعت ستيزانه اي كه جزء خميرة انسان ها
است، نفرت آور است. هر اختراعي ميتواند عواقب انقلابي در بر داشته باشد. مخترع،
فرد خطرناكي است، چون هميشه اين احتمال وجود دارد كه يافته هاي او به طريقي، همه
چيز ـ از جمله شالودة اقتدار سلسله مراتب را ـ زير سوال ببرد. براحتي
ميتوان درك كرد كه چرا در كشورهاي داراي اضافه جمعيت، گرايش به بدعت ستيزي و
رخوت، به علت احساس شكنندگي تعادل جمعيتي ـ اقتصادي افزايش مييابد. در اين كشورها
با شتابزدگي ميكوشند تا جائي كه ممكن است قسمت بيشتري از تكنيك و روش هاي توليد را
در شكم آداب و رسوم، قواعد و مقررات، و يا قوانين گوناگون بگنجانند تا بتوانند
آنها را مهار كنند و در نقطه اي ثابت ميخكوبشان نمايند. در فرانسة قرن هيجدهم،
پابپاي افزايشي كه در تعداد جمعيت حاصل ميشد، نظام اصناف و همبستگي هاي حرفه اي
نيز تبلور يافت، روز به روز انعطاف ناپذيرتر شد، و رفته رفته به سمت نوعي حالت
انسداد كامل سير كرد.
برعكس، در
فرداي پيشامدهاي نابود كننده مشاهده ميشد كه قيد و بند مقررات و سلسله مراتب دچار
سستي ميشود و دستمزدها افزايش پيدا ميكند. نمونه اش اوضاعي بود كه بعد از «طاعون سياه»
و نيز بدنبال هر يك از جنگ هاي بزرگ پديد آمد.
در قرن
نوزدهم، انگلستان كه تعداد سكنه اش فقط كمي بيش از يك سوم جمعيت فرانسه بود، به
مراتب راحت تر از فرانسه توانست ساختاري اختيار كند كه انقلاب صنعتي را امكانپذير
گرداند و در عين حال بتواند سياست مبادلات آزاد تجارتي را در پيش گيرد. انقلاب
صنعتي و مبادلات آزاد بازرگاني به نوبة خود پيشرفت خارق العادة اقتصاد «آن سوي مانش»
(انگلستان) و برتري آن كشور در قرن بعد را امكان پذير كردند. «رخوت جمعيتي»
كه بايد در اينجا شكستش ميدادند در مقايسه با مال فرانسه و بقية اروپا ناچيزتر
بود.
اكثر
اختراعات مهم قرن هاي هيجدهم و نوزدهم نتيجة كثرت جمعيت نبوده اند. برعكس، جرثومه
بستن آنها پديده اي بود كه برخلاف مسائل ناشي از زيادي جمعيت به ظهور رسيد. آفتي
كه قرن نوزدهم بيشترين مرارتها را از بابت آن تحمل كرد، در درجة اول، بيكاري بود.
نتيجة بيكاري عبارت بود از سطح نازل دستمزدها كه «مالبي»
و سپس «ماركس» ، آن را بحق نتيجة عرضة زياده از حد نيروي كار ميدانستند.
اين همان است كه «ماركس» اسمش را «ارتش ذخيرة كار» گذاشته
است. سطوح زندگي طبقات عوام و كارگر نتيجتاً به طور دائم رو به كاهش داشت. وجود
چنين روندي عين منطق بود و «ماركس» از همين رهگذر قانون «فقر فزايندة»
خود و «لاسال»، «قانون مفرغ» خود را
استنتاج كردند.
راه حل مستقيم
مسئله عبارت بود از ترمز كردن توسعة صنعتي به منظور تأمين اشتغال براي نيروي
انساني زياده از حدي كه عرضة آن بر تقاضاي بازار كار فزوني داشت. لازم بود بازده
نيروي كار را بالا نبرند بلكه آن را پائين بياورند. اين حرفي بود كه عده اي از نظريه پردازان جنبش كارگري
ميزدند و از پاره اي جهات افسوس اتحاديه هاي صنفي سابق را كه قاعدتاً حافظ اشتغال
بودند ميخوردند.
نخستين
واكنش هاي كارگران در برابر ظهور و رواج ماشين شايان توجه بود. اولين كارگاه
بافندگي «ژاكار» درهم شكسته شد و قايق رانان منطقه «رن»
اولين قايق بخاري را آتش زدند. در انگلستان به دفعات شورش هاي نوميدانه اي عليه
ماشين ها برپا شد. اگر بيرحمي نظريات اقتصادي عصر (يا بقول «كارلايل»،
«علم بي شفقت») و بي تفاوتي اين نظريات در قبال تيره روزي هاي كارگران نبود،
ماشينيسم تازه تولد يافته شايد متوقف شده بود.
درگذشته هاي
نزديكتر به زمان حاضر، تجربة عبرت انگيز ديگري را مشاهده ميكنيم كه مربوط به هند
است. توده هاي عقب ماندة دهقانان هندي كه شايد چندان اعتنائي به پيشگوئي هاي فلسفي
و سياسي گاندي نشان نداده بودند، مستقيماً و عميقاً تحت تأثير پيشگوئي هاي او عليه
ماشينيسم قرار گرفتند. آنها در وجود او مردي را ميديدند كه ميرفت صنايع كوچك دستي
را، صنايع خانگي را، اتحاديه هاي اصناف عهد قديم را، دوك نخريسي را، و سهولت سابق
ارتزاق را دوباره شكوفا كند. آنها در حاليكه خطر «پرولتري شدن»
و بيكاري به علت ورود اجناس خارجي و صنعتي شدن فزايندة كشور تهديدشان ميكرد، گمان
ميكردند كه گاندي ميخواهد اقتصاد عهد باستان را با ظرفيت هاي نامحدود آن براي
ايجاد اشتغال و با حلاوتي كه به زندگي ميداد مجدداً برقرار سازد. ايضاً دهقانان
اروپاي شرقي هم گمان ميكردند كه كمونيسم ميخواهد زمين ها را برايشان تكه تكه و
در بين آنها تقسيم كند و اراضي كشاورزي را به صورت ميليون ها قطعه املاك كوچك در
آورد . خلاصه، فوري ترين و منطقي ترين راه حل ـ وقتي عرضة نيروي انساني زياده از
حد باشد ـ بازگشت به ابتدائي ترين تكنيك هاست. ايجاد يك رشتة كوچك راه آهن در چين،
صد هزار كارگر پابرهنه را محكوم به گرسنگي ميكند. به همين ترتيب، اگر فاضلابي در
فلان شهر چين ساخته شود كارگراني را كه شغلشان حمل نجاسات مستراح هاست، در معرض
نوميدي و گرسنگي قرار ميدهد.
يك جمعيت
كم تراكم كه قلمرو فراخ و مواد اوليه كافي در اختيار داشته باشد مساعدترين محيط
براي پيشرفت فني است. چنين جمعيتي از آنجا كه نيروي انساني لازم را در اختيار
ندارد، استفاده از ماشين و بكار بردن روش هاي عقلاني وصرفه جوئي در نيروي كار را
ترغيب ميكند. ماشين هاي كشاورزي به اين دليل در آمريكا متولد شدند كه آن كشور،
كشاورز بقدر كافي نداشت. لوازم ماشيني خانگي ـ باز هم در آمريكا ـ براي آن اختراع
شدند كه در آنجا نوكر و كلفت پيدا نميشد.
ماشين در
كشورهاي داراي اضافه جمعيت كه بيكاري همه را تهديد ميكند عامل خطر است. در جائيكه
برعكس، كمبود نيروي انساني وجود داشته باشد ماشين به صورت مددكاري لازم و گرانبها
در ميآيد. يك جمعيت بيش از حد متراكم و بسيار كثيرالعده، مخلّ پيشرفت فني است، چون
حدوث كمترين اختلال در امور را، به دليل فقدان قابليت انعطاف در منابع موجود و در
اشتغال، به پديده هاي خطرزا تبديل ميكند. چنين محيطي، به علت لزوم حفظ نظم آسيب
پذير اقتصادي خود و به سبب ضرورت توزيع وسواس آميز امكانات اشتغال براي يك جمعيت
كثيرالعده، غالباً دستگاه عريض و طويلي از نهادهاي سركوبگر را بر جامعه تحميل ميكند
و اين دستگاه به نوبة خود روح ابتكار و نوجوئي را در مردم ميكشد.
اغلب ادعا
شده كه زادوولد مفرط و حالت انفعال آميز جمعيت در برابر كثرت روزافزون آن، به
طريقي حاكي از جواني يك ملت است و نشان ميدهد كه آن ملت ذاتاً سخي و داراي همت
والائي است كه از خوشبيني سرچشمه ميگيرد. زنده ترين مثال «جواني و
جوانمردي» را در اين مورد كثرت مورچه آساي موجودات بشري در چين و
هند بدست ميدهد. تقريباً نيازي نيست كه نگاهي به اين كشورها بيندازيم تا مسخره
بودن يك چنين نظري را به روشني مشاهده كنيم.
از
اخلاقيات ديرين و آشناي اين دو كشور و برداشتي كه از شفقت و خيرخواهي دارند بخوبي
آگاهيم. بارزترين نمونة آن بي تفاوتي حيرت آوري است كه تمدن هاي چين و هند در
برابر رنج هاي بشري از خود نشان ميدهند. در هند اين بي تفاوتي نوعي خصوصيت ماوراء
طبيعي دارد و در چين با اخلاقياتي از يك نوع خاص كه اسمش را «مورچه مآبي»
گذاشته اند ارتباط پيدا ميكند. طبق آئين كنفوسيوسي، قاعده اين است كه هر كس بايد
در قلمرو بي نهايت كوچكي كه فقط به زندگي خود او مربوط ميشود مطلقاً به كار خودش
بپردازد و از مداخله در ماوراء آن قلمرو ـ به عنوان نارواترين خطاي ممكن ـ قوياً
بپرهيزد. اخلاق مطلقاً «خانوادگي» هم چيزي از اين قرار است : هر كس مزرعة خودش را بكارد، زمينش را با فضولات خانواده خودش كود
دهد، مردگانش را در همان زمين به خاك سپارد، و ابداً كاري به آنچه كه در همسايگي
ديوار به ديوارش ميگذرد نداشته باشد. از صحنه هاي زندگي چيني خبرداريم. از جمله
مثلاً ميدانيم كه چطور اشخاص از زور گرسنگي در خيابانها ميمردند و چطور مرگ آنها
جلو چشم عابراني اتفاق ميافتاد كه بي اعتنا رد ميشدند و اينگونه مناظر را از هر
لحاظ طبيعي و پيش پا افتاده ميدانستند. در 1932 پليس شانگهاي 36800 جسد را كه در
خيابان هاي شهر رها شده بودند جمع آوري كرد.
بنظر ميرسد كه همان قساوت و همان
عدم حساسيت در لفاف تأويلي جديد هنوز هم باقي است. كافي است به مرارت هايي فكر
كنيم كه سياست «كمون هاي خلقي» در روستاهاي چين ببار آورد.
در جامعه
شناسي بايد از مجاز و استعاره پرهيز كرد چون وجودشان بخصوص در چنين عرصه اي بسيار
خطرناك است. ملاحظات عنوان شده دربارة جواني يا پيري يك ملت، همين كه اندكي به دقت
مورد وارسي قرار گيرند، چيزي از قماش فراورده هاي خالص علم كلام و صنايع بديعي از
آب در ميآيند. با اين حال (ميتوان پرسيد كه) آن انبوهي جمعيت آن زاد وولد سرسام آوري كه نه قابليت
انقباض دارد و نه آبروئي براي ملت بوجود ميآورد، و آن دست روي دست گذاشتن و در
برابر سهل الغلبه ترين نيروي طبيعت بشري تسليم بودن، آيا برعكس، از عدم حساسيت اخلاقي
و جسماني، و از وازدگي آشكاري كه نتيجه پيري مفرط است حكايت نميكند؟
مردمان
خاور دور همواره از جنبه عشقي ادبيات اروپائي ابراز شگفتي ميكنند. اين عاشقانه
بودن عاليترين مثالي است كه حكايت از جواني دارد. با اين حال نسبت افراد بالغ و
سالخورده هم در غرب به مراتب بيشتر از جاهاي ديگر است. پس پويائي و جواني چيزهايي
نيستند كه منحصراً جنبة جمعيت شناختي داشته باشند. قائل شدند به چنين حكمي، مسئله
را بيش از حد ساده كردن است. جواني به معني جامعه شناختي كلمه، بيشتر از آسايش، از
آزادي، و از كارآئي ناشي ميشود.
اگر
بپذيريم كه اوج جواني ملت ها مربوط به دوره هاي توحّش تاريخ آنهاست، قول «فوستل دوكولانژ»
بيادمان ميآيد كه گفته است: «توحش باروري چنداني ندارد».
اگر جواني
با خوشبيني ملازمه دارد، ايمان به كمال پذيري نهادهاي ما و اعتقاد به شكل پذيري
فطرت انساني خيلي خوشبينانه تر است تا خوشبيني ناشي از انواع مباحثات راجع به سنت
ها ـ فقط بدان دليل كه داراي قدمتند، يا اصول مسلكي ـ فقط بدان سبب كه رسميت
دارند. از اين هم «ناخوشبينانه تر» تسليم بودن است در برابر غرائز، بدون احساس
دغدغه از بابت رنج ها و بلاهايي كه ميتواند از چنين رفتار زبونانه اي ناشي شود، و
نگريستن به اين رنج ها به عنوان مقدراتي كه جنبة اجتناب ناپذير دارند. پيري يك
جامعه از روي انسداد ذهني آن سنجيده ميشود. از نقطه نظر فيزيولوژيكي، صفت مشخص
كنندة پيري عبارتست از فرسودگي بافت ها و اندام ها، و ناپديد شدن كامل نرمش و
قابليت شكل پذيري. اگر اين تبيين استعاري را ادامه دهيم (كه البته مثل هر استعاره
اي محل ايراد است)، پيري جوامع چه معنائي ميتواند پيدا كند؟
سخن از
پيري يك جامعه هنگامي ميتوان به ميان آورد كه آن جامعه در جاي خود ميخكوب ميشود،
مفاصل آن ميخشكد، روح انتقادي را بر نميتابد، و حس نوآوري را منع ميكند. جامعه
آنگاه در چارچوبي از عادات كه به صورت «ماشيني» در آمده اند قرار ميگيرد و ديگر
جز واكنش هاي كليشه اي به ظهور نميرساند. حس مادي و ملموس از ميان ميرود، بين
جوارح و اندام هاي جامعه از يكسو، و كائنات و امور واقعي از سوي ديگر، اسطوره هاي
غيرقابل درك و لمس ناپذير حائل ميشوند. در اين حالت، جامعه، نه ميتواند خود را
با وضعيات تازه سازگار كند و نه بر اموري كه به كنه آنها دسترسي ندارد كنترلي
داشته باشد.
جوامع كم
جمعيت (مثلاً قبايل بدوي) غالباً ذهنيت بدعت ستيزانه دارند. اينها ذاتاً راغبند كه
هر نوع آزادي و هرگونه اصالتي را بر اعضاء خود حرام كنند ولي جوامع پرجمعيت نيز
اين خصوصيات را به ظهور ميرسانند. به اين ترتيب دو نوع جامعه اي كه از لحاظ ابعاد جمعيت در دو منتهااليه قِلت و
كثرت قرار ميگيرند، در اين نقطه به هم ميرسند.
خصوصيت
اصلي جامعه اي كه اضافه جمعيت دارد اين است كه تعداد اعضايش معمولاً از مقدار
منابعي كه آن جامعه در اختيار دارد فراتر ميرود. ترس رهبران و توده هاي چنين
جامعه اي اين است كه مبادا تعادل بيش از پيش شكنندة موجود بين نيازها و جمعيت مختل
شود. بدين سبب است كه از هر بدعتي هراس دارند، چون بيم آن ميرود كه هر گونه بدعتي
ثبات بناي اقتصادي را به خطر اندازد. دغدغه اي كه به همان اندازه ذهن زمامداران و
مردم را مشغول ميكند اين است كه چطور وسايل ارتزاق سكنة بسيار كثيرالعده اي را كه
تعدادش روزبروز افزايش مييابد تأمين كنند.
با توجه به
چنين دلايلي بوده كه جوامع آسيائي از ديرباز مساعدترين زمينه را براي استفاده از
موجودات انساني در حمل و نقل داشته اند و مثلاً اصناف چيني با ايجاد شبكه هاي
فاضلاب كه باعث بيكاري و گرسنه ماندن باربران حمل كنندة فضولات مستراح ها ميگرديد
مخالفت ميكردند و باز همين ملاحظات است كه خاطرة دردآور «كارگاه هاي ملي»
و اردوگاه هاي كار اجباري آلمان در دهة 1930 را توضيح ميدهد (در آن اردوگاه ها
«آدم هاي زيادي» را به پيروي از روش هاي عمداً ابتدائي و طاقت فرسا واميداشتند تا
خاكريزهاي بي فايده و بلااستفاده بوجود آورند).
انتقادهايي
از ما شده كه اساس آنها عبارتست از تأكيد نهادن بر فرقي كه بين فشار جمعيتي «مؤثر»
و فشار جمعيتي «محسوس» وجود دارد. در زيست شناسي، آگاهي
از يك عارضة مربوط به بر هم خوردن فلان تعادل، بروز فلان ناراحتي، يا فلان مسموميت
ضرورتي ندارد تا اين بيماري ها بتوانند اثراتشان را ظاهر كنند. ممكن است كسي مبتلا
به سرطان باشد و تا سال ها متوجه آن نشود (آن را حس نكند) ولي سرطان بالفعل و مؤثر
كمتر از سرطان «محسوس» ضرر يا خطر ندارد. مهلك ترين سموم آنهايي هستند كه به طور
نامحسوس اثر ميكنند.
در زماني
كه نه آمار وجود داشت و نه بورس ها و نه فهرست بهاي خواربار، عدم وجود اينها مانع
نميشد كه قانون عرضه و تقاضا اثرات خود را اعمال كند. ترقي و تنزل قيمت مواد
غذائي بر اثر قانون عرضه و تقاضا در آن زمان هم تابع فراواني يا كمبود مواد مذكور
بود. دليلش اين است كه قانون عرضه و تقاضا گريزناپذير است. ميتوان اثرات آن را به
تأخير انداخت، ولي در آن صورت، برقراري مجدد تعادلي كه در آن دستكاري شده، اثرات
خود را به شكل هاي خشن تر و كمرشكن تري ظاهر ميكند.
معهذا اين
تمايز بين فشار حقيقي و فشار محسوس پيامدهاي مهمي دارد. وقتي پديده اي مورد وقوف
قرار ميگيرد، اثرات مادي آن كماكان يكي است، ولي اين وقوف عموماً نوعي حالت
تسريعي ايجاد ميكند، بدين معني كه اثرات پديدة مفروض سريعتر ظاهر ميشود. به
عبارت ديگر، آگاهي از به هم خوردن تعادل، زمان واكنش ايجاد شده را كوتاه تر ميكند.
اين شتابگيري به دو نحوة زير پديد ميآيد:
شايد مهمترين قانوني كه تاكنون در اقتصاد
سياسي كشف شده قانون «كينگ» باشد. اين اقتصاددان انگليسي قرن
هفدهم گوشزد كرده كه وقتي مثلاً فلان مقدار گندم مازاد به بازاري عرضه شود و خريداري
پيدا نكند، تنزلي در قيمت گندم بوجود ميآورد كه اندازة آن در مقايسه با اثرات كل
مقدار گندمي كه به همان بازار عرضه شده، بالنسبه بسيار بالاتر است. همين پديده در
حالت عكس هم ظاهر ميشود : اگر قسمتي از تقاضا برآورده نشده باقي بماند، درصد
افزايش قيمتي كه از اين راه حاصل ميشود بيشتر از درصدي خواهد بود كه با كل مقدار
كسري كالاي مفروض ارتباط پيدا ميكند. پس آنچه كه ميگوئيم نوعي اثر رواني «بالا گيرنده»
است كه شدت اثرات جامعه شناختي وفور يا كمبود را افزايش ميدهد. اما قانون «كينگ»
فقط در مورد غله صدق
نميكند بلكه در مورد وفور بيش از حد آدم ها هم صادق است. وقتي تعداد آدم
هاي «زيادي» از حد بگذرد، زندگي آدمي كم بها ميشود.
احتمالاً
دليل شتاب گرفتن تاريخ را به صورتي كه امروزه شاهديم توضيح ميدهد. در پرتو آمارها
و اطلاعات، عدم تعادل ها و تعارضات بلافاصله مورد وقوف قرار ميگيرند. فاصلة عدم
آگاهي و ترديد رو به كاهش ميگذارد. آثاري كه در ابتدا جنبة زيست شناختي و مبهم
داشتند رفته رفته جنبة رياضي و غيرقابل اجتناب پيدا ميكنند.
باين ترتيب
بحران هايي كه در كمين بودند بيدرنگ چهره نشان ميدهند. از اين بدتر، در همان حال
كه زمامداران، ميكوشند سياست هاي خود را به طور علمي پايه ريزي كنند، قدم به قدم
وسوسه ميشوند «شرايط» را جلو بياندازند تا از عدم تعادل
هايي كه به درد نياتشان ميخورد بهره برداري نمايند. آمار، آنها را به اتخاذ چنين
تدابيري ترغيب ميكند. به همين گونه بود كه هيتلر كاملاً «به درستي» شرايط جمعيتي
ـ اقتصادي آماده انفجار آلمان را در نقطة اوج آن براي به راه انداختن تجاوزات خود
انتخاب كرد.
مطالعة
سياست خارجي و افكار عمومي فرانسة قرن هيجدهم كه از نقطه نظر اثرات اوضاع جمعيتي ـ
اقتصادي آن عصر انجام شده باشد مخصوصاً عبرت آموز است. چنين مطالعه اي نشان ميدهد
كه فشار جمعيت حقيقي سرانجام به هر تقدير اثرات خود را ظاهر ميكند، حتي وقتي
افكار عمومي نه فقط وقوفي بر فشار نداشته باشد بلكه ادعا كند كه خلاف آن را احساس
مينمايد.
فرانسه در
پايان قرن هيجدهم كامل ترين حالت را براي ايجاد تنش ستيزه جويانه پيدا كرده بود.
در درجة اول بدان دليل كه به مفهوم مطلق داراي اضافه جمعيت بود. يكي از تظاهرات
اضافه جمعيت اين بود كه بخش پهناوري از اراضي بسيار فقير (كه نسبت به تكنيك هاي آن
وقت تقريباً براي كشاورزي مناسب نبودند) كشت و زرع ميشدند و به همين دليل هم از
بروز قحطي ها، بخصوص آنچه كه در 1789 پيشآمد، جلوگيري نميكردند.
از طرف
ديگر فرانسه در حالت ساختار انفجاري، قرار داشت. ساختار جمعيتي فرانسه در پايان
قرن هيجدهم، ساختار جمعيتي الجزاير كنوني بود، بدين معني كه نزديك به نيمي از
جمعيت 20 ميليوني آن را جوانان زير 20 سال تشكيل ميدادند. ولي به علاوه فرانسه از
اوضاع سياسي بسيار مساعد و تكنيك هاي صنعتي فوقالعاده پيشرفته تري در مقايسه با
اغلب همسايگانش بهره داشت. به اين ترتيب كليه شرايط فراهم بود تا سياست خارجي
مهاجمانه اي را به اتكاء تنش هاي تمام عيار ستيزه جويانه به حركت درآورد.
اما آغاز
قرن هيجدهم در فرانسه و شايد در سراسر اروپا مصادف بود با مرگ و ميرهايي هولناك و
ميليوني كه در زمستان 1709 روي داد. اقتصاددانان و جامعه شناسان قرن هيجدهم دائماً
در احساسي كه آن تجربة دردآور ايجاد كرده و زنده ترين خاطرات جواني آنها را تشكيل
ميداد متوقف بودند و نميتوانستند آن را فراموش كنند. همة آنها عقيده داشتند كه
فرانسه از جمعيت تهي شده است : اين نظريه اي بود كه «ميرابوي پدر»
ملقب به «دوست انسان ها» ارائه ميداد. كتابي كه در اين
باره نوشت انعكاسي عظيم پيدا كرد و مخالفان حكومت مندرجات آن را به حربه اي عليه
دستگاه سلطنت (كه متهم به تهي كردن كشور از جمعيت بود) تبديل كردند.
باين حساب،
در پايان قرن هيجدهم، فشار جمعيتي حقيقي دقيقاً برخلاف فشار «محسوس» آن بود.
بارزترين جلوة اين تناقض در نوساناتي به چشم ميخورد كه طي اين دوره در افكار
عمومي فرانسويان ظاهر ميشود. سلطنت لوئي پانزدهم برخلاف دورة فرمانروائي پادشاه
سَلَف با صلح و آرامش گذشت. دوران لوئي شانزدهم حتي بيش از سال هاي سلطنت پادشاه
قبلي صلح آميز بود. ولي افكار عمومي با اوضاع جديد جمعيتي تغيير كرده بود. تلفات
قحطي 1709 مدتها قبل جبران شده و افرادي كه بعداً به دنيا آمده بودند رفته رفته به
سن بلوغ ميرسيدند. سابقة عدم محبوبيت لوئي شانزدهم به اكراهي برميگشت كه براي
درگير شدن در جنگ استقلال آمريكا تحت فشار افكار عمومي به خرج داد. بعد هم انقلاب
واقع شد ولي جنگ هاي داخلي كه براثر آن درگرفت به هيچ وجه براي جذب فشار روحية
تهاجمي كه محيط را اشباع كرده بود كفايت نكرد. چنان فشاري ايجاب ميكرد كه فرانسه
راهي براي دست يافتن به مفرّ عظيم جنگ هاي برون مرزي پيدا كند. فرانسه كه در آن
زمان «چين اروپا» لقب داشت، خود را با حدت و ايمان راسخ، ابتدا در جنگ هاي داخلي و
تجارب «دوران وحشت» سپس در جهاد جمهوريخواهي دستگاه رهبري كنندة انقلاب
(ديركتوار)، و بالاخره در جنگي سستي ناپذير از نوع قرون وسطائي آن برعليه
«پالادنها، صاحبان تيول، سركردگان ياغي، و «امپراطوري مقدس» درگير كرد. دست آخر
بعد از كشته شدن 1،700،000 فرانسوي بالغ، يعني سبك شدن قريب 5 درصد از جمعيت ذكور
كشور كه بايد معلولين را هم به آن اضافه كرد، همه چيز دوباره به آرامش بازگشت.
يادآوري
كنيم كه بين تمام رهبران سياسي دوران انقلاب، تنها كسي كه هرگز زير بار قبول افكار
«ميرابو» دربارة جمعيت نرفت «مارا» بود. او تنها رجل سياسي بود كه خلاف آن نظريات
را عقيده داشت. چنانكه ميدانيم «مارا» داراي طرحي بود كه ميخواست از طريق آن به
طور ضابطه مندانه جمعيت را كاهش دهد. ولي ضمناً او در بين بازيگران صحنة انقلاب
تنها كسي بود كه زيست شناسي ميدانست.
مثال ديگري
كه به همان اندازه چشمگير است و نشان ميدهد كه ساختار واقعي، حتي وقتي به طور
آگاهانه احساس نشود باز هم اثر وجودي خود را اعمال ميكند، مربوط به رابطه اي است
كه بين محبوبيت ناپلئون و تحول ساختار جمعيتي فرانسه برقرار بوده است.
در همان
حال كه جنگ هاي ناپلئوني به درازا ميكشيد، ساختار جمعيتي فرانسه نيز تغيير ميكرد.
وفور بيش از حد مردان جوان رو به كاهش ميگذاشت و متوازياً از حرارت ستيزه جويانه
آنان نيز كاسته ميشد.تاكتيك نظامي كه در جريان عمليات به كار ميرفت اين نوسانات
را به خوبي برملا ميكرد. در ابتدا سپاهيان امپراطور، به شيوة ارتش انقلاب،
تيراندازي كنان در دسته هاي پراكنده حمله ميكردند. بعد از آنكه هيجان فرانسويان
اندك اندك رو به كاهش گذاشت، ناپلئون مجبور شد مانور كردن باستون هاي منظم را با
وجود تلفات سنگين تري كه ببار ميآورد در پيش گيرد و اين روش را در نهايت سختگيري
دنبال كند.
در عين حال، با اينكه پيروزي ها همچنان ادامه داشت، محبوبيت امپراطور تنزل مييافت. سياست مهاجمانة او كه در رابطه با ساختار جمعيتي ابتداي امر سياستي «صحيح» بود، با عوض شدن تدريجي آن ساختار، اساس و توجيه زيست شناختي خود را از دست ميداد. ولي ناپلئون ظاهراً متوجه نبود و جدائي او از افكار ع